L'horizon imprenable





برایت یک بغل ایینه چیدم
که وقتی امدی از دورها باز
جهانم پر شود از بودن تو
کنم با بال چشمان تو پرواز

نمی ایی چرا ؟ گلها که پژمرد !
چرا این بار اینقدر دیر کردی ؟!
نمی دانی فراموشی گناه است ؟
خیالم را کمی دلگیر کردی

چه تاریک ست این راهی که رفتی!
نه اوایی ، نه امیدی ، نه نوری
چه سنگین است بر من سرزنشها
زبانهایی که می گویند : ! کوری !

نه حتی سایه ای از دور پیداست
که من از او بپرسم وقت چند است ؟!
کدامین روزها اینجا نشستم!؟
تنیدم بر خودم تاری که تنگ است

هوا سرد است اما اشکهایم
کمی تب دار می ریزد به دامن
نگاهم سرد و اشکم داغتر شد
مگر از تو چقدر راه ست تا من ؟



تمام لحظه ها چشم انتظارم
واینجا می نشینم تا بیایی
تجسم میکنی لبخندها را
و اغوشی که بر من می گشایی..........



نوشته شده در شنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸۳ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ توسط مونا برزویی|


Design By : Mohsen Sh