L'horizon imprenable

داشتم از کانال رد میشدم که دخترک تصمیم گرفت خودش برای خودش قصه تعریف کند__ همان کاری که تا به دنیا آمدن سارا و تا مدتی بعد از آن برای پر کردن تنهائیم با کمال میل انجام میدادم.. شاید همه ی بچه های اول اینطورند..  __ دخترک رسید به فلابپسی ماپسی و.... مرا به قدیمها کشاند .. چقدر این خرگوشها آشنا بودند..  فکر کن ! داستانی از زندگی بئاتریکس پاتر.. همیشه میدانستم راز ساده و کوچکی در این کتاب هست که آنرا شیرین میکند.. نقاشی ها را خودش کشیده بوده.. با وسواس به چاپ خانه رفته .. نه این تیره ست.. هنوز هم تیره ست... تا پیتر خرگوشه به این خوش قیافگی ظاهر شود..  کتاب را از بین وسایل قدیمی ام بالاخره پیدا کردم روی جلد را میخوانم اولین سال انتشار را .. حالا حتی اسم ناشر را نخوانده میدانم و ماجرای غم انگیزشان را.. با اینکه جسارتا معقتدم در اغلب موارد بهترست زندگی شخصی هنرمندان را از زندگی هنریشان تفکیک کنی تا از دور بابت هنرشان بتوانی تحسینشان کنی .. اما با این روایت خانم پاتر را دوست داشتم.. آنجا که بین نقاشیهایش گم شده بود و قورباغه اش در برکه ای نا امن افتاده بود و به قلمو چنگ میزد.. طرحی از سگی که پارس میکرد و مترسکی که از لباس آبی پیتر خرگوشه کشیده بود.. دوستش داشتم :)

نوشته شده در جمعه ۱٧ مهر ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ توسط مونا برزویی|


Design By : Mohsen Sh