L'horizon imprenable

روی اسکناس

پله های پل

سنگفرشهای سرخ رنگ

توی هر کوچه ای که دیوار هست

هر کجا که آوار هست

یا زنی در انتظار سنگسار هست

 !  شهر من 

بوی مرگ را چگونه میتوان زدود ؟؟

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۱ مهر ۱۳۸۸ساعت ٤:۱٥ ‎ب.ظ توسط مونا برزویی|

داشتم از کانال رد میشدم که دخترک تصمیم گرفت خودش برای خودش قصه تعریف کند__ همان کاری که تا به دنیا آمدن سارا و تا مدتی بعد از آن برای پر کردن تنهائیم با کمال میل انجام میدادم.. شاید همه ی بچه های اول اینطورند..  __ دخترک رسید به فلابپسی ماپسی و.... مرا به قدیمها کشاند .. چقدر این خرگوشها آشنا بودند..  فکر کن ! داستانی از زندگی بئاتریکس پاتر.. همیشه میدانستم راز ساده و کوچکی در این کتاب هست که آنرا شیرین میکند.. نقاشی ها را خودش کشیده بوده.. با وسواس به چاپ خانه رفته .. نه این تیره ست.. هنوز هم تیره ست... تا پیتر خرگوشه به این خوش قیافگی ظاهر شود..  کتاب را از بین وسایل قدیمی ام بالاخره پیدا کردم روی جلد را میخوانم اولین سال انتشار را .. حالا حتی اسم ناشر را نخوانده میدانم و ماجرای غم انگیزشان را.. با اینکه جسارتا معقتدم در اغلب موارد بهترست زندگی شخصی هنرمندان را از زندگی هنریشان تفکیک کنی تا از دور بابت هنرشان بتوانی تحسینشان کنی .. اما با این روایت خانم پاتر را دوست داشتم.. آنجا که بین نقاشیهایش گم شده بود و قورباغه اش در برکه ای نا امن افتاده بود و به قلمو چنگ میزد.. طرحی از سگی که پارس میکرد و مترسکی که از لباس آبی پیتر خرگوشه کشیده بود.. دوستش داشتم :)

نوشته شده در جمعه ۱٧ مهر ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ توسط مونا برزویی|

 

    :)  ممنونم از آقای شیرالی بابت طراحی بنر_

___________

این یه ترانه ی نسبتا قدیمیه که بر اساس ملودی آقای یراحی نوشته بودم .. الان میون ورقهام پیداش کردم.. یک بخشیش رو مینویسم

 

البته این وبلاگ اونقدر نگفتن گفتنی ها رو تمرین کرده که این قبیل پستها فقط قادرند به اندازه ی برخورد تکه سنگ کوچکی با سطح آب ، سکوت رو بهم بزنند  

به هر حال من سنگ به برکه میندازم.. پس هستم 

 

 

با تو مث ِ یه سایه سازگارم

آشتی نکن

ولی بشین کنارم

پیش ِ همه دیواره دورم اما

کنار ِ تو یه باغ ِ بی حصارم

خاطره هام اندازه ی یه قابه

تو این سکوت عکست همیشه خوابه

به هر کی جز تو ساده می رسیدم

عشق حسرته

اما یه انتخابه              

 

نوشته شده در جمعه ۱٠ مهر ۱۳۸۸ساعت ٧:٠٩ ‎ب.ظ توسط مونا برزویی|

هر چه مینویسم ... می رسم به :

افسوس ..

تو را رسالت ِسنگین و پای ِ لرزان است ..

نوشته شده در چهارشنبه ۱ مهر ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ توسط مونا برزویی|


Design By : Mohsen Sh