L'horizon imprenable

 

_ دوست عزیزم ، من به امانتداری چشمهای نادیده ی همراهم خوشبینم و به نظرم حتما لازم نیست که گوشه ی سمت چپ وبلاگ یک تابلو نصب کنم و تذکر بدم انتشار و هر گونه استفاده از مطالب این وبلاگ بدون ذکر نام منبع یا مولف جایز نیست.

 مواردی که اخیرا پیش اومده رو دوست ندارم به حساب سهل انگاری و کم لطفی دوستان بذارم. چون میدونم چقدر به من لطف دارید.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

 

تو اوج آسمون بودم .. به یه دیوار برخوردم

نپرس از کی تورو میخوام!؟...

 قدمهامونو نشمردم!

چه بی رحمی که فردا رو

بهم حالا نشون میدی !!

و اینجا آخر ِ دنیاست !

تو دستاتو به اون میدی !

تنم می لرزه رو پاهام ..

مثِ سقفی که سنگینه

کسی که دوستش دارم

منو حتی نمی بینه !

*نه میشه راه و برگردم !

نه با تقدیر می سازم

نه حتی این قدمهامو

تحمل میکنم بازم

تو این دریای طوفانی ..

محاله دیگه پیدا شم

بگو که بعد از این دنیا

کجا منتظرت باشم!؟

 

____________________

_  عمدا گفتم (( و )) اینجا آخر دنیاست ..

به راحتی میتونم بگم مثلا : ((همینجا)) آخر دنیاست که دستات و به اون میدی . ... یا ((نگاه کن آخر دنیاست تو دستات و به اون میدی....))

با جایگزینی کلمه ای مثل همینجا یا جمله ی ((نگاه کن)) یا هزارتا آلترناتیو دیگه!!!!!!!!!!! هم وزن مشکلی پیدا نمی کرد و هم مشکل تعلیق زبانی که  از نظر بعضی ممکنه با استفاده از واو وجود داشته باشه (که انقدر حاد به نظر می یاد ) از بین می رفت. بنابراین من انتخاب کردم. وقتی کسی انتخاب میکنه و دستش بازه ، مشخصا بهترین گزینه رو از نظر خودش انتخاب میکنه ! و (( واو)) از نظر من بهتر از همینجا .. یا نگا کن... و غیره ست.

فکر میکنم علتش رو اینطوری توضیح بدم ..ببینید برای انتقال حس غافلگیری و تاثر راوی حتی برای رسوندن حس طعن در لحنش.. و اعلام یک خبر قطعی! "و اینجا آخر دنیاست" انگار دقیقا بخوام مثل گوینده های اخبار  خبری رو اعلام کنم که پذیرفتنش برای خودم سخته! حالا چرا لحن گوینده های اخبار!! اینجا راوی تصویری رو میبینه  (تو دستاتو به اون می دی) بنابراین به خودش چیزی رو اعلام میکنه (اینجا آخر دنیاست) در کمال بی رحمی با خودش. و لحن گوینده های اخبار کاملا برای رسیدن به این منظور مناسبه. (( واو)) اینجا هم قطعیت رو می رسونه هم بی رحمانه حادث شدن اتفاق و تمام مواردی که ذکر کردم!

اگر لازمه بیشتر از این توضیح بدم!!!!!!!

ـ * از این به بعدش رو  بر اساس ملودی نوشتم و اصل شعر نیست.

ـ این ترانه توسط یکی از دوستان ترانه سرا حسابی به تاراج رفت. پارسال که کارش منتشر شد به خودش با کنایه گفتم ! چند تا از دوستان ترانه سرا به این شکل عمل میکنن ، ترانه ت رو به طریقی میشنون و میگن فلان بخشش فوق العاده بود و از فردا هشت تا ترانه با همون بخشی که دوست داشتن مینویسن ! من که حرفی ندارم !

_ بر سر واگذاریش هم حسابی به دردسر افتادم. همزمان دست چند تا آهنگساز بود و  ...

 آقای مدرس علی رغم قولی که داده بودن گفتن به هیچ عنوان کار و پس نمیدن . و تهدید کردن اگر دستمزدم رو نگیرم ترانه رو بدون اجازه ی من منتشر میکنن! منهم خیلی عصبانی شدم ! اما در نهایت واگذاری رو امضا کردم  ! و دعا کردم به زمین گرم بخورند! (چقدر تعریف کردن حواشی کار و عز و چز کردن خوبه )

 

ـ این کارو آقای علی شاه علی اجرا کردن.

ـ  من گاهی واقعا به صفر میرسم. اما هر بار خدا کمکم میکنه تا از اول شروع کنم.. مهم نیست که چقدر دیگه باشی .. مهم اینه که چطور باشی.

 ـ 

 

 

 

واقعا ممنون از کامنتهای محبت آمیز یکی دو تا ایمیل خوندم که واقعا اشک تو چشمام جمع شد به خاطر داشتن اینهمه دوستان خوب !

 ‌بماند که از یکی دو تا از کامنتهای نصیحت گونه ! حالم بد شد با اسامی  وبلاگهایی که نمیشناختم.. توهین آمیزه  که کسی رو نشناسی و ندونی اصلا دردش چیه و به خودت اجازه بدی  با اطمینان با این الحان نصیحت کنی .. متاسف میشم گاهی از صداقتم با مخاطب..  

  ـ

 برای این مورد آخر هیچ چیز ندارم بنویسم.

 

نوشته شده در پنجشنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸٧ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ توسط مونا برزویی|

از این دردی که من دارم

کسی چیزی نمیدونه

تا وقتی دوری از آتیش ...

قضاوت کردن آسونه...

نوشته شده در دوشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٧ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ توسط مونا برزویی|

 

نه میشه راه و برگردم..

نه با تقدیر می سازم ...

نه حتی این قدمهامو تحمل میکنم بازم !

تو این دریای طوفانی محاله دیگه پیدا شم

بگو که بعد  از این دنیا

کجا منتظرت باشم؟؟

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

با خدا عهد بستم دیگه راجع به مسائلی که طاقت فهمیدنش و ندارم ازش چیزی نپرسم. ببین وقتی نمیدونستم ، چقدر راحت بودم؟ انگار خوابیده باشی و یهو وسط جهنم میون هزار کلاف مار و آتیش بیدارت کنن. فهمیدن درده !! بهشت یعنی نفهمیدن .. ندونستن..

مسخره ست که همیشه اینقدر خوش بخت بودم! من چقدر دروغ به خودم گفتم؟ !!؟؟ چقدر از امیدو عشق و احساس نوشتم! همش کشکه! دنیای گند دو دو تا چهارتای مسخره ! بیخیال بابا! تمومش کن! ! حالم بهم خورد از اینهمه خوش بینی و خیالات مضحک رمانتیک!! وایسا منم پیاده میشم!

به هیچ عنوان برای من کامنتهای امیدوارانه !! نذارید ! هیچکدومتون به اندازه ی من روی ابرا نبودید. سرم خورده به سنگ و شکسته ! شکست عشقی هم نخوردم !! فقط حقیقت و دیدم ! حالم خوبه ! تازه خوب شده ! برای  آرامش یک زنجیری فراری دعا کنید. به شدت دلم میخواد بمیرم. هیچ دلیلی برای زندگی و حتی برای خودکشی ندارم ! فقط میخوام گم شم!همین .

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٧ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ توسط مونا برزویی|

اگر احیانا جزو اون دسته افرادی هستی که معتقدن عشق از یک توهم شروع میشه.. باید بگم که منو می ترسونی از فکر اینکه همه ی این سالها فقط درگیر یک توهم بوده باشم و بس!

از فکر اینکه تو رو اشتباه شناخته باشم .. حرفای اونشبتو می چینم کنار هم و تصویر دیگه ای میبینم..

 

چند روزه دارم به حرف یکی از دوستانم فکر میکنم ..  بهم گفت تو با رفتارت برای آدمها نقاب درست میکنی. کاری میکنی که خود واقعیشونو بهت نشون ندن.. و به سادگی در قالبی برن که منطبق با توقعات توئه و  نقش کسی رو بازی کنن که میدونن برات قابل احترام خواهد بود .. گفت در اولین برخورد ارزشها و ضد ارزشهات کاملا مشخصه و در واقع دیگران رو راهنمائی میکنی که چطور در چشم تو موقر و محترم به نظر بیان..

 ترسیدم ! چون حرفش بدجوری حقیقت داره..

بهش گفتم مجبورم.. چون گاهی با خود بی نقاب بعضی آدمها نمیخوام رو به رو شم.. نمیخوام خیلیها رو بشناسم..

گفت تو روابط کاری خیلی خوبه.. اما تو زندگیت ...

ترسیدم..

...

..

.

ولی

تو میدونی چرا

 به تو اعتقاد دارم..

مگه نه؟

نوشته شده در یکشنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸٧ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ توسط مونا برزویی|

....on dirait que la pluie fait un long silence

ne me laisse pas sur la route

emme'ne-moi ou' les paroles ne de'chirent plus

 

میگویند باران سکوتی طولانی می سازد ....

مرا در جاده رها نکن

ببرم به آنجا که دیگر گفته ها از هم نمی درند...

_________________________________________________

هیچی ندارم بگم.. هیچی..

 عید مبارک :)

نوشته شده در چهارشنبه ٩ امرداد ۱۳۸٧ساعت ٢:۱٤ ‎ق.ظ توسط مونا برزویی|

یه آهنگ کوفتی گوش میکردم و اشک می ریختم .. آخه تمام آهنگای کوفتی شبیه حرفای تو شده ! تا آخر شهر ترافیک بود..

نگاه که کردم دیدم همه پیاده شدن که برگردن..

وسط خیابون روی ماشینا برای خودم می چرخیدم و می پریدم و می رفتم!!! آدما با چشمای پف کرده تماشا میکردن و با دهان باز خواب می دیدن و می شنیدم که هر رهگذری آهنگی بود که پرنده ترم میکرد و موج ترم!!

من با تاریکترین ترانه ها رقصیدم تا بزرگراه این ساعت از شب شد .. بازوهام مثل شاخه های مو رونده بودن .. نرده های آسمونو میگرفتن و پیچ میخوردن..

باد عاشق موهای بلنده!زمین عاشق پیکرای رقصون !  بارون عاشق پیرهنای حریر ! خورشید عاشق مچای خلخال بسته !

دیوونه خودتی! !

من وسط یه بزرگراه خالیم ..

بعد از تصادف بگو " درست ندیدمش.. گمونم یه شبح بود.."

نوشته شده در جمعه ٤ امرداد ۱۳۸٧ساعت ۳:٤٧ ‎ق.ظ توسط مونا برزویی|


Design By : Mohsen Sh