L'horizon imprenable

توي يه كابوس با يه لباس دستو پاگير ولي بي نظير .. از ميون يه راهرو پر از عتيقه جات شكستني و ظرفاي نقره با وحشت راه ميري و مرتب لباست گير ميكنه به اشياء و اونارو با سرو صدا ميندازه يا ميشكنه ..... از ته راهرو يه وحشت غريب هر لحظه نزديكتر ميشه.. هر بار كه چيزي ميشكنه خودتو ملامت ميكني انگار متعلق به تو بوده و تو عمدا خطا كردي....
چي كار ميكني ؟بر ميگردي همه ي تيكه ها رو جمع كني؟ لباستو پاره ميكني؟ بي اعتنا ميري جلو؟ جرات ميكني و مي ايستي يا از خواب بيدار ميشي؟



من از خواب بیدار شدم ولی هنوز صدای شکستن می یاد!
نوشته شده در جمعه ۱٩ خرداد ۱۳۸٥ساعت ۳:٢٦ ‎ق.ظ توسط مونا برزویی|


Design By : Mohsen Sh