L'horizon imprenable

قسمت نظرات همچنان بسته بمونه چون متاسفانه نمیرسم سر بزنم و شرمنده میشم.. فعلا از من توقع نداشته باشید و نرنجید تا حواسم به من برگرده! ولی خب همچنان هذیون نویسی و ادامه میدم..

استادم بهم میگه احتمالا ساعاتی که به یه نقطه خیره میشی خیلی طولانیه!

ـ نه استاد!! (ولی راست میگه!به هر چیز که نگاه میکنم .. غرق میشم ) هربار که میخواد برگه هامو امضا کنه ازم میپرسه امروز چندمه ؟.. (هربار تکرار میکنم ــ امروز..؟؟؟) هربار قبل از اینکه من چیزی بگم خودش تاریخ و مینویسه و  امضا میکنه .. تازگیا از افرادی که زمانو بهم یادآوری میکنن دلخور میشم.. راستی به خاطر ویوالدی اسمشو گذاشته آنتونیو! از این کشفهای کوچک بی جهت خرسندم!! از آدما که فاصله میگیری یه دنیای دیگه پیدا میکنی .. شبا صدای پای یه حشره ی یک سانتی و روی ورقای زیر تختت میشنوی و سعی میکنی حدس بزنی داره در چه طول و عرض جغرافیایی حرکت میکنه.. بعد باهم شروع میکنین به سوت زدن! من از این دیوونگی خوشم می یاد!! اوگی ئه له کفق!!!

به جای اینهمه کویر حسرت

قرار شد بینمون دریا بذاری

تو از عادت.. چی میدونی .. که میخوای..

به این زودی

منو تنها بذاری!؟

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸٦ساعت ۱:۳٤ ‎ق.ظ توسط مونا برزویی|


Design By : Mohsen Sh