L'horizon imprenable


يكبار ديگه ميگم شرمنده ام براي چند ايميل محبت آميزي كه بي پاسخ مي مونن.. چرا از محبت ميترسم؟



ديشب خواب ديدم لب يه پرتگاه گلاي بنفش مي چيدم! ( خوابام شاعرانه شدن!! ) چه روياي شيريني بود ... :)
وقتي بچه بودم هميشه در حال گل چيدن بودم.. وقتي گل پيدا نميشد علفاي زنگوله دار يا عجيب غريب ميچيدم و خوش بودم..
چه روزايي بود... دلم براي اون درخت توت كه نصف بارشو مي ريخت تو آب استخر تنگ شده.....
هم درخت و كندن ، هم استخر براي هميشه خالي شد...
خدا رحمت كنه پدرجونو.... (( ديگه هيچوقت روزگار اونجوري با صفا نشد! ))




نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳ تیر ۱۳۸٥ساعت ٢:٢٤ ‎ق.ظ توسط مونا برزویی|


Design By : Mohsen Sh