L'horizon imprenable


و من تو را دوست دارم.
به همين سادگي..
و تو هم ميخواستي آنشب همين رابه من بگويي .. نه؟آن نيمه شب غمناك!! و چرا نشد ؟ چرا قشنگترين لحظه ي زندگيم را از من دريغ كردي؟ درست همان لحظه كه تاج خوشبختي يك ثانيه با سرم فاصله داشت از خواب پرانديم. لعنت به من كه از تو پرسيدم چرا اين وقت شب ؟ لعنت به من كه تو را وقتي كه با تمام وجود عاشق بودي عاقل كردم..
گريه آرامم نميكند.. تو آرامم كن. تو بگو .. بگو چه چيز تو را آنشب تا من رساند و يك لحظه دوباره دورت كرد؟
تو كه اينجا را هرگز نخوانده اي... و فكرش را هم نميكني من مغرور كم حرف مزخرف روزي آنقدر درمانده شوم كه رازم را جايي ثبت كنم. چطور ميتواني عاشقم باشي و بي من سر كني؟ چطور ميتواني از من بگذري؟ چقدر نقش بازي كنم؟ چقدر خوددار و آرام بمانم؟ چقدر مونايي باشم كه نيستم. آرام و بي تفاوت و سنگ .
من كودكانه تو را دوست دارم.. و مثل ديوانگان اعتراف ميكنم... و روزي هزاربار دلم در مشتم مچاله ميشود.. به همه لبخند ميزنم و براي همه مهربان مي مانم.... ولي خودم را شكنجه ميكنم و سعي ميكنم از تو متنفر باشم. و اين ديوانه ام ميكند. مثل همه ي ديوانگاني كه به شكل غمناكي مسخره اند.


منِ مسخره دوستت دارم .. به همين سادگي اثبات ميشود .. نگاه كن........................



نوشته شده در پنجشنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٥ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ توسط مونا برزویی|


Design By : Mohsen Sh