L'horizon imprenable

 در یاهو ٣۶٠  عضو نیستم !

__________

 به درخواست یکی از دوستان اینو هم اضافه میکنم . 

گویا این بخش طرفدار داشته !  ؛-)

 

  ١) مادرش گفته بود" پیله ی تو قدری بزرگتر از خواهرانت خواهد بود تقریبا اندازه ی تمام جهان".. و او معنی این جمله را نفهمیده بود.. از همان روز اول "پروانه" متولد شده بود .. ولی هر چه در آفتاب نشست بالهای کوچک آبی رنگش خشک نشد که بتواند پرواز کند.نمیخواست باقی عمر را روی پاهایش راه برود.. فکر کرد در آنصورت شبیه عنکبوتهای بالدار خواهد بود! به همین دلیل با اولین نسیمی که وزید خود را از برگ رها کرد وبه دست تقدیر سپرد. نسیم تندتر وزید و باد شد.. باد طوفان.. طوفان همه چیز را در هم میکوبید و متوقف نمیشد.. پروانه ی کوچک بی اراده می چرخید و تنها به یک چیز فکر میکرد.. " چرا دنیا آنقدر بی رحمانه می چرخد؟ " تا اینکه کمی جلو تر روی آب برکه ای افتاد.. بالهایش روی سطح آب باز شد و نفسش بند آمد و تا همیشه آنجا ماند.. نمیدانستی نگاه پروانه ی کوچک در آسمان بالای سرش  پرواز میکند یا دنیای دریایی کوچک زیر بالهایش..  .

 

٢) چند سال دیگه بود؟..نمیدونم.. جنگ که شروع شد تهران نموند.. بعد از اینکه درگیریا ظاهرا کمتر شد هم به اون ویرونه ها نمیشد برگشت.. میون یه شهر خاکی توی یه کارخونه کار میکرد که نمیدونم چی توش می سازن.. لباسای تیره و زمخت تکراریش از کهنگی  ورم کرده بود ..خیلی وقت بود که موهاشو از ته کوتاه میکرد. نمیدونستی قلبش سردتره یا چهره ش..این مدت فقط به زنده موندن گذشته بود اما چیزی که بهش دچار بود اسمش زندگی نبود..همه ی هستیش توی مشتش بود مثل یه ماهی مرده که هر لحظه ممکن بود سر بخوره و بیفته تو تاریکی راه .. از گذشته و آینده یادی نداشت و حالش شبیه اشباحی بود که تا زمانی که اجسادشون دفن نشده سرگردونن.. یه روز از جایی رد میشد که از رادیو یه آهنگ آشنا شنید..که پرتابش کرد به سالهایی که قسم خورده بود فراموش کنه.. یادش اومد که چند ساله ننوشته..نخونده.. نشنیده.. چند ساله هیچ آشنایی ندیده ..  

 و زمزمه کرد" جنگ که شروع بشه ترانه می میره.."

 

٣) نمیدانم در آندلوس به دنیا آمد یا شاید هم ماکوندو! یا انارستانهای اطراف ! و یا شاید زیر درخت زیتونی که شاعری دفن شده.. پیکرش را مثل همه ی اسمرالداهای دنیا از پیچک رقصنده ی دریایی تراشیده بودند.. نگاهی صحرایی و وحشی داشت و دنباله های سرخ پیراهنش قلب کشیشان نتردام را هم می لرزاند.. با طوفان می رقصید و با تو آرام میگرفت.. تو هم توی قصه اش بودی! مثل همه ی فبوسهای مصلحت اندیشی که قبل از اینکه به بی گناهی اسمرالدا شهادت بدهند ناپدید میشوند.. و خب قصه ی کهنه بی تماشاچی با خنجر و صدای ناقوس و با رقص سوزان او توی سالنهای خاک خورده ی زمان تکرارمیشد.. ولی این بار خبری از کازیمودو نبود.. حتی بعد از اینکه باد خاکستر اسمرالدا را روی خوشبختی زندگی بی روح تو پاشید. کسی به یاد کازیمودو نبود..

  

 ایده ی این بازی وبلاگی گویا مال آقای میثم یوسفی بود و منم توسط آقای حسن علیشیری دعوت شدم..

مرسی!  گرچه هیچ استعدادی در این زمینه (داستانک نویسی!) ندارم.. اینو الان نوشتم تا بعدا بهش اضافه کنم..

گویا باید پنج نفرو هم دعوت کنم.. هر کسی دوست داشت دعوته :)

 ___________________

پ ن ١  _  چند سال پیش که آی دی هام حک شدن به یکباره به این نتیجه رسیدم که

دنیای بدون یاهو دنیای آرامتری ست برام.. از اون تاریخ تنها راه ارتباطیم با

دنیای مجازی همین وبلاگ هست و جی میلی که فراموش شده..

ممنونم از همه دوستانم..گویا مشکل برطرف شد. فقط بازهم

اشاره کنم به اینکه عضو یاهو ٣۶٠ یا سایتهای مختلف نیستم

و در آینده هم پروفایل نمیسازم.

٢_ نمیدونم چه بلایی سر لینکها اومد اما مجبور شدم از اول تک تک

تا اونجا که یادم بود تقریبا به همون ترتیب اسامی رو اضافه کنم..

 

٣_ نویسنده ی این وبلاگ رو نمیشناسم از لینک ورودشون به آدرس رسیدم. شاید این داستان و خونده باشید

http://www.mbm2.mihanblog.com/post/440

من خوندمش و برای چند نفر تعریف کردم.. و وقتی داستان میرسید به قسمت

باز کردن کادوی تدی بی اختیار صدام هربار لرزید .

شاید من زیادی احساساتی ام! اما همش به این فکر میکنم که  

ما در قبال آدمها چقدر مسئولیم.. و با بی توجهیمون چه جنایت ها که مرتکب نمی شیم !

۴_ خیلی جالبه سطرها مرتب بهم میریزه! و منهم اصرار دارم هر بار

مرتبش کنم !    

 

 

نوشته شده در یکشنبه ۸ دی ۱۳۸٧ساعت ۸:٥٠ ‎ب.ظ توسط مونا برزویی|


Design By : Mohsen Sh