L'horizon imprenable

سلام

یکی از دوستان پرسیده بود چرا وبلاگت مُـرده ؟ حقیقتا یکماهی هست که به هیچ کاری نمیرسم.. و شبها اونقدر تا صبح بیدار موندم نوشتم و خط زدم که واقعا به لحاظ روحی خسته م ..حس میکنم چشمام ضعیف شده .. بیرون هم نرفتم! چکمه بسیار محرکه ! منهم راستش به سندل توی برف عادت ندارم! و چکمه رو تو این گل و شل نمیتونم با شلوار دمپا گشاد بلند یا چادر بپوشم که تحرکش! گرفته شه و برادران ابرو برداشته ی سرخاب زده ی سر معابر ایمانشون حفظ شه.

پس حدودا ! تمام این مدت موندم خونه!

نه عصبانی نیستم! ولی کاملا بهم ریخته م و راجع به هر چرت و پرتی میتونم هذیون بنویسم! حتی صادرات گاز!

حس بسیار بدیه وقتی اینهمه تلاشت بی نتیجه بمونه.. بعد از یکماه هم چیز به تعویق افتاده باشه و حسابی بدقول شده باشی و تازه ! نخوای شروع کنی ..... دلم میخواد جایی باشم که هیچ چیز نباشه نه صدایی نه سکوتی نه کسی!  یه خلاء عمیق مثل عالم فراموشی.. یه کمای خودخواسته!

نه خیلی پوچ و سیاه! یه اتاق سفید آروممممممممممم مثل آغوش خدا..

سسسسسس‌!‌ چقدر جغجغه! چقد همهمه !چقد شیپور!! 

سسسسسس! بذار ببینم چی میگه! 

نوشته شده در جمعه ٢۱ دی ۱۳۸٦ساعت ٥:٤٦ ‎ب.ظ توسط مونا برزویی|


Design By : Mohsen Sh