L'horizon imprenable

از روزی که مطمئن شدم دارم ویدئوی "دنیای 

 وارونه" را با خیال آسوده در گوشی ام میبینم!

دیگر به این مسئله ! که آقای سعید مدرس

تصمیم دارد چند ماه و سال دیگر در پخش اینکار

 تعلل و تامل و تجدید نظر کند ، کاری نداشته و

ندارم! معمولا به اینکه نتیجه را خودم تماشا کنم 

 رضایت میدهم!  تا آنجا که به خاطرم هست در

سایت رسمیشان که الان با دات آی آر باز میشود

 هم ماهها قبل خبر پخش اینکار  اعلام شده بود!

 

مراحل تولید کلیپ برایم چندان جذابیتی ندارد اما

 پروسه ی ساخت بعضی کارها مثل "عکس تو

 همیشه اینجاست" و "دنیای وارونه " را با

اشتیاق دنبال کرده ام.. اگر از نزدیک در جریان

وضعیت ساخت ویدئوها نباشید هم تصور میکنم

باز بشود حدس زد برای ساخت انیمیشنی در این

 سطح در ایران چقدر زحمت کشیدند...

 

از نگاه شکاک خواننده در اول قصه و آن ژست

 حق به جانب ، گرفته تا اشکهای درشت دخترک

دلشکسته..... از راهرویی که با رنگها و خطوطی

 طراحی شده که بیش از اهمیتش در روایت جلب

 توجه نکند.. تا طیف بنفشی که در تمام داستان

 جریان دارد و سایه لرزان کاراکترها که گاهی

 پدیدار می شوند......... از چراغی که با بسته

شدن در ِ اتومبیل خاموش میشود.. تا عشوه

های! ضلع سوم مثلث! ..... از تطابق بامزه ی

جمله ی "من چشمامو می بستم" با خطاهایی

 که کاراکتر اصلی با نادیده گرفتن عواقبش انجام

میدهد....... تا پایان ِ مثلا خوش ماجرا و علت

انتخاب عنوان "دنیای وارونه"و غیره.... همه و

همه به نظرم نشانگر سلیقه و تفکریست که

برای مخاطب ارزش قائل است.

 

 

میدانم مردم ِ من همیشه به دنبال لذت نبردن از

 یک اثر خوب هستند.. حتی میدانم شاید خیلیها

 در حین تماشای اینکار (البته بعد از بارها پخش و

 اینکه خاطر جمع شدند چنین کاری را تماشا

میکنند ) بسیار عادی برخورد کنند و حتی بهانه

هایی بتراشند با ایرادهای کارشناسانه و کاملا

 فنی مثل همیشه . . . مثلا شاید بعضیها ازعدد

پلاک خانه خوششان نیاید! یا نمیدانم از نحوه ی

پارک اتومبیل! یا از اندازه ی پاشنه ی یک کفش

 ایراد بگیرند!.. یادم هست بعد از پخش ویدئوی

 "عکس تو" یکی از دوستان که در زمینه ی

موسیقی چهره ی شناخته شده ای هم هست،

سخت انتقاد میکرد که سعید مدرس چرا اینهمه

هزینه صرف کرده برای ساخت صحنه های رئال!؟

 چرا حالا که ابزاری مثل انیمیشن در اختیارداشته

مثلا در دهان اژدها نرفته !؟ یا کره ی مریخ ؟ یا

قله ی اورست....برایشان توضیح دادم تمام رنگها

و بک گراندهای "عکس تو"حساب شده انتخاب

شده اند.. مثلا برکه ی پایانی .. یا رنگ آبی چرک

آسمان .. طیفها و خطوط ..همه برداشتهای یک

ذهن نقاش از تعدادی آثار مطرح ِماندگارند . مثلا

طراحی آنجایی که میگوید "بیا با من قدم بزن.. تو

 کوچه ی درددلام" احیانا شما را به یاد

"" The Cafe Terrace at Night" "

ونگوگ نمی اندازد؟..... آنزمان سعی کردم

توضیحات مختصری بدهم ، که به نظر بی فایده

می آمد.. شاید به این دلیل که ما اساسا با معنی

 خلاقیت بیگانه ایم یا اینکه تلقی ما از کارهای

 بزرگ ، انجام عملیات ژانگولری ست.. به نظرمان

 کره ی مریخ و دهان اژدها ایده های بزرگ و

خلاقانه ای می آیند. نمیدانم چرا این مطالب را

مینویسم، بعید میدانم حالاحالاها! هم در آستانه

 ی پخشش باشیم.شاید خواستم آقای مدرس را

به فکر انتشار بیاندازم! به هر حال

!Keep the good job brother

....

 حالا بازهم بگو من اصلا جانب داری نمیکنم !

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٧ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ توسط مونا برزویی|

بی آنکه کاغذ و قلم و کتابی همراهم آورده باشم در

 رکودی طولانی و دلچسب ته نشین میشوم .. آویخته

 ام بر صخره های سوزانی که تا این ساعت از بعد از

ظهر در هماغوشی آفتاب به خواب رفته اند..و چیزی 

شبیه مه کاکتوسی ریچارد براتیگان را تجربه میکنم..

 آرامش یعنی تا وقتیکه کسی یادش نباشد اینجا

هستی، میتوانی بنشینی و خودت را فراموش کنی..

 

در صحرا کم کم یاد میگیرم طوری به سنگهای بُرنده

چنگ بزنم که نبضم خط مارش مورچه ها را بهم نریزد..

 بی آنکه آوای رگهایم نگرانشان کند از روی پوست

دستانم رد میشوند..بی آنکه چیزی پرسیده باشند یا

لحظه ای خلوت مرا لگدمال کرده باشند..بی آنکه به

 هم معرفی شده باشیم..

 

آسمان صاف است.. یک رشته از چل گیس حنایی

 کویر را به دست گرفته و به مهر می بافم و نمیدانم

این پیر راز آلود، این کویر طلایی و نقره ای که به

حکمت لب فرو بسته چرا اینهمه گزندگی دارد..

عقرب و رتیل و مارو هر گزنده کویری دیگری که صدای

 قدمهای نزدیک شونده اش را نمیتوانی بشنوی...

 

سکوت ِ کویر مسری ست.. از مارمولکهای کوچک بی

آزار تا عقابهای تیره ی خواستنی، رازدار کویرند..

اینجا کسی جنجال نمیکند.. خلخال نقره ای را باز

میکنم که این هارمونی را ناخواسته بهم نزده باشم...

___________

در دنیای مجازی دوستان حقیقی بسیاری میشود

داشت.. همینجا میخواهم  از لطف بی دریغ

آقای پارسا سعیدیان (وبلاگ پاتریس آنلاین)

 تشکر کنم. هر چند که با قدردانی نشود گوشه

 ای از محبت دوستان را جبران کرد.

نوشته شده در جمعه ٢٥ بهمن ۱۳۸٧ساعت ٤:٠٦ ‎ب.ظ توسط مونا برزویی|

نابینایی در شبی تاریک چراغی در دست و سبویی بر

دوش در راهی می رفت ، فضولی به وی رسید و

گفت : ای نادان روز و شب پیش تو یکسان است و

روشنی و تاریکی در چشم تو برابر، این چراغ را فایده چیست؟

نابینا بخندید و گفت که : این چراغ نه از بهر خود، که از

 برای چون تو کوردلان بی خرد است تا به من پهلو

نزنند و سبوی مرا نشکنند.

نوشته شده در یکشنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٧ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ توسط مونا برزویی|

 یک نفس ای پیک سحری ..

 از سر کویش کن گذری

گو که ز هجرش به فغانم .. به فغانم .. به فغانم !!

 

 

همانطور که گفتم برای ارشد خواندم اما شرکت

 نکردم به دلایل کاملا غیر موجه! ولی انصافا

قصدش را داشتم.. سال گذشته در چنین روز

 عزیزی!! یکی از دوستانم که دانشجوی پزشکی

ست و آنقدر راجع به همه چیز آگاهی و مطالعه

دارد که همیشه در حد مرگ به او غبطه خورده ام !

با من اتمام حجت کرد که اگر بازهم

امسال کنکور شرکت نکردم باید برای تنبیه !

با نظارت بی گذشت ایشان در  یک پیاده روی

 شلوغ ویلن بزنم! البته از آنجا که هیچ تهدیدی

برای من تهدید نیست اینهم افاقه نکرد ظاهرا!

 این دلیل نمیشود که از فردا هر ویلنیست نحیفی

 دیدید که ریش و سبیلش به نظر قلابی آمد اقدام

به کشیدن گریمش کنید!

فعلا یک آکاردئون نواز هم داریم! اگر شاپو جهت

جمع آوری سکه خدمتتان هست به ما بپیوندید!

                               :( سبز

____

برای عنوان جدید هیچ توضیح خاصی ندارم..

فقط این ایده ی افق را همانطور که در پستهای پیشین

نوشته بودم دوست داشتم . شما هم اگر احیانا با آن کنار

نیامدید به بزرگواری خودتان ببخشید. اگر ترجمه نشد

هم تنها به این دلیل بود که نمیخواستم این وبلاگ با اسامی

 مختلف ( با خود عنوان یا ترجمه اش یا اسم من یا هنوز

همان چشمهای نادیده..و اسامی دیگر..) لینک شود.. چقدر

دوستان پیگیر مهربانی دارم .. حالا که به نظرتان "یه

جورایی"!! ست میتوانید با همان اسم خودم لینک کنید.

خب از عنوان قبلی خسته شده بودم

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٧ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ توسط مونا برزویی|

"لبخند امری مقدس است، به سان هر آن چیزی

که پرسش را با جوابی عظیم تر پاسخ میگوید!

یکی از بزرگترین ظرافتهای بشری است.تقریبا

پیش آگهی از زندگی اخروی است، به سان گلی

 از عالم نهان. حتی تا بدان جا پیش می روم که

می گویم زیباترین ِ تمامی لبخندها ، جز بر چهره

ای تقریبا گرفته منزوی نمی تواند نقش بندد. اما

اگر به روی گهواره ها سر خم کنیم ، هنوز

می توانیم لبخند را بازیابیم.. "

_____

  _  بالاخره یک اسم جدید انتخاب کردم..لطفا اصرار نکنید

اینجا دیگر "چشمهای نادیده " نیست! :)

_ جریان این لینکهای برگشت بلاگفا تمومی نداره..:( بازهم

از دوستان با محبتم خواهش میکنم در صورتی که کامنتی

با نام من دریافت کردند حذف کنند ممنون :) 

 

 _ کتابهایی دارم که از من رفته اند! شاید فقط یک دور  

خواندمشان .. و در قفسه ها جایی برایشان نداشتم..

با این تصور که دیگر به سراغشان نمی روم ،

دور از چشم من برای همیشه رفته اند!

امروز همه جا را گشتم ! و فقط همراه آنهایی که

چند سال پیش در یک کارتون بسته بودم چند جلد

رنگ پریده از کریستین بوبن پیدا شد برای احوالپرسی..

باقی اکثرا رفته بودند مسلما نه با قطار ! چون در آن

 صورت باد یک ورق لرزان را موقع دست تکان دادن به

زور از پشت پنجره ی نیمه باز میگرفت و در طول این

 سالها برایم می آورد. و با اینکه می دانم بیشتر کتابها

 غریق نجاتهای خوبیند و عاشق ارتفاع هم هستند،

 میگویم با کشتی و هواپیما هم نرفته اند!

 پیاده رفته اند! پیاده غریبانه تر است!

 

 

 

 

_ اِممممم!من رنگهای سبز درختان را دوست داشتم 

پلاس برادر شانون مرحوم(دو نقطه دی) .. خوشایند

بود اگر به جای شنیدن مکرر "بای هوم؟ معلومه

دی آدرز!" اساسا دی آدرزی وجود نداشت! و کل ماجرا

 توهم افراد درمانده ای بود که در شرایط ناگوار برای

 اتفاقات ناخوشایند به جای حل مشکل به دنبال

مقصری میگشتند که از او منزجر و فراری باشند؟

مقصری که وجود خارجی ندارد!به نظرم افکار انسان 

 گاهی به مراتب میتواند خطرناکتر و کشنده تر از خود

 او یا هردشمن دیگری باشد! :)

نوشته شده در جمعه ۱۱ بهمن ۱۳۸٧ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ توسط مونا برزویی|

گاهی مسیر جاده..

 

به بن بست می رود

 

گاهی تمام حادثه

از دست می رود !

 

( دکتر یداللهی )

_______________

 

_ در سایت ایران سانگ

 

http://www.2mahal.com/person/1055.htm

 آرشیو کوچکی دارم که دوستش دارم..از اونچه

 که تصور میکردم هم کم کارتر بودم! گرچه

 خیلی ترانه ها در این سالها کمرنگ شدند و

فراموش .. مثل" دختر قالی باف"  یا "سوسوی

 فانوس" .. که در این لیست یا سایتهای دیگر

هم نیستند.. اما به هر حال داشتن یک پنجره ی

آبی  که چند ترانه کوچک به

اون سنجاق شده برام خالی از لطف نیست..

حداقل نقاط ضعف را با خودت مرور میکنی..

_ باز هم عذرخواهی بابت ایمیلهای بی پاسخ

___________

 ______

ببینید آقای به ظن خودتون طرفدار! شما یک

 فرد مجازی هستید و بحث من با یک فرد

مجازی با دایره ی واژگانی روی خط قرمزی

که شما دارید بی فایده ست. احتمالا

احساس قهرمانی میکنید از اهانت

در یک فضای مجازی غیر قابل پیگیری!؟

البته در صورت تکرار تصمیم دیگری خواهم

گرفت..جهت اطلاعتون من تنها یک کامنت

گذاشتم و اگر ادعاتون صحت داره تصور میکنم از

طریق آی پی به راحتی قابل پیگیریه کاربر مربوطه!!

در کامنتم که فکر میکردم توضیحاتم کافی بود

محترمانه براتون توضیح دادم اون سایت

از طرف دو نفر از همراهان نزدیک ایشون معرفی شدو

 مهم نیست از چه تریبونی صحبت کنی مهم حرفیه

 که میزنی و منم حرف خودم رو زدم. براتون نوشتم

منتظر پاسخ نیستم. که جواب گستاخانه دادید با کلی

 شاخ و برگ و مضحک حواشی بی معنی که نادیده

 گرفتم.. ولی سه پسته که دارید با من حرف میزنید!!!

 حتی این مطالب رو براتون در  وبلاگتون نمیذارم تا

جای سواستفاده نباشه.همون یه کامنت رو هم

بیخود با این پیش فرض گذاشتم که شما انصاف و

 ظرفیت یک بحث منطقی محترمانه رو دارید. جای

 نگرانیه کارهایی رو مجبورید بشنوید و زمزمه کنید و

باهاشون خاطره بسازید و زندگی کنید ! که چه

خوشتون بیاد چه نیاد به قلم کسانی ست که 

بهشون اهانت میکنید و ازشون کینه دارید و اون واژه

 ها هم هر چقدر هم که خودتون رو گول بزنید

با  امثال شما یکرنگ نمیشن هیچ وقت.. 

باید خیلی زجر آور باشه! یه چیزی بالاتر از خودآزاری

 باید باشه.. واقعا جای تاسفه.. 

من رو راستم بهتون گفتم مقدور نیست که والپیپرتون

 رو قرار بدم در وبلاگم..حتی اگه بهاش این بازی

احمقانه ایست که به راه انداختید .شما هم در همین

 حدی که مخاطب و بضاعت داشتید توهین کردید

 و ابدا خودتون رو بری ندونید از جماعتی که

 برای هنرمندان با بی حرمتی عرصه رو تنگ میکنن.

 میتونید قدرشناسی و انصاف رو تمرین کنید

و یا اینکه ادامه بدید به این تفریحات سطح پایین!

با شما هیچ بحثی ندارم

_________

 

١٢:٣٠بامداد روز نوزدهم که متولد شده

باشی..احتمالا تمام شب را در راه بوده ای*

روی ارابه ای شاید.. و سالهای کودکی و

نوجوانی را در خمیازه و چرت زدن و ستاره

شمردن گذرانده ای دم دمهای صبح شاید نوزده

 سالگی به دشتی رسیده اید .. و تو در آن

گرگ و میش و بی توجه به مسیر تکراری

جاده .. از ارابه ای که همچنان حرکت میکند

دمی پیاده شده ای و شلنگ اندازان دشت را

پیموده ای و نفس کشیده ای جوانیت را..

هی گفته اند بیا دختر جان! زندگی این سمتی

 است ! بیراهه نرو! متوهم!دیوانه!یاغی!ولی تو

رفته ای! در آن سوی دشت چیزی دیده ای؟؟

 نه .. در آنسوی دشت هیچ چیز وجود ندارد..

در خلائی بی معنا نوشته شده "تمام شد"...

همین... ولی تو میدوی و میخواهی وانمود کنی

 آن دورها درخششی تو را مسحور کرده.. یا

صدای آشنایی شنیده ای که تو را به خودش

خوانده..چیزی که دیگران نمیدانند چیست..

و خودت میدانی "هیچ " است..

فقط نمیخواهی برگردی.. صداها کمرنگتر که

 میشود میفهمی که از ارابه ی در حال حرکت

  زیادی دور شده ای.. همین است..

هر لحظه تنهاتر شده ای.. 

من حوالی شب به آنجا میرسم..

همان افق تاریکی که در امتدادش نفر قبلی

نوشته " تمام شد"..

در آخرین لحظات عمر.. چه مایوس بوده!

من کاش جمله ی دیگری بنویسم..

نوشته شده در جمعه ٤ بهمن ۱۳۸٧ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ توسط مونا برزویی|


Design By : Mohsen Sh