L'horizon imprenable


فکر نمی کردم از عهده ش بر بيام! در اينکه ادم منفی بافی ام و هميشه اول ناتوانایی هام رو شمردم شکی نيست ..... ولی امروز تازه فهميدم که عاشق تدريسم... وهیچ چیز اینقدر بهم ارامش نمیده.


هميشه فکر ميکردم قشنگترين حس وقتی به سراغم می ياد که ببينم دیگران حس واژه هامو از بر میکنن و باهاش خاطرات عاشقونه شون رو تو جاده های سبز زنده میکنن.....


تا اینکه چند روز پیش در مراسمی .... دختری هم سن و سال خودم جلو اومد و بعد از صحبت و اشنایی کوتاهی که با هم داشتیم گفت که شعرهای کتابم رو خونده..... سعی کرد من رو تشویق کنه ولی چیزی گفت که دردناک تر از سیلی بود برام .....گفت با این شعرات اشک ما رو دراوردی !


از اون روز هرچی مینویسم پاره میکنم.....
این شعرها اگر بازاری بود لااقل میتونست شاد کنه ! چه فایده ای داره گریوندن مردم؟!

...........................





امروز اولین جلسه بود ....... خیلی شیرین بود خیلی .... میخوام معلم بشم و یاد بگیرم که قشنگترین حس اینه که چراغی روشن کنم ..... حتی اگر نور این چراغ مثل دانش من ضعیف و بی مقدار باشه .






نوشته شده در چهارشنبه ٤ شهریور ۱۳۸۳ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ توسط مونا برزویی|


Design By : Mohsen Sh