L'horizon imprenable

"سخت" معصومانه دوستش داشت..

عشق را شبیه صخره های تیز در قلبش یافته

 بود

که فریادها و تقلاهای بی امان غریقی را تکه تکه

می کردند ..

با اینهمه هر روز دخترکی کم سن و سال را با

خود به سرزمین مقدس کاغذهای الهام می برد

و با چشمان بسته برای خدایان دریا قربانی می کرد.

سخت "معصومانه" دوستش داشت..

و برای همین سالها طعم انزوا را می چشید و

 آنگاه که مریض میشد .. خواب می دید..

خوابهایی راجع به "او" که همه شان

بعدها اتفاق می افتاد.. روح یاغی و ناخوشش

 شبها به آینده می گریخت و برایش تکه ای از

 دیدار  "او" می آورد و روی زخمهایش می گذاشت.. 

چند سال گذشت .. دیگر حیرتش را با

نزدیکانش تقسیم نمیکرد ..

 بیشتر سکوت می کرد و هر روز بیشتر از پلکان

 انزوا بالا می رفت..

سخت معصومانه " دوستش داشت"

و هنوز هم دارد..

در زندانی فراموش شده که در آن زندانی و

زندانبان یک نفر است با کلیدی که هرگز 

نمیچرخاندش..

بیرون از این چهار دیواری تاریک.. پر است از

آدمهای پر زرق و برق که سالهاست صدایش

می کنند و روزها ی روشن تازه ای که از میان

 آجرهای تاریک سو سو می زنند و عطر

 سرزمینهایی که سلام میکنند و گونه هایش را

میبوسند و دعوتش میکنند به رهایی ..

بیرون از این چهار دیواری تاریک پر است از همه

ی زیبایی هایی که ..

او در را به رویشان باز نخواهد کرد.. 

نوشته شده در دوشنبه ۸ مهر ۱۳۸٧ساعت ٤:٥۱ ‎ق.ظ توسط مونا برزویی|


Design By : Mohsen Sh