L'horizon imprenable



ازم خواستن که بقیه ی این رو ادامه بدم : من و یه خواهر کوچولو.... با موهای دم موشی........

گفتن ماجرای یه خواهرو برادره...... که به هم خیلی وابسته بودن .... داستان از زبان برادر نقل میشه ... و .....
فرصت خیلی کم بود و من هم سریع نوشتمش ... به خاطر همین زیاد خوب نشده.... ولی
موضوعش بامزه ست .



من و یه خواهر کوچولو .... با موهای دم موشی
تو کوچه های کودکی ....... شیطنت و بازیگوشی

حیاط سبز خونمون .... پر از صدای خنده بود
تو بازی قایم موشک .... همیشه اون برنده بود

خط خطی مشق شبم ..... کار خودش بود همیشه....
هیچکی به من نگفته بود ..... بچگیمون تموم می شه

نفهمیدیم چه جور گذشت !!! ..... بزرگ شدیم یواش یواش
تا که یه روز یکی اومد ...... یه دسته گل اورد براش

به شهر قصه پا گذاشت .... عروسکاشو جا گذاشت
پشت سرش پنجره ی تــنهائــیامو واگذاشت

.....
من و یه خواهر کوچولو .... با موهای دم موشی
گذشتیم از بچگیا ........ خاطره شد بازیگوشی ...


...

دوستـــــــــان .... لطفـــا اگــــــــر کــسی به جــــای مــــن براتــــون کامنــت گذاشت.... پاکـــش کــنیـــــد ......

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۳ تیر ۱۳۸۳ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ توسط مونا برزویی|


Design By : Mohsen Sh