L'horizon imprenable

نمیدونم چرا هر جا رسیدم

تو قبل از من از اونجا رفته بودی

تو دوسم داشتی همیشه از دور

ولی چیزی به من نگفته بودی

 

شلوغه دورم اما بی تو دنیام

دوباره ساکت و دلگیر میشه

نمی دونم چرا قطار میره 

همیشه واسه گفتن دیر میشه

 

______

از ترانه های قدیمی اجرا شده

 

 

___________________________________

پاسخم داد : صبر کن تا اندکی نزدیکتر آیند.. پس به نام عشقی که به جلو می راندشان

آنان را فرا خوان ! بی شک به نزدت می آیند....

..

چون دو کبوترانی دلداده .. با بالهایی گسترده

که با عشقی شور انگیز در هوا به نقطه ای معین پرکشند،

و سوی آشیانه  محبوبشان پرواز کنند

آنان نیز آنگونه از میان گروهی که دیدٌن در بینشان بود

خارج شدند وز میان هوای ناپاک و بد گذشتند

آری .. چنین بود قدرت آوای محبت آمیز من ....

 

_____

_ ترجمه : ف.م

_ ناتانائیل جان!

بس نکته غیر حسن بباید که تا کسی

مقبول طبع مردم صاحب نظر شود

 

نوشته شده در پنجشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ توسط مونا برزویی|

با لحن دخترانه ی سایه ای که مه سرخ گونه هایش هی متراکم تر میشود و تارهای پیچ در پیچ و بلند موهایش را باز میکند تا نگاهش را مخفی کند..  میگویم  

ممنونم

خیلی زیاد..

نوشته شده در شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ توسط مونا برزویی|

نشسته ام در یک نیمکره ی شیشه ای.. نفسم را نگه داشته ام .. چون این نیمکره بلور تا نزدیکیهای سقف پر از آب است..  آن بالا به اندازه ی یک حباب هوا هست که برای روز مبادا نگه داشتمش.. فعلا گوشه ای نشسته ام و حرف نمیزنم که غرق بشوم!‌ گهگاهی این نیمکره  _ که برایم به اندازه ی سیاره ی شازده کوچولو عزیز است و از آن غروب که نه ولی آدمهای منطقی بیرون را تماشا میکنم _ انگار از ارتفاعی می افتد.. یا کسی عمدا محکم تکانش میدهد و با اینکار دانه های برف و اکلیل که ته نشین شده اند در آب به گردش در میآیند و رقص کنان دوباره ته نشین میشوند.. چقدر زود ته نشین میشوند..

به اندازه ی عمر لبخندی کوتاه می پاید..

 

این گوشه ی انزوای من است.. یک نیمکره ی شیشه ای .. با اکلیل و برفهای ته نشین شده.. چند کتاب و یک گوشی که در محفظه ی فلزی ! نگهش میدارم تا در دسترس نباشد! چرا خاموشش نمیکنم ؟ خب منصفانه نیست که  امید را به کلی دریغ کنی! اینجا یک غول چراغ جادو دارم.. اسمش ضمیر روشن و قانون جاذبه و این حرفها نیست.. اسمش غول چراغ جادوست.. گاهی به یک چشم بهم زدن خواسته ای را برآورده میکند.. قبل از اینکه اسمش حتی خواسته باشد.. تبلیغ عطری را برای اولین بار میبینی و ابرو بالا می اندازی.. یک هفته بعد میان سوغاتیهایت تحویل میگیری..  فر یک ساز ارزشمند را بررسی میکنی و لبخند میزنی .. دو روز بعد با همان فر از آسمان می افتد.. اسم جایی را میشنوی و خوشت می آید ..فردای آن روز چمدانت را برایت میبندد........ قراردادش ٣ مرتبه نیست.. مادام العمر است..همه چیز... همه چیز به جز خواسته ای که به زبان آورده باشی. . . 

وقتی در آب نشسته باشی صداها را عجیب میشنوی.. برای همین است که نمیفهمیشان.. یا تصمیم میگیری چیزی نشنوی..  وقتی توی این نیمکره نشسته باشی آدمهای منطقی آن بیرون وقتی صورتشان را نزدیک می آورند تا تماشایت کنند حقیقتا بدشکل میشوند.. پیشانی های بلند.. بینیهای آویزان و کله های تخم مرغی که به نظر خیلی بزرگ می آیند .. از همه بدتر نگاههایشان که سکوت دنیای تورا بو میکشد..

 

مشتم را باز میکنم تکه های ریز برف و اکلیل را بگیرم و بخوانمشان .. اولی اردیبهشت بیست و پنج سالگی.. دومی یک خبر عجیب .. سومی پیامی که فراموشش میکنم و چهارمی یک هدیه ی بزرگ و آخرین تکه هم ..

 

آخ ! میشود دوباره شیشه را تکان دهی ! زندگی ته نشین شد... :)

 

نوشته شده در پنجشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ توسط مونا برزویی|


Design By : Mohsen Sh