L'horizon imprenable

 

تا ابد نمیشه با توهمات زندگی کرد.. یه وقتایی باید از روی ابرا بیای پایین ..بلافاصله لبخندت مثل یه تیکه یخ آب بشه و چشم تو چشم یکی از رئالترین تصاویر دنیا صداتو قورت بدی .. بعد تصدیق کنی که باید منطقی بود و این تخیلات عجیب غریب صادقانه مال آدم بزرگا نیست. و در همچین لحظاتی من هیچ پنجره ای برای فرار پیدا نمیکنم..چون هر چی پنجره دارم همشو خودم با قلموی حس و تخیلم روی دیوارا مثل ((آخرین برگ))ها ..کشیدم..که اگر پنجره های خیالی نمیساختم سالها پیش می مردم..و وقتی منو صدا میکنی به دنیای واقعیت همه ی پنجره هامو ازم میگیری..و این ((عاقل باش)) برای من یعنی ((برو بمیر))!

اینجا قرنها دور از تو .... بدون کوچکترین امید دیداری ...توی دادگاهم همیشه قاضی و دادستان و متهم و شاهدو شاکی..خودمم..و جدی تر از اونم که حتی احساسم بتونه نجاتم بده ..

و حقیقت اونقدر عریانه که حتی از فکرشم یخ میزنم.یه روز دیدم واقعیتو نمیتونم تحمل کنم .. بدم میاد از جوابهای حدس زدنی و تکراری.. دیدم با این دنیا اینجور که هست نمیتونم کنار بیام..نمیتونم قصه رو چون تموم شده تموم کنم ..زدم به بیابون دیوونگی!اونجوری همه چیز موجه میشد. و انصافا دیوانه ی خوبی هم بودم ! اما حالا میبینم حالم با هیچ دیوونگی توجیه پذیر نیست.

روی یه صندلی توی یه اتاق تاریک نشستم..سرمو تا مرز شکستن گردنم ! انداختم پایین..به تاسف انگیزترین نقطه ی زمین خیره شدم و نمیدونم دارم چه بلایی سر خودم میارم..موهام پخش شده و صورتمو پوشونده ولی بازهم حس میکنم شیاطین کوچک از این بین تارهای سیاه، درموندگی چهره مو میبینن و موذیانه میخندن و با صدایی که من بشنوم از هم میپرسن این چشه دوباره؟..و من از خودم هیچ سئوالی نمیپرسم و به خودم هیچ جوابی نمیدم.. دلم برای خودم نمی سوزه.. و هیچ فکری از ذهنم جرات عبور نداره...اتاق تاریکه تاریکه و تنها نوری که از بالا ، روی من و گوشه ای از صندلی پخش شده.. از امتداد درخشان چشمهای نگران خداست..

 

باید سکوت کنم.. اونقدر حرف زدم که لازمه قرنها سکوت کنم..

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

این روزها ترانه ی جدیدی ننوشتم.. از روی ابرها اومدم پایین و زندگی رو بدون حضور تخیلات رنگی میگذرونم. افسرده نیستم.. ولی همیشه دلتنگم.. یه دلتنگی خوش.. مثل روزای آخر سال

این یکی از اون ترانه هاست که دلم نمی خواد واگذارش کنم

بین من و تو فاصله ست

 اما فقط یک صندلی

موهامو وا کردم یه شب

زخماتو می بندم ولی

دور پرستوهای اشک

 قفس نمیکشم چرا؟

من و بغل کن و ببین!!!

نفس نمی کشم چرا !!؟

 

نوشته شده در یکشنبه ٥ اسفند ۱۳۸٦ساعت ٤:٠٤ ‎ق.ظ توسط مونا برزویی|


Design By : Mohsen Sh