L'horizon imprenable

نمیدونم چرا معمولا تماشای فیلمهایی که با اقتباس ادبی از رمانهای مطرح ساخته میشن، خاطره ی خوشی که از خوندن اون کتاب داری رو هم از بین میبره.. شاید هم این از کج سلیقگی من باشه .. به نظرم هر چقدر ترجمه ها قیچی شده باشن باز هم معجزه ی ساده ای در کتاب هست که همیشه در روایت سینمایی نیست..البته به تازگی یکی دو تا استثنا دیدم که فوق العاده بود.

 بگذریم.. خسته نیستم.. اینروزها هیچ کاری نکردم اغلب تلفنمم جواب ندادم.. شیراز هم نرفتم برای مراسم.. و همش کنار خودم بودم!

از کنسل شدن هر نوع کلاسی به شدت استقبال میکنم! از اون دسته افرادی هستم که باید به حال خودشون رهاشون کرد..

 شاید کمی کسل کننده به نظر بیاد اما آرامش ساعتها سر و کله زدن با یه پازل جدید و با هیجان شرکت در هیچ جمع آنچنانی دوستانه ای! عوض نمیکنم.. اونقدر که شلوغی حوصله مو سر میبره سکوت و تنهایی نه..

 گاهی آدمهایی رو میبینم که تو خیابون با صدای بلند با خودشون حرف میزنن و منم سعی میکنم مثل بقیه دیوانه ببینمشون و با ترحم از کنارشون بگذرم.. اما لحظاتی بوده واقعا که از ته دل خواستم منهم بدون ترس از قضاوت دیگران با صدای بلند با خودم حرف بزنم.. ما به آدمایی که با خودشون قهرن میگیم عاقل

چقدر دلم میخواد ساعتها از همین هذیونهای بی سرو ته بنویسم.. عادت ندارم برای کسی درددل کنم.. همیشه شنونده بودم و  به تازگی فهمیدم هیچ حسی بدتر از این نیست که ندونی به کسی که برات درددل میکنه .. چطوری امید بدی..

 نظراتم بستم..

اینهمه وبلاگ هست که نخوندم و باید سر بزنم.. اگر دیر میشه لطفا دلگیر نشید.. 

 

نوشته شده در یکشنبه ٥ خرداد ۱۳۸٧ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ توسط مونا برزویی|


Design By : Mohsen Sh