L'horizon imprenable

 

 اصلا گله ای ندارم اصلا.. به آن الیزابت تیلر بینوا فکر میکنم و اینکه همه ی ما درست همانجایی ایستاده ایم که خود خواسته ایم..

بعد از آن آخرین جمله ای که گفتم مدتهاست از دیوارها رد میشوم و همه جا هستم..

تو درونی من شده ای .. شب و روز با تو حرف میزنم.. درددل می کنم .. به همه ی دنیا میخندیم و تو همینجایی با من زندگی میکنی.. حتی درنوشابه و ترشی و مربا را هم تو برایم باز میکنی! اگر فکر میکنی که نیستی.. باید بگویم تو دیوانه شده ای نه من!

 

 ـــــــــ

 

.

.

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۳٠ مهر ۱۳۸٧ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ توسط مونا برزویی|

امشب الهام با اون آرایش ساده و اون لباس زیبای کرم رنگ پرچین و دنباله دار ، دوستداشتنی تر از همیشه شده بود..

به داماد گفتم که خوشبخترین مرد دنیاست! لبخند زد و تایید کرد! بعدش متوجه شدم که قبل و بعد از من تقریبا از همه ی مهمانهای خانواده ی عروس همین جمله رو شنیده !

خوشبخت بشی دوست جونم    

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٧ساعت ۳:٤۸ ‎ق.ظ توسط مونا برزویی|

 

 از اینکه محو چشم و ابروی مشکی میشد خنده ام میگرفت .. یکبار گفت چشمان سیاه درست مثل شاهزاده خانمها! برایش توضیح دادم مردان کشور من تنها مردانی هستند که چشمان شهزاده خانمهای رویاهایشان سبز و آبی است!و بلٌند را به بقون!ترجیح میدهند! شما در تابستان هم از همین لباسهای سنتی میپوشید؟(منظورش مانتو بود!) همه در خیابان همین شکلی ..؟ خارج از خاک که چه عرض کنم از داخل هواپیما به بعد هیچ مانعی برای برداشتن پوشش وجود ندارد ولی وقتی کسی تغییرش نمیدهد یعنی با آن مشکلی ندارد و با آزادی کامل انتخابش کرده..

شما بر عکس مینویسید! نه شما بر عکس مینویسید چون تمدن ما قدیمی تر است.. عربی مینویسید؟ نه این خط فارسی ست!یعنی در خیابان همدیگر را نمی بوسید؟ در آغوش نمیگیرید؟نه فقط در فرودگاه!! چطوری دریا میروید؟؟ توضیح میدم!...

آرزو داشت به ایران هم بیاید ولی همیشه تردید میکرد.. فقط تا ترکیه می آمد و نزدیکتر نمیشد! به استثنای یکی از پسرهای اقواممان ، تنها ذهنیتی که از چهره ی مردان ایرانی داشت تصاویری بود که در اخبار دیده بود، یکبار با نگرانی معصومانه ای گفت میدانستی که من خیلی دوست دارم به ایران بیایم ولی نمیدانم چه کار کنم! آخه من بلوندم ، قدم .. سر و وضعم ... زبانم بیگانه ست!! میترسم آنجا همه به من نگاه کنن!!(احتمالا تصورش از ایران همان کشور با فیلهمای جایزه بگیر از جشنواره ها ی خیریه بین المللی بود یا نمیدانم به جایی به مراتب تاریکتر..  خب البته بخشی از این فیلمها را از روی واقعیتهای جامعه می سازند! حالا کفش نه! ولی سارا میدونه اگر شال زرشکی بگیره باید به نوبت استفاده کنیم! ببخشید که من از موضوع پرت میشوم و لحنم هم هی تغییر میکند!و تعلیق زبانی هم دارم در متن) 

 

انگار توهینی مرتکب شده باشد اینبار نخندیدم ! هر طوری بود یک مجله پیدا کردم و با ارائه اسناد موثقی! از عکسهای سوپراستارهایمان! متقاعدش کردم ما چقدر سبز و آبی داریم اتفاقا !!! به هیچ وجه برایمان تازگی ندارد  ، نژاد خوش آب و گلی هستیم الحمدالله و اساسا مردان بد تیپ نداریم!اصلا! (عذاب وجدان گرفتم ولی وقتی پای حیثیت ایرانی در میان باشد چاره ای نیست) ..

 

فعلا خیالم راحت است که این سریال را با این قیافه های باورنکردنی!!! نمی بیند! باید همه چیزمان به همه چیزمان بخورد! یوسفمان هم باید این باشد!

 

 

خسته شدم انقدر اینروزها همه راجع به صداهای نکره ، و گریمهای تهوع آور دو بازیگر نقش اول(کودکی،جوانی این نقش)حرف زدند ! (نمیدانم چرا بعضی از ما در چنین شرایطی برای رسیدن به آرامش از دست رفته عادت نداریم گیرنده را خاموش کنیم.. حتی ممکن است انقدر عصبیمان کند که بزنیم با لگد بشکنمیش! اما آرام و منطقی خاموشش نمیکنیم تا به کار مفیدتری برسیم )

بد هم نیست! خب باید کسی انتخاب میشد تا ما به زلیخا لعنت بفرستیم و محکومش کنیم نه اینکه به او حق بدهیم !آنوقت سنگ رو سنگ بند نمیشد! ضمنا اینجوری تا یکی دو ماه سرمان گرم است و دستمان را می بریم! 

 _

نظرات غیرفعال باشد لطفا نیشخند

 

نوشته شده در جمعه ٢٦ مهر ۱۳۸٧ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ توسط مونا برزویی|

 یه رنگ مُـــرده از رنگین کمونم...

 

نوشته شده در شنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٧ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ توسط مونا برزویی|

اتفاق خوبی برای ترانه ام می افتد

:) خواهید شنید.. سرنوشتش عوض شد..

 

______________

 

۱۰ مهر ..  

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱٠ مهر ۱۳۸٧ساعت ٦:۱۳ ‎ق.ظ توسط مونا برزویی|

"سخت" معصومانه دوستش داشت..

عشق را شبیه صخره های تیز در قلبش یافته

 بود

که فریادها و تقلاهای بی امان غریقی را تکه تکه

می کردند ..

با اینهمه هر روز دخترکی کم سن و سال را با

خود به سرزمین مقدس کاغذهای الهام می برد

و با چشمان بسته برای خدایان دریا قربانی می کرد.

سخت "معصومانه" دوستش داشت..

و برای همین سالها طعم انزوا را می چشید و

 آنگاه که مریض میشد .. خواب می دید..

خوابهایی راجع به "او" که همه شان

بعدها اتفاق می افتاد.. روح یاغی و ناخوشش

 شبها به آینده می گریخت و برایش تکه ای از

 دیدار  "او" می آورد و روی زخمهایش می گذاشت.. 

چند سال گذشت .. دیگر حیرتش را با

نزدیکانش تقسیم نمیکرد ..

 بیشتر سکوت می کرد و هر روز بیشتر از پلکان

 انزوا بالا می رفت..

سخت معصومانه " دوستش داشت"

و هنوز هم دارد..

در زندانی فراموش شده که در آن زندانی و

زندانبان یک نفر است با کلیدی که هرگز 

نمیچرخاندش..

بیرون از این چهار دیواری تاریک.. پر است از

آدمهای پر زرق و برق که سالهاست صدایش

می کنند و روزها ی روشن تازه ای که از میان

 آجرهای تاریک سو سو می زنند و عطر

 سرزمینهایی که سلام میکنند و گونه هایش را

میبوسند و دعوتش میکنند به رهایی ..

بیرون از این چهار دیواری تاریک پر است از همه

ی زیبایی هایی که ..

او در را به رویشان باز نخواهد کرد.. 

نوشته شده در دوشنبه ۸ مهر ۱۳۸٧ساعت ٤:٥۱ ‎ق.ظ توسط مونا برزویی|


Design By : Mohsen Sh