L'horizon imprenable

زیر و رو میشم هنوز از کمترین آشفتگیتم! *

خیلی دوست دارم بدونم .. من کجای زندگیتم!!

باز واسم درددل کن..  من همه دنیامو میدم

واسه تکرار یه جمله که یه شب از تو شنیدم...

 

من به تو نیاز دارم.. برگای تقویم و کندم..

بذا با روزای روشن همه زخماتو ببندم

من به تو نیاز دارم... تکیه کن به شونه ی من

هر جا دستامو بگیری میشه سقف خونه ی من....

 

اگه باور کنم تقدیرو......  می میرم!

چقدر این لحظه های تلخ زیبایی ! ...

سکوتت بین ما فاصله می ذاره ...

چطور برم سفر وقتی تو تنهایی؟

 

 

___________________________________

 ـ این یک ترانه ی قدیمی ست که قرار بود پارسال مهر ماه منتشر شه .. نمیدونم شاید هم خواننده کار رو منتشر کرده و من نشنیدم...

آهنگش رو آقای سعید مدرس ساختند.

ـ * آشفتگیت هم

 

ـ اینروزها گاهی شاید در روز کمتر از 10 دقیقه آنلاین هستم.. در این چند سال به این گوشه ی امن خلوت عادت کردم و چون اهل درددل با کسی نیستم (حتی با کسانی که با من درددل کنند!) گاهی با نوشتن واقعا آروم میشم.. دلم نمی یاد وبلاگنویسی رو رها کنم..اگر نظرات رو ببندم بازهم دوستان گلایه میکنن که چرا بستی ! .. اگر کامنتها فعال باشه، دوستان بامحبت توقع دارن به ازای هر کامنت بازدید پس بدم که توقع بیجایی هم نیست ، اما هر کسی به هر جهت مشغولیتهایی داره و شرایط زمانی افراد همیشه به یک شکل نیست..مسئله ی من هیچ ربطی به ترانه نویسی نداره شاید برنامه ریزی و مدیریت زمانی رو بلد نیست!.. به هر جهت هر کس در زندگی دغدغه هایی داره و من واقعا برام مقدور نیست مثل گذشته وبلاگخوانی کنم..گفتم اینرو صادقانه با شما در میون بذارم.

اصلا دوست ندارم ارتباطم با مخاطب یکطرفه باشه.. اما همینجا از دوستان همراهم میخوام بر من ببخشند و اینرو به حساب بی توجهی و بی تفاوتی من نذارن.. وقتی شرایط تغییر میکنه توقعات هم میتونه اندکی تغییر کنه.. من دوست دارم مثل گذشته همراهم باشید و منتقد و مشوقم باشید اما دوست دارم اگر قصوری دیدید ببخشید و به دل نگیرید.. من سعی خواهم کرد هر زمان که تونستم سر بزنم .. اما میخوام خواهش کنم شرایط همو درک کنیم و اگر فکر میکنیم نوشتن کامنت و یا قرار دادن لینک مارونسبت به دیگران متوقع یا حتی طلبکار میکنه میخوام صادقانه خواهش کنم اصلا کامنت نذاریم و لینک ندیم.

ممنونم از همراهان عزیز چشمهای نادیده .. اینکه با من مهربانید و درکم میکنید برام بسیار ارزشمنده و باعث میشه این گوشه ی مجازی برام یه خلوت دوست داشتنی باشه.. ممنونم

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٧ساعت ٢:٠۳ ‎ق.ظ توسط مونا برزویی|

سلام..

به خیلیها سر نزدم ! :(((((((((((((( :( :(((((((((((( 

بستن نظرات هم دلیل خاصی نداره فقط فکر کردم وقتی ترانه ای ننوشتم توقع نظر هم نداشته باشم.. به خصوص که اکثر نظرات خصوصی ست! ضمنا گاهی شرمنده میشم که فراموش میکنم سر بزنم یا دیر میشه ..

خب زود برگشتم.. چه آرامشی بود .. روزی چند ساعت از بقیه جدا میشدم و تنها مینشستم کنار رودخونه و فقط گوش میکردم.. عجیبه که من از تماشای مناظر طبیعت اصلا خسته و دلزده نمیشم.. هر لحظه رازی هست برای کشف کردن و تو جا می مونی از فهمیدن و دیدن و شنیدن.. 

گفته بودم درخت توت سفید و دوست دارم! و اگر جسمم مثل روحم گیاه بود دوست داشتم درخت آلبالو میشدم!! :)  اما فهمیدم بیشتر شبیه بوته ی خیارم که اگر بگذری و مراقبش نباشی تلخ میشه.. 

با دوربین و دفتر خاطرات نمیشه لحظات رو ثبت کرد.. هر زمان که دلت برای خاطرات تنگ شد.. سعی کن دوباره بسازیشون..

سارا معمولا وقتی دلگیرم ازم عکس میگیره.. البته فقط زمانی که حالم بدون اینکه بخوام از چهره م مشخصه..

نمیدونم کدوم امانتدارترند واژه ها یا چشمها..

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

من مث یه تک درختم که شکوفه کرده پاییز

گلی که شکفته اما توی یه فصل غم انگیز...

نوشته شده در پنجشنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸٧ساعت ٥:٢۱ ‎ب.ظ توسط مونا برزویی|

 

 

 هر قدر هم که متکبری برای دعا کردن و خواستن از خدا ....

و ترسویی برای اعتراف به اعتقاداتت 

 

 

برو زیر بارون .. دستاتو به طرف آسمون بگیر..

و دعا کن..

زیر بارون با دل شکسته دعا کن..

به هر زبونی که دوست داری...

برای ما.. مردم نا امید و تاریک این شهر خسته ی بی بارون..

 آرامش و آشتی بخواه

نوشته شده در چهارشنبه ۸ خرداد ۱۳۸٧ساعت ۸:٥٩ ‎ب.ظ توسط مونا برزویی|

نمیدونم چرا معمولا تماشای فیلمهایی که با اقتباس ادبی از رمانهای مطرح ساخته میشن، خاطره ی خوشی که از خوندن اون کتاب داری رو هم از بین میبره.. شاید هم این از کج سلیقگی من باشه .. به نظرم هر چقدر ترجمه ها قیچی شده باشن باز هم معجزه ی ساده ای در کتاب هست که همیشه در روایت سینمایی نیست..البته به تازگی یکی دو تا استثنا دیدم که فوق العاده بود.

 بگذریم.. خسته نیستم.. اینروزها هیچ کاری نکردم اغلب تلفنمم جواب ندادم.. شیراز هم نرفتم برای مراسم.. و همش کنار خودم بودم!

از کنسل شدن هر نوع کلاسی به شدت استقبال میکنم! از اون دسته افرادی هستم که باید به حال خودشون رهاشون کرد..

 شاید کمی کسل کننده به نظر بیاد اما آرامش ساعتها سر و کله زدن با یه پازل جدید و با هیجان شرکت در هیچ جمع آنچنانی دوستانه ای! عوض نمیکنم.. اونقدر که شلوغی حوصله مو سر میبره سکوت و تنهایی نه..

 گاهی آدمهایی رو میبینم که تو خیابون با صدای بلند با خودشون حرف میزنن و منم سعی میکنم مثل بقیه دیوانه ببینمشون و با ترحم از کنارشون بگذرم.. اما لحظاتی بوده واقعا که از ته دل خواستم منهم بدون ترس از قضاوت دیگران با صدای بلند با خودم حرف بزنم.. ما به آدمایی که با خودشون قهرن میگیم عاقل

چقدر دلم میخواد ساعتها از همین هذیونهای بی سرو ته بنویسم.. عادت ندارم برای کسی درددل کنم.. همیشه شنونده بودم و  به تازگی فهمیدم هیچ حسی بدتر از این نیست که ندونی به کسی که برات درددل میکنه .. چطوری امید بدی..

 نظراتم بستم..

اینهمه وبلاگ هست که نخوندم و باید سر بزنم.. اگر دیر میشه لطفا دلگیر نشید.. 

 

نوشته شده در یکشنبه ٥ خرداد ۱۳۸٧ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ توسط مونا برزویی|


Design By : Mohsen Sh