L'horizon imprenable




باور میکنی هر آنچه مشتاقش هستی ، همینجا در دلت باشد نه در دنیای بیرون؟ و تو همیشه بیرون را جسته ای نه درون را.....
از کنار این آدمهای تیره میگذرم از همه ی شان دور بوده ام و به همه ی شان نزدیک .. بعضیهاشان را دوست میدارم .... آنها که زیبایی درونشان را فقط با یک نگاه و یک لبخند در نگاهم می ریزند و بی هیچ تمنایی زود میگذرند و تا همیشه ناپدید میشوند.. از اینکه متکبر بدانندم دلگیر میشوم.. ولی سلامها را بو میکنم بعد پاسخ میدهم.... بعضی اوقات بی آنکه بخواهم آدمها را بی نقاب میبینم و میترسم گاهی..

آنهایی که به طمعی به تن احساس میچسبند و سعی میکنند با شاخکهاشان رد خونم را بیابند و بمکند یا در آن حل شوند را زیر چکمه ام له کرده ام .. گاهی از زیر چکمه ام صداهایی میشنوی که فحاشند به زمین و زمان.. برای بعضیهاشان غصه میخورم که بدند... و برای بعضی یادم میرود که غصه بخورم که بدند..!
از محبت بی مورد می ترسم.. از محبت کلامی بیزارم.. و برای دخترکان بدبختی که مرا پله میبینند و می آیند و به دیوار میخورند افسوس خورده ام. من محبت را نگفته حس میکنم و گونه هایم سرخش میشود.. دوستانی کم ، ولی حقیقی دارم.. و چند روزی ست که یاد گرفته ام واژه ی ‹‹‌ دوست » مقدستر از آنست بشود برای دلخوش کردن و ترحم به دخترکان تهی مغزی که عاشق پوسترها میشوند به زبان بیاورم.. از دستان آویزان شونده ی طلبکار بیزارم.. ماندگاری را دوست ندارم .. هر چیز خوشی میپرد! .. خواب خوش ، عطر خوش و آوای پرنده ی من از اون رو خوش است که پرید...

هیچ چیز را به اندازه ی یک نگاه مثبت دوست ندارم... زیبایی تهی نه! زیبایی ذاتی آرامم میکند ... همان زیبایی که در چشمان همه ی مادران هست.. زیبایی آسمانی... آرامشم خداست.. گاهی قهر میکنم و کفر میگویم که خودت مطمئنی هستی ؟ ولی چنان دوستم دارد که دوباره آشتی میکنیم.. خدا بالای درخت سیب است.. از این پایین به او میگویم آن سیب نه!آن یکی را برایم بچین آنرا که سرختر است میخواهم .. و او میخندد! داد می زنم! آن را نخواستم! میخندد! سیب دیگری را در دامنم می اندازد" تو که نمیدانی کدام شیرینتر است!" .. بازهم سیب میچیند... آن شیرین نیست!آن یکی را میخواهم... و خدا میخندد.. " طعم تلخ از یادت میرود! '' و اینچنین اتفاقهای تلخ و شیرین به حکمتش می افتندو من دوستش دارم.
من نوازش کردن یک قاصدک را تمرین کرده ام. اما از باد، قاصدکی نمی گیرم.. یکبار خواب قشنگی دیده ام ..

کمی غریبه ام.. ولی آدمها را دوست دارم تماشا کنم و از دور دوست بدارم و برایشان دست تکان بدهم ولی اهل آبتنی در این استخر رنگی نیستم.. اگر به آب بزنم دریا باید باشد ... دریایی که مثل او باشد خود او باشد در او غرق خواهم شد..
عاشق اینم که روی قله ای گرم بنیشینم و نسیمی خنک موهایم را برقصاند و صدای هیچ مگسی نباشد و هیچ نفسی تا در خلوتم یک دل سیر گریه کنم....
من درخت گردو را از بوی خوبش در باد تشخیص میدهم و برگ درخت زردآلو و پسته و سیب و انجیر و توت و گلابی را اشتباه نمیکنم.. من صمغ درخت گیلاس را چشیده ام.. گلها مرا مجذوب نه! دیوانه میکنند! من سنگ صبور یک کاکتوس کوچک بوده ام و به خاطر غمهایش افسرده شده ام.. من عاشق ذرت و توت فرنگی ام! شاتوت را دوست ندارم ولی وقتی بچه تر! بودم برای سرخ کردن لبهایم زیاد چیده ام!
و بعد دستهایی که میخندیدیم که بی جرم سرخند! میخواستم آنقدر بزرگ شوم تا با دستان خودم خرما بچینم.. اما بزرگ که شدم یادم رفت.. نخلها خشک شد و حالا خرما را دوست ندارم.. من........


نوشته شده در شنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٥ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ توسط مونا برزویی|


Design By : Mohsen Sh