L'horizon imprenable

خواب دیدم که کسانی که نمی شناختم به دنبالم بودند.. می دویدم و زمین میخوردم و اسیر میشدم و تقلا میکردم .. تا اینکه آنطرفتر یکی از نزدیکانم را دیدم.. اسمش را صدا زدم .. به این امید  که برگردد .. واقعه را ببیند و به کمکم بیاید .. اما او با دست اشاره کرد که چند دقیقه صبر کنم! و رویش را برنگرداند و بی خبر بود از ماجرا ..

آخر دهانم را گرفتند .. و نا امید شدم ..

کسی که آنجا ایستاده بود و تماشا میکرد به من گفت نباید اسم نزدیکانت را صدا میکردی.. اگر فریاد می زدی یا ابوالفضل ! یا زهرا ! همه میفهمیدند که وحشت کرده ای و اتفاقی برایت افتاده .. آنوقت برمیگشتند و برای کمک می آمدند..

.................................

 چه کابوسها که امروز نخواندم!! چه کابوسها که نخواندم !!.. حالا که به اندازه ی یک اسم فرصت هست .......   یا فاطمه زهرا !!!

 ___________________________________________

___________________________________

________________________

____________

____

_

.

 سعید مدرس یکی از معدود دوستانی ست که وقتی در غمناکترین روزهای مرداد میان اینهمه سایت با خبرهای بد گم شده ای ، میتواند به سادگی

خوشحالت کند ... برای همین همیشه ایمیلهایش را قبل از بقیه باز میکنم ..

ممنون .. گرچه از خود طرح تعریف نمیکنم تا حمل بر خودستایی نشود! :)

نوشته شده در جمعه ۳٠ امرداد ۱۳۸۸ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ توسط مونا برزویی|


Design By : Mohsen Sh