L'horizon imprenable

اینجا چه خلوت خوبيه..حیف که تاریک و یه کم غمناکه....


اون روز به بچه ها گفتم قبل از اينکه برگرديم تهران من برم تو باغ گل بچینم..
نشد!بهونه بود.. نمیخواستم گلی و از اون تابلوی قشنگ پاک کنم ..ولی عجب هوايی بود برای هق هق..........تو اون سبزی و عطر علف و باد و بارون عاشق میشدی!
نه از دلتنگی.. نه از غم.. گاهی وقتا از ديدن زيبايی زياد دوست دارم گریه کنم....اونم تو اردیبهشت!! گاهی وقتا دوست داری یه اسم و فریاد بزنی..... اینجا نمیشه! همه میگن دیوونه ست! اگه خودت باشی نمیذارن زندگی کنی..
موقع برگشتن هرچی التماس کردم که يک کم بذاريد تو لاک خودم باشم کسی توجه نکرد!
خوبه آدم دوستای همیشه خوشحال! داشته باشه:)که به زور ببرنت بیرون که روحیت عوض شه.....
حالم خوبه فقط
نذاشتن گریه کنم..................................



نوشته شده در یکشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸٥ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ توسط مونا برزویی|


Design By : Mohsen Sh