L'horizon imprenable

نوشته بودی که :

...یادمه یه بار به من گفتی ادم وقتی انگیزه کم میاره لازمه خودشو با یه چیزی گول بزنه . اون موقع این حرف به دلم نشست چون چاره ای جز اینکار نداشتم اما حالا بهت میگم این کار شاید بهترین کار به نظر بیاد اما درست ترین کار نیست
درست ترین کار پذیرش حقیقته با تمام تلخیهاش . این که بذاری تیغ اون حادثه انقدر روحتو بتراشه که صیقلی بشه . ائینه بشه .
همیشه به من میگفتی برای علاقمند شدن و ابراز محبت باید ارزش طرف رو سنجید . حالا چی شده ؟ به خودت که رسیده یادت رفته؟
همیشه میگفتی هیچوقت دلت واسه ادمای حقیر نسوزه چون حتی ارزش ترحم هم ندارن .
همیشه میگفتی ادمی که غرور نداره هیچی نداره .
همیشه میگفتی از هرکس باید همونقدر انتظار داشته باشی که هست .
اینجوری راحتتر میشه زندگی کرد .
همیشه میگفتی تو این دوره زمونه ادم نباید به هیچکس اعتماد کنه .
میگفتی از محبتی که دلیلش رو ندونم میترسم و اونو نمی پذیرم .

میبینی چه شاگرد خوبی بودم . هرچی بهم گفتی یادم مونده .
بهت میگم بترس از روزی که همه چیز انقدر خوب و اروم نباشه .
میگی اگه اینجوری باشه ادم دیگه نمیتونه زندگی کنه اما از صدات میخونم که میفهمی چی دارم بهت میگم . خوب هم میفهمی فقط نمیدونم داری خودتو پشت چی پنهان میکنی ....
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ



مروارید عزیزم بخشی از پستی که پاک کردی رو گذاشتم
ادامه ی نامه ی قشنگت رو ننوشتم چون نمیخوام شیرینی واژه هاتو با کسی قسمت کنم
نمی تونم چیزی در جوابت بگم جز این که




من گم شده ام !
ماههاست در غیاب تو
ان روزها که عیدی و دریا بهانه شد...تا تو دمی وسوسه ات را بغل کنی....
من سوختم در تب یک مرگ جانگداز
در سوز یک خبر
درشعله های راز
بر پیکرم هنوز
رخت سیاه اوست
دیگر نکن گله
دیوانه گشته دوست!!


نوشته شده در شنبه ۱٤ شهریور ۱۳۸۳ساعت ۳:٠٧ ‎ب.ظ توسط مونا برزویی|


Design By : Mohsen Sh