L'horizon imprenable

بغلت کردم

نفس کشیدم تنتو با همه وجود

تو این دنیا هر چی که شنیدم

به غیر از تو دروغ بود

کی جز تو میتونه نگهم داره اینجا ؟

با اینکه ما با هم هیچ وقت نرفتیم دریا..

دست بذار رو قلبم تا من یادت بیارم

هر چی از این آهنگ با تو خاطره دارم....

بذار هر کی جز تو منو میخواد معطل شه پشت ِ در !

بذار با دستام تو رو بگردم

این لحظه های آخر

کی جز تو می تونه نگهم داره اینجا ؟

 ____

این ترانه را براساس ملودی نوشتم.

نوشته شده در یکشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ توسط مونا برزویی|

گریه نکن که من فقط از تو خیالم تخت بود

اونی که من می شناختم یه دختر ِ سرسخت بود

اینجا که می ایستی با خودت می گویی " که اینطور... "

و در اینجا .. فعلا در تعریف زندگی فقط همین را داری بگویی.. شاید جلوتر که رفتی

 نظرت عوض شد یا آسوده تر شدی.. راحت تر  گرفتی یا حرف بیشتر و مهمتری زدی..

الان تنها یک نفس عمیق میکشی و خدا را بابت سلامتی همه عزیزانت شکر میکنی..

انزوای خوبی داشته ام.. که ظاهرا این خوبی اش باید مرا بترساند ..

اما نمی ترساند.. من به این تنهایی _ که همیشه همراهم هست و بسیاری از

 شبهایش را از دلتنگی که نمیدانم  برای چیست و برای کیست ساعتها تلخ گریه

کرده  ام.. _ وابسته ام ، آنقدر که اطرافیانم  را نگران میکنم.

 اگر روزها و هفته ها گوشی ام خاموش باشد ..  کسی را نبینم و با کسی حرف نزنم

 آنقدر احساس تنهایی نمیکنم که در شلوغی جمعی که شادیها و غمهایشان با من

 یکی نیست..  

نوشته شده در یکشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ۳:٠٩ ‎ق.ظ توسط مونا برزویی|

شبهایی هست _ مهم نیست از چه فصلی _ که من دوست دارم فردا صبح وقتی بیدار میشوم یک متر برف آمده باشد و همه جا تعطیل شود ... و این امید آنقدر واقعی ست که باعث میشود بیدار بمانم و به مشغله های فردا فکر نکنم

 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ توسط مونا برزویی|

شهرزاد عزیز لطف کرده و مصاحبه چلچراغ رو

قرار داده در این آدرس :

http://monaborzouee.persianblog.ir/post/4

ممنونم :)

________

___

____

  ___

___

____

 از سه گروه بسیار دلخور میشوم .. آنها که نمی توانند بر نفسشان غلبه کنند و کتابی از من قرض میگیرند که نمیخوانند و هرگز هم پس نمی دهند..

 آنها که نمی دانند " می خواهم تنها باشم" یعنی چه...

و آنها که حراف هستند مخصوصا پشت تلفن :)

 

 _

_

ساختن این قبیل شایعات ذهن بیماری میخواهد..

اینها در خلوتشان  چطور با خودشان

کنار می آیند؟

_____

  ___

 ___

___

____

نمیدونم چرا هر جا رسیدم ..

تو قبل از من از اونجا رفته بودی..

تو دوسم داشتی همیشه از دور...

ولی چیزی به من نگفته بودی ...

 

تو..

پشت شیشه ..

واسم صبر کردی .. نرفتی زود، طولش دادی عمدا..

دلم میخواست از تو میگرفتم یه فرصت : واسه دستاتو گرفتن..

 

من بعد از اون شب .. پشت هر پنجره ای باشم ..

یاد تو می افتم ..

حتی وقتی دست تکون می دادی واسم.. خداحافظ نگفتم...

 

شلوغه دورم اما.. بی تو دنیام..

دوباره ساکت و دلگیر میشه...

نمیدونم چرا قطار میره!..........

همیشه واسه " گفتن" دیر میشه

 

___

ازآلبوم یک اتفاق خوب .. براساس ملودی آقای مدرس نوشتمش.

نوشته شده در چهارشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ توسط مونا برزویی|


Design By : Mohsen Sh