L'horizon imprenable

اي نگاهت موجي ازطيف بهار
تو كه چشمان مرا ميخواهي!
و مرا ميبيني زيبا تر از اين آينه ها!
خواب مي ديدم در راهي با همان اسب سپيد
و دو كالسكه ی رز!
سوي اين قلعه ي خاموش و سياه
من حريري از قاصدك پوشيدم
روي لبهايم شاتوت
روي مژگانم سرمه تاريك تر از غمهايم
تو مرا بوسيدي؟يادم نيست
و مرا دزديدي؟
يادم نيست!!
صبح شد
بستر من
عطر روياي تو را در خود داشت
روي لبهايم مرد
مرغ پركنده ي كاش....
نوشته شده در دوشنبه ۱ خرداد ۱۳۸٥ساعت ٧:٥٩ ‎ب.ظ توسط مونا برزویی|


Design By : Mohsen Sh