L'horizon imprenable

وقتشه از خودت بپرسی:ثقل زمین کجاست؟؟من در کجای زمین ایستاده ام؟!؟

برداشتنه اولین قدم همیشه سخته...ولی باید شروع کرد!پارسال اواخره اردیبهشت ماه ،یهو تصمیم گرفتم اولین مجموعه ی شعرامو چاپ کنم...برای یه دختره نوزده ساله ی بی تجربه و لجباز مثه من،تحمل زورگوئیای انتشارات و سانسورای وزارت ارشاد خیلی سخت بود...ولی به خیر گذشت....اسمه کتابمو گذاشتم

چشمهای نادیده



باورش سخته ولی وقتی کتابم چاپ شد حس کردم دنیام و ادمایی که میشناختم کاملا عوض شدن...عکس العمله اطرافیانم واقعا برام تازگی داشت...گاهی انقدر دلگرم کننده،که میموندم در مقابله این همه محبت چه کنم...وگاهی با دیدنه بعضی رفتارها تندیسهای نقره وطلایی ای که در ذهنم از بعضی ها ساخته بودم کاملا فرو میریخت...چاپ این کتاب مثه یه صافی عمل کرد که فقط دوستانه واقعیم رو نگذروند


خوشحالم که تندیسهای دنیای جدیدم همگی واقعین...خوبه گاهی وقتا سیاه-لشکرارو بتونی از نقشای اصلی تشخیص بدی واز سکانسای مهمه زندگیت مرخصشون کنی



بگذار که این خفته دلان طعنه زنندم
رسوا کنم این دل که سر دار برندم
من روی تو را دیدم و دستم ببریدم
بگذار به این جرم که کردم، بکشندم

نوشته شده در دوشنبه ۱٠ فروردین ۱۳۸۳ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ توسط مونا برزویی|


Design By : Mohsen Sh