L'horizon imprenable



اسمشو گذاشتم لو وِ قت! خيلي قشنگه !
شب يه گوشه از اتاق ، يه ظرف شيشه اي گذاشتم روش كه فرار نكنه. صبح پاشدم ديدم شيشه رو بلند كرده و واسه خودش قدم ميزنه! كلي سرش داد زدم كه چرا از اعتمادم سواستفاده كرده!!( وقتي داد ميزنم عادت داره مثه لاك پشت جمع شه و غصه بخوره، خجالت بكشه! يكي ام كه ميگم صدتا جواب نميده!توجيح و تهديدم بلد نيست، تو دلش ميگه چشم، تكرار نميشه!)

مجبور شدم زندونيش كنم كه وقتي ميرم كلاس از اتاقم فرار نكنه... دو روزه بعد تماما تحت مراقبت ويژه بود ولي بيكار نمي نشست ! به هر قيمتي بود از بندو زنجير و جعبه هاي محكم! فرار ميكرد . هربارياد ديويد كاپرفيلد ميافتادم و كلي ميخنديدم... ولي خوب كه نگاه كردم ديدم تمام تلاشش واسه آزاديه!! هيچي نميخورد فقط سعي ميكرد خودشو خلاص كنه...دلم گرفت! ديدم زندانباني دل سنگ ميخواد! گذاشتمش تو تراس ..كه بره...
مثله كسي كه از حبس ابد و زندون انفرادي گذاشته باشنش كنار دريا!! بي حركت وايساده بودو هاج و واج نگاه ميكرد! منم كه ميترسيدم پشيمون شم و بيارمش تو خونه ، صحنه رو ترك كردم!!! نگران نبودم كه از گرسنگي بميره يا گرفتار گربه اي چيزي بشه... مهم اين بود كه آزاده حتي اگه بميره....


خلاصه ديگه نرفتم سراغش ، مطمئن بودم همون لحظه فرار كرده...فرداي اونروز بارون اومدغصه ميخوردم كه الان كجاست!! رفتم تو تراس و بيرون و تماشا كردم يهو ديدم چند قدم اونورتر چسبيده به جعبه ي خرمالو!! سردش بود،افسرده شده بود!! هيچكي باهاش حرف نزده بود! هم دلم سوخت هم خوشحال شدم كه بهم عادت كرده ...دلش نيومده بود بره.... ياد مهربونياي من افتاده بود!!!!!!!!!!!!

فقط ژله دوس داره!با طعم تمشك! توت فرنگي نــه!!
نوشته شده در پنجشنبه ۸ دی ۱۳۸٤ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ توسط مونا برزویی|


Design By : Mohsen Sh