L'horizon imprenable


 Dieu comme l'air est doux au toucher
Comme la lumiere est bonne a voir

خداوند چون هوا ملایم است در تماس 
و چون نور برای تماشا خوب است.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
 
هذیونامو تایپ میکنم ولی قبل از اینکه کلید ارسال و بزنم پنجره رو می بندم.. این پنجره های مجازی رو باید بست!..
وقتی یک پنجره ی واقعی رو مثلا رو به باغ باز میکنی دنیا رو میریزی توی چشمات..نفس میکشی و روحت پر از روح باغ میشه.. اما اینجا نه ! پنجره رو باز میکنی که خودتو بریزی بیرون! و ما....
ما چی داریم برای بیرون ریختن؟ بهتره اشاره ای نکنم .. دلسرد کننده ست....

ولی من باید بنویسم! باید بلند بلند فکر کنم! اگر اشتباه نکنم این سخن از استاد یدالله رویایی ست که ((به منظور اندیشیدن است که می نویسم.. برای یاد گرفتن اندیشه....))
و منم نیاز دارم الان فکر کنم! یه رگ قرمز از گوشه ی سمت چپ چشم چپم به طور افقی ادامه پیدا کرده تا گوشه ی سمت راست چشم راستم! اینو الان موقع مسواک زدن دیدم! انگار دو تا خورشید تیره دارن توی دو تا دریای سفید با موجای سرخ غروب میکنن!! باور کن من حالم خوبه! فقط دریا زده شدم یه کم!
نمیتونم اینهمه فکرو خیال و تو پرونده های رنگی توی قفسه ی بایگانی طبقه بندی کنم فقط همین! چه دنیای دو دو تا چارتاییه ! برای من که به جای ایکس معادله همیشه به دنبال یه اتفاق محال! یه معجزه ام!
If U Want A Miracle,, Be A Miracle
 
راستی من اون روز با ضمیرم حرف میزدم... وقتی تو دامن طبیعتم .. ضمیر خفته ی خسته ی ناتوانم بیدار میشه ..حرفامو میشنوه.. برام بال و پر می سازه.....دست میکشه روی سرم .. و میگه : از اول شروع کن...

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٦ساعت ٤:٥٦ ‎ب.ظ توسط مونا برزویی|


Design By : Mohsen Sh