L'horizon imprenable

هنوزم دارم به اون دختر کوچولوی معصوم فکر میکنم که چشم بسته روی تخت بیمارستان نشسته بود..... پماد روی مژه های بلند و مشکیش برق میزد.
یه گزارشگر کنار تختش توضیح میداد که این فرشته ی کوچولو ، روی زمین مواد محترقه پیدا کرده، خواسته برش داره که توی دستاش منفجر شده و ......

(( تو دلم میگفتم ادامه نده!
بگو باید ده بار دیگه هم روی چشماش عمل جراحی انجام بشه تا بهبود کامل پیدا کنه! وامیدی هست...نگو که....))

گزارشگر ادامه داد :
الان دوتا چشماشو از دست داده!.........
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ\/\/\/\/\/\/\/ـــــــــ
صدای ایست قلب و میشنوی؟؟


لعنت به این شادی و هیجان کذایی!
انگار این شمایید که مفهوم شاد بودن رو فراموش کردید..

نوشته شده در چهارشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٤ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ توسط مونا برزویی|


Design By : Mohsen Sh