L'horizon imprenable

مرسی از محبت همه دوستان.. آقا سیامک ، آقا علیرضا ، شهرزاد عزیز و دیگر دوستان.. آهنگ  پیدا شد! مرسی. 

 

 

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

امروز یه خانمی از کنارم رد شد و یه خاطره ی عجیب یادم اومد!

سر کلاس فیزیک 2 بود؟ دبیر بی انصاف بی سوادمون! تمام وقت کلاس و به تعریف کردن لطیفه وخاطره از شاهکارهای دخترش میگذروند.. هیچ چیز از تدریس نمیدونست و دل هم نمی سوزوند.. ما ازش متنفر بودیم.. از صدای نخراشیده ش.. از اون عقده ی کهنه ای که تو نگاهش موج میزد.. از اون لبخند تحقیر آمیزش که هنوزم به یادم مونده.......

وقتی سئوال می پرسیدیم یا خواهش میکردیم یک بار دیگه توضیح بده امکان نداشت قبول کنه.. یه روز یه سری مسئله ی سخت و حل کردو توش موند و یه جوری سمبل کاری کرد و رفت نشست.. یکی از بچه ها ازش خواست یه بار دیگه توضیح بده.. همه خواستیم !شروع کرد به سرزنش کردن که اشکال از شماست.. نمی فهمید! و مثل همیشه رفت پای یک سخنرانی طولانی و حق به جانب شد ، معمولا کلاس رو تا شنیدن صدای زنگ با همین حرفها به پایان می برد...

اونروز همه مون کلافه شده بودیم....

یکی از بچه ها بی تفاوت به حرفهای تکراری دبیر، شروع کرد با خودکارش ضربه زدن روی نیمکتش.. دبیر حرفشو قطع کرد و گفت نکن! ولی اون ادامه داد... دبیرمون صداشو برد بالا! با توام!

نمیدونم چی شد صدای دو سه تا خودکار دیگه اضافه شد.. چند ثانیه بعد همه داشتیم با خودکارامون ضربه می زدیم رو نیمکت !! اکثرا از شدت عصبانیت و ناراحتی سرامونو پایین گرفته بودیم.. یه کم جیغ و داد کرد و وحشتزده از کلاس رفت بیرون

اون ترم دبیر فیزیک نداشتیم.. بقیه ی کتاب و خودمون خوندیم و با نمرات کم قبول شدیم.. اما یه حسی باعث شد اون روز یکی از بهترین روزای دوران تحصیلیم باشه..

 

 

نوشته شده در یکشنبه ٦ خرداد ۱۳۸٦ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ توسط مونا برزویی|


Design By : Mohsen Sh