L'horizon imprenable

روزگار اغلب بهترین تصمیم ها را درهم میشکند..
ودنارگ




باز هم تنها ماندم اينجا
انتظاري بيجا
طعم خوشبختي كال
من بي ماه، من بي سال

تَرَك برداشته ديوار
ترك خورده نگاه من
تركها بازتر بايد شود
از سوز و آه من


برايم زندگي سلول تاريك است
برايم مرگ نزديك است
برايم معني هر واژه تاريك است


خدايم را كجا گم كرده ام آخر؟
خدايي كه ميان بوي گلها بود
با ما بود، تنها بود، زيبا بود...

خدايي را كه صدها بار
غفلت كردم و با خود نبردم توي زنبيل دلم باشد!
و او چون ماه بالاي سر من بود

و من گاهي فراموشش كه ميكردم
به من آرام ميخنديد
وجودش گرم و روشن بود

و هنگامي كه درها بسته ميشد
او كليدي داشت
نمي دانم چرا من غافل از او بودم و
او دوستم مي داشت!

برايش شعر ميخواندم
و او لبخند مي زد تا بفهمم دوستم دارد
برايش گريه ميكردم
و او لبخند مي زد باز
بهانه ميگرفتم
كفر ميگفتم
قهر مي كردم گاه!

و او لبخند ميزد تا بدانم دوستم دارد!
و من هرگز نفهميدم
چرا با آن همه خوبي
خدايم مثل اين مهتاب
مثل اين خورشيد
مثل اين نقطه .

نه اينها نه!

خدايم
مثله خود
تنهاي تنها بود!

خدايم را نميدانم چرا گم كرده ام آخر؟
خدايم را نميدانم كجا گم كرده ام آخر!
خدايي را كه زيبا بود
تنها بود ، تنها بود ، تنها بود............


چشمهاي ناديده،
1382






باز هم یادآوری میکنم ایمیلم حک شده.
نوشته شده در پنجشنبه ۱٥ دی ۱۳۸٤ساعت ٥:٠٥ ‎ب.ظ توسط مونا برزویی|


Design By : Mohsen Sh