L'horizon imprenable




بهتر كه آدرس اين خرابه ي تاريك را نداري كه هذيانهايم را بخواني.. و آن دختر احساساتي را كه از تو پنهان مي كنم اينجا پيدا كني. بگذار آن دختر عاشق پيشه را تنها در نوشته هايم ببينند.. تا كسي به قصد آزارش نيايد.. اينان اگر بدانند شكننده اي سنگ مي شوند.... بگذار اورا كه به اميد تو نفس مي كشد ، زنداني كنم . دختر گريز پايي كه وقتي تو را مي بيند از پنجره ي چشمهايم برق مي زند و فرار ميكند از چنگ عقل .. اين چشمها وقتي به تو خيره ميشوم بد جور رسوايم مي كنند ، نه؟ كاش كسي مرا در آن هنگام كه از سحرنگاه تو زيبا ميشوم نديده باشد.
“ انگار جهان واميسته و ما رو تماشا مي كنه....”

گفتم چند خطي بنويسم شايد آرام شوم .. ديوانه ام كه به خاطر " شايد باز ببينمت " تا امروز زنده مانده ام؟ تو ديوانه تري كه اين همه نشان را نمي فهمي و ناخواسته خود را از من و من را از خودت دريغ مي كني.
شايد هم از من به خاطر آن دختر مغرور و بي تفاوت و لجبازي كه نقشش را برايت بازي كردم هنوز انتقام مي گيري.... باشد. حرفي نيست.
ديوانگي و تاريكي امانم را بريده....
براي عاقل شدنم دعا كن.....



ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
به دوستان چشمهاي ناديده سر مي زنم.... مدتي من رو عفو بفرمائيد.



نوشته شده در شنبه ۱٦ دی ۱۳۸٥ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ توسط مونا برزویی|


Design By : Mohsen Sh