L'horizon imprenable



شعر (احساس سبز ) داستان یه بازیه قایم موشکه (باشک) ...از زبان یه دختر بچه......... نمیدونم چرا ولی این شعرمو با تمام کاستی هاش دوست دارم .............

در ادمه بخشیش رو میخونید :

...........

خوب حالا دخترک پنهان شده
پشت کاج سبز احساسش به تو
دوست دارد تا تو پیدایش کنی
تا بگوید رازهایش را به تو

باز پیدایش نکردی بی گمان !
گوش کن دارد به تو می خندد او
از صدای خنده اش پیداش کن
یا صدای ان النگوهای او

یک بغل گلهای وحشی چیده است
بوی گلها در فضا امیخته
دستهایش کوچک اند و گاه گاه
چند شاخه توی راهش ریخته

رد گلها را بگیر ، او را بیاب
قبل از انکه وقت بازی سر شود
زود پیدا کن مبادا دخترک
خوابش اید چشمهایش تر شود !

باز هم چشمان خود را بسته ای ؟!؟
قهر کردی یا زدنیا خسته ای
باز کن چشمان خود را باز گو
تو به دختر بچه ای دل بسته ای.






.......

راستی تو بازیه زندگی من سعی میکنم بیشتر بازیکن باشم تا توپ!!! به خاطر همینه که بهم میگن لجبازی! ..... یه چیزه دیگه داشتم فکر می کردم اگه واسه بازیه زندگی ..... وقت تلف شده در نظر میگرفتن ....... عمره همه 2 ،3 برابر میشد!

نوشته شده در جمعه ۱٢ تیر ۱۳۸۳ساعت ۸:٠٩ ‎ب.ظ توسط مونا برزویی|


Design By : Mohsen Sh