L'horizon imprenable


عاشق و اشفته بودم .. به کسی نگفته بودم
لب پنجره برای ...............دیدن تو رفته بودم

ساعتم گفت : دیگه دیره!..نکنه خوابت بگیره!
...یار بیاد گم کنه راه و....تو دل این شب تیره!

اینه گفت با ناامیدی... : تازگی خودت رو دیدی؟
اون دیگه بر نمی گرده... خودتم به این رسیدی!

جیرجیرک خوند که دوباره... : خدا اون روزو نیاره
ماه و میدن .. به شبی که ...لااقل ستاره داره!

قاب عکس سرش رو کج کرد...
گریه ... خودکار و فلج کرد...
شونه دست کشید رو غم هام
دلخوشی با اینه لج کرد............

نوشته شده در یکشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸۳ساعت ٦:٠٤ ‎ب.ظ توسط مونا برزویی|


Design By : Mohsen Sh