L'horizon imprenable






چند روز پیش داشتم به اینه نگا میکردم ... به مامانم گفتم وای من چقد شکسته شدم!!
مامانم خندید!...
خنده نداره!


دلم میخواد این اخر عمری برم تو یه باغ خنک گردو قران بخونم و صفا کنم ....
جایی که تلفن انتن نده....بعد از ظهراش زل بزنم به کلاغا و گردو بشکنم شباشم رادیو پیام گوش بدم تا خوابم ببره.....
صبا با یه عکس درددل کنم و انقدر نق بزنم که نیمروی ناهارم بسوزه ....بعدم مجبور شم نون خالی سق بزنم !


عصرا واسه کلاغای بیچاره ...گشته خزان نوبهار من ...و بخونم ....بعدم به یاد همه ی رفتگان! فاتحه بدم



اخ که چقد دلم واسه تنهایی و سکوت پاییز تنگ شده..................................











نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸۳ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ توسط مونا برزویی|


Design By : Mohsen Sh