L'horizon imprenable

سلام به همه ی دوستان نادیده
نمیدونم چرا هرکاری میکنم نمیتونم وبلاگ رو ببندم


اینجا رو دوست دارم !

در بدترین شرایط روحیم بودم که مروارید اینجارو برام ساخت و گفت بنویس تا آروم شی....
وقتی مینویسم حس میکنم هستم!
من اصلا از وقتی نوشتم متولد شدم!

از وقتیکه اینجا گل من گلی شد کمتر برای خودم نوشتم .. دلم برای قالبی که مروارید روز اول برام انتخاب کرده بود تنگ شده...

بخش کامنتها حذف شد تا نویسنده و خواننده خودم باشم..« یکی تنهائیمو برده!»

ممنونم از محبت همه ی دوستان..




دور باطل

چرخیدی و هنوز سر جای اولی !!
ذکری جهنمی!

یک مادر دگر زیر سئوال ، رفت!
کودک حرام بود
عقرب ، نه کیمیا!!
دستان قابله لرزید و خون چکید!

اینجا که شغل دخترکان روسبیگریست...
بی جرم می زنند و
باکره اعدام میکنند...
بی خود نبود که شک در دلت نمرد!

من حکم میدهم !
اینبار قاضیم :
((حتما خدا نخواست!))
از حکم راضیم
َتق َتق ! کلام ختم!


چی شد نصیب تو؟
کفش کریستال؟
انگور زرد هم رفت از کف شغال!

زنجیر پاره کردی و
تسبیح پاره شد!!
هر مهره ی دلم
در گوشه ای خزید
دیگر نمیشود این مهره ها ردیف
این کینه ها خفیف
دیگر نمی شود........

نوشته شده در شنبه ۱٤ آبان ۱۳۸٤ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ توسط مونا برزویی|


Design By : Mohsen Sh