L'horizon imprenable

گریه نکن که من فقط از تو خیالم تخت بود

اونی که من می شناختم یه دختر ِ سرسخت بود

اینجا که می ایستی با خودت می گویی " که اینطور... "

و در اینجا .. فعلا در تعریف زندگی فقط همین را داری بگویی.. شاید جلوتر که رفتی

 نظرت عوض شد یا آسوده تر شدی.. راحت تر  گرفتی یا حرف بیشتر و مهمتری زدی..

الان تنها یک نفس عمیق میکشی و خدا را بابت سلامتی همه عزیزانت شکر میکنی..

انزوای خوبی داشته ام.. که ظاهرا این خوبی اش باید مرا بترساند ..

اما نمی ترساند.. من به این تنهایی _ که همیشه همراهم هست و بسیاری از

 شبهایش را از دلتنگی که نمیدانم  برای چیست و برای کیست ساعتها تلخ گریه

کرده  ام.. _ وابسته ام ، آنقدر که اطرافیانم  را نگران میکنم.

 اگر روزها و هفته ها گوشی ام خاموش باشد ..  کسی را نبینم و با کسی حرف نزنم

 آنقدر احساس تنهایی نمیکنم که در شلوغی جمعی که شادیها و غمهایشان با من

 یکی نیست..  

نوشته شده در یکشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ۳:٠٩ ‎ق.ظ توسط مونا برزویی|


Design By : Mohsen Sh