L'horizon imprenable


اینم هذیونه تا شعر همین الان نوشتمش....... چون اصلا نفهمیدم چی نوشتم!......ایراداشو بگید.




بیزارم از چشمهایی که به من می درخشند
بیزارم از بوق ماشینهای حریصی که ارامش یک پیاده روی ساده را از من می دزدند
بیزارم از لبهای شهوت
از چشمهای دروغ
ازباتلاق شانه هایتان

میخواهم مثله نعنایی تنها
کنار پله ها برویم
کجاست دستان شیرین مادربزرگم
که مرا ببوید و بر دامانش بخواباند و لای روسری اش گره بزند!


صداتان
طعم سیگار می دهد
من ماههاست رژیم سکوت گرفته ام
باد
قبل از شما
مرا خواهد برد.




نوشته شده در چهارشنبه ٦ خرداد ۱۳۸۳ساعت ۳:۳۳ ‎ب.ظ توسط مونا برزویی|


Design By : Mohsen Sh