L'horizon imprenable

 در سرزمین گل و بلبل _____

موهبتیست زیستن ، آنهم

 

وقتی که واقعیت موجود بودن تو

پس از سالها پذیرفته میشود ..

" فروغ فرخزاد "

__

وبلاگ "سوگند سرنوشت" رو خوندم ..

ممنونم آقای پویا از لطف بی اندازه ای که نسبت به من دارید..

شاید سکوت پاسخ موثرتریست..

مطالب رو خوندم و امیدوارم شایستگی این دفاع رو داشته باشم..

پس در کنار دلگرمیهای اینچنینی گهگاه قضاوتهای

مغرضانه ی عده ای هم شاید برای خودش تنوعی باشه!

منصفانه ست اگر  در کنار اینهمه دوستان نادیده ی خوش قلب ،

 عده ای هم باشند که بی وقفه از همه چیز و همه کس بیزارند و

به بهانه ی من فرصتی پیدا میکنند از بغضهای فرو خورده شون

 باهم گپی بزنند.. :)

به هر حال ممنونم .

_________________

 

 

گاهی وقتها برادر بزرگتری داری که شبی می آید

دم در خانه .. گوشی ت زنگ میخورد و تو

پالتو و شال را بی وسواس می پوشی ..

همانطور که از حیاط می گذری از پشت در

میبینی که پیاده شده و در کوچه این پا آن پا

 میشود و قدم می زند.. با روی خوش در را به

رویش باز میکنی و به دستانش نگاهی

می اندازی و با اشتیاق می پرسی پس کو؟

و همان موقع خودت میفهمی که بیخود اینرا

پرسیده ای.. او آن وقت شب دست خالی آمده

که فقط  چند جمله ی بریده درددل کند.. شاید

نصیحت بشنود و اصل ماجرا را هم نگوید .. 

و همین چند دقیقه که پشت در منتظر آمدنت

مانده انگار از طوفان گذشته.همچنان شوخ ست

ولی با دیدن چهره ی خسته اش یخ میکنی..

چند لحظه فقط گوش میدهی .. بی اینکه برای

 همسایه ی پشت  پنجره، پشت چشم نازک

 کنی.. گوش میدهی بی اینکه تعارفی کنی به

 چای .. بی اینکه به ماشینش زل بزنی..یا به

 موهای طوفان زده اش.. یا خودش که مثل

سایه ی بابا لنگ دراز هر روز انگار قد بلند تر و

کشیده تر میشود

چند دقیقه ای زیر نور چراغ برق در سرما میگذرد

گوش میدهی..

کوچه روشن است.. چراغهای حیاط همه روشن

مانده اند و تو سعی میکنی با زحمت لبخندی جور کنی ..

 نفس عمیقی بکشی و خواهرانه اطمینان

خاطر بدهی که هیچ نگرانی وجود ندارد ..

.......

گاهی وقتها به این نتیجه میرسی که با همه ی

گرفتاریها و دلمشغولیهای خودت..

خدا تورا آفریده که همیشه نگران دیگران باشی!

_________

_____

یکی از دوستان گفتن " خوب است نمردیم و

تماشا کردیم در وب،روش جدید پاسخگویی! "

البته این فقط یک مصراعش بود.. بله حق دارید !

دوستان خوش ذوقی دارم خودمونیم!

 من مخاطبانمو دوست دارم و راهی جز این وبلاگ

برای گرفتن نظرات و انتقادات دوستان ندارم..

ولی حقیقت اینه که تا زمانی که یاد نگرفتم نسبت به

 لحنها و برخوردهای نادرست ، بی تفاوت باشم..

وخیلی رفتارهارو نادیده بگیرم ..

نظرات رو باز نمیکنم ..

دلم برای همه تنگ شده! اینروزها سر میزنید

چیزی میگید که به گوشم نمی رسه

هر چه سعی میکنم لب خوانی کنم هم 

بی فایده ست Hello

نوشته شده در جمعه ٢٧ دی ۱۳۸٧ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ توسط مونا برزویی|

 

 

من آن موجم که آرامش ندارم
به آسانی سر سازش ندارم
همیشه در گریز و در گزارم
نمی مانم به یکجا بیقرارم

سفر یعنی منو گستاخی من
همیشه رفتن و هرگز نماندن
هزاران ساحل و نادیده دیدن
به پرسشهای بی پاسخ رسیدن

من از تبار دریا از نسل چشمه سارم
رهاتر از رهایی حصار بی حصارم

ساحل حصار من نیست
پایان کار من نیست
همدرد و یار من نیست
کسی که یار من نیست
در انتظار من نیست

صدای زنده بودن در خروشم
به ساحل چون میایم خموشم

به هنگامی که دنیا فکر ما نیست
برای مرگ هم در خانه جا نیست
اگر خاموش بشینم روا نیست
دل از دریا بریدن کار ما نیست ..

من با اینکار دیونه میشدم !‌

________

 

مرا شناختی تو اگر . . .

مرا به دنیا بنویس . .

همیشه تنها بنویس . .  

 

آقای اردلان سرفراز عزیز ، کی با یه جمله اینهمه

میتونه داغونم کنه ..

نوشته شده در یکشنبه ٢٢ دی ۱۳۸٧ساعت ۸:۱۸ ‎ب.ظ توسط مونا برزویی|

من ماههاست که ترانه ای واگذار نکردم..

حتی به آهنگسازانی که سالها بود

باهاشون همکاری داشتم.

برای دور شدنم از وادی ترانه

دلایل شخصی خودم رو دارم که بعدها

راجع بهش خواهم نوشت..

________

 

_ هر چند ساعت یک بار می نشینیم 

پای اخبار چند قطره اشک میریزیم  

و بعد می رویم دنبال زندگیمان ..

 

در مقایسه با آنچه اغلب در فیلمهای تاریخی  دیده ام

قدیمترها با آنهمه وحشیگری انگار مردانه تر

میجنگیدند.. دو سپاه از مردان جنگی در

جای مشخصی به هم می رسیدند ! سرباز

مقابل سرباز.. فرمانده مقابل فرمانده!

 

این دریدن کودکان و زنان بی دفاع

 است و دنیا نشسته ودرمقابل این نسل کشی

پرچم آتش میزند و نچ نچ تحویل میدهد و

مذاکراتش هی به بن بست منتهی می شود..

چند روز پیش دیدم که نماز جماعت

میخواندند بر پیکر عزیزانشان و

هواپیماها زوزه کشان از بالای سرشان

میگذشتند.. و آنها همچنان آرام و بی تشویش

نماز میخواندند .. با دیدن شجاعتشان دلت

می لرزید.. حالت خراب میشد..

...

فقط میخواستم بگویم غزه ما را ببخش..

 

 

______________________________

مخاطب این مطلب اشخاص خاص هستند نه شخص خاص..

 

تا زمانی که دلت پر از گِل و گره و لاشه های

متعفن موشهاییه که سالهاست پرورش میدی

برای جویدن نردبان دیگران.. همینقدر منفور و

 ترحم برانگیز و بینوا باقی می مونی ..

 

 تا وقتی بدخواه دیگرانی به جایی نمیرسی و تا

 زمانی که به لرزانترین قدمهای رو به جلوی

 اطرافیانت حسادت میکنی و خواب خوش نداری

 و گوش ِتو  روی دیوارهاست تا از خوشی دیگران

 روحت و شکنجه کنی و از زمین خوردنشون

 لذت ببری ! پاهات هر روز کوتاهتر میشن..

 و قدمهات ناچیزتر..

 

 

آدمهای بدقلب بدبختن.. چون هر چه می بافن

 میسوزه و نیست میشه..

دست کسی رو بگیر .. به  کسی محبت کن.. تا

هزار پنجره به روت باز  بشه..

شعار نمیدم.

امتحان کن و اگر اتفاق نیفتاد اونوقت من از راهی

که رفتم برمیگردم و به تو و امثال تو ملحق

 میشم..

 

به جای پچ پچ کردن برای فلان مسئول و فلان

 آهنگساز و بدگویی از این و اون و دست و پا

 کردن منصب با ژست موجه .. همت کن و یه

 ترانه ی خوب بنویس..

 

 

ترانه ای از بین هزار ترانه ای که نوشتی و واگذار

 کردی و شنیده نشده .. ترانه ای که تا به حال

 ننوشتی.. بذار مردم قضاوت کنن که دلنشینه..

 خالصانه ست.. بی دروغه..

 

 

اصلا اگر انسان بشی من به اسم تو ترانه

 مینویسم ! زیرش اسم تو رو امضا میکنم تا این

 چیزی که نمیدونم چیه و نداشتنش باعث شده

 روحت ذره ذره جویده بشه مال تو باشه..

همش مال تو باشه!

 

 

یک دفتر هزار برگ بگیر و هر شب مشق کن :

هیچ کس جای دیگران و تنگ نمیکنه.. اجرا شدن

 یا نشدن ترانه اصلا مهم نیست.. هیچ اتفاقی

 اونقدر مهم نیست که روحت و بفروشی..

 دوستانتو بفروشی..

 اگر خوش ذات و خیرخواه باشی نیاز نداری برای

 برداشتن هر قدم انقدر تقلا کنی.. راهها خودشون به

 طرفت می یان و  دستتو میکشن.. به دیگران خوبی

 کن تا برای خودت اتفاقهای خوب بیفته.. و ...

 

تو رو ندیدم اما حدس میزنم که

تو مثل من مادربزرگی نداشتی که وقتی

بچه بودی از گره روسریش برات قصه هایی از

 خیر و شر باز کنه .. شاید یه اتاق تاریک توی

 خاطرات کودکیت هست که قفلش کردن و تو

ازش میترسی تا همیشه..

به هر حال به نظر من آدمهای بد به شدت

ترحم برانگیزن.. باور کن ..

 ____________________________________

تا بازهم یادم نرفته یادداشت آقای شیرالی

راجع به انتخاب نامناسب ترانه ی کوه برای

 تیتراژ سریال دیدار ..

http://www.musicema.com/module-pagesetter-viewpub-tid-1-pid-354.html

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٧ دی ۱۳۸٧ساعت ٤:٥٤ ‎ب.ظ توسط مونا برزویی|

 در یاهو ٣۶٠  عضو نیستم !

__________

 به درخواست یکی از دوستان اینو هم اضافه میکنم . 

گویا این بخش طرفدار داشته !  ؛-)

 

  ١) مادرش گفته بود" پیله ی تو قدری بزرگتر از خواهرانت خواهد بود تقریبا اندازه ی تمام جهان".. و او معنی این جمله را نفهمیده بود.. از همان روز اول "پروانه" متولد شده بود .. ولی هر چه در آفتاب نشست بالهای کوچک آبی رنگش خشک نشد که بتواند پرواز کند.نمیخواست باقی عمر را روی پاهایش راه برود.. فکر کرد در آنصورت شبیه عنکبوتهای بالدار خواهد بود! به همین دلیل با اولین نسیمی که وزید خود را از برگ رها کرد وبه دست تقدیر سپرد. نسیم تندتر وزید و باد شد.. باد طوفان.. طوفان همه چیز را در هم میکوبید و متوقف نمیشد.. پروانه ی کوچک بی اراده می چرخید و تنها به یک چیز فکر میکرد.. " چرا دنیا آنقدر بی رحمانه می چرخد؟ " تا اینکه کمی جلو تر روی آب برکه ای افتاد.. بالهایش روی سطح آب باز شد و نفسش بند آمد و تا همیشه آنجا ماند.. نمیدانستی نگاه پروانه ی کوچک در آسمان بالای سرش  پرواز میکند یا دنیای دریایی کوچک زیر بالهایش..  .

 

٢) چند سال دیگه بود؟..نمیدونم.. جنگ که شروع شد تهران نموند.. بعد از اینکه درگیریا ظاهرا کمتر شد هم به اون ویرونه ها نمیشد برگشت.. میون یه شهر خاکی توی یه کارخونه کار میکرد که نمیدونم چی توش می سازن.. لباسای تیره و زمخت تکراریش از کهنگی  ورم کرده بود ..خیلی وقت بود که موهاشو از ته کوتاه میکرد. نمیدونستی قلبش سردتره یا چهره ش..این مدت فقط به زنده موندن گذشته بود اما چیزی که بهش دچار بود اسمش زندگی نبود..همه ی هستیش توی مشتش بود مثل یه ماهی مرده که هر لحظه ممکن بود سر بخوره و بیفته تو تاریکی راه .. از گذشته و آینده یادی نداشت و حالش شبیه اشباحی بود که تا زمانی که اجسادشون دفن نشده سرگردونن.. یه روز از جایی رد میشد که از رادیو یه آهنگ آشنا شنید..که پرتابش کرد به سالهایی که قسم خورده بود فراموش کنه.. یادش اومد که چند ساله ننوشته..نخونده.. نشنیده.. چند ساله هیچ آشنایی ندیده ..  

 و زمزمه کرد" جنگ که شروع بشه ترانه می میره.."

 

٣) نمیدانم در آندلوس به دنیا آمد یا شاید هم ماکوندو! یا انارستانهای اطراف ! و یا شاید زیر درخت زیتونی که شاعری دفن شده.. پیکرش را مثل همه ی اسمرالداهای دنیا از پیچک رقصنده ی دریایی تراشیده بودند.. نگاهی صحرایی و وحشی داشت و دنباله های سرخ پیراهنش قلب کشیشان نتردام را هم می لرزاند.. با طوفان می رقصید و با تو آرام میگرفت.. تو هم توی قصه اش بودی! مثل همه ی فبوسهای مصلحت اندیشی که قبل از اینکه به بی گناهی اسمرالدا شهادت بدهند ناپدید میشوند.. و خب قصه ی کهنه بی تماشاچی با خنجر و صدای ناقوس و با رقص سوزان او توی سالنهای خاک خورده ی زمان تکرارمیشد.. ولی این بار خبری از کازیمودو نبود.. حتی بعد از اینکه باد خاکستر اسمرالدا را روی خوشبختی زندگی بی روح تو پاشید. کسی به یاد کازیمودو نبود..

  

 ایده ی این بازی وبلاگی گویا مال آقای میثم یوسفی بود و منم توسط آقای حسن علیشیری دعوت شدم..

مرسی!  گرچه هیچ استعدادی در این زمینه (داستانک نویسی!) ندارم.. اینو الان نوشتم تا بعدا بهش اضافه کنم..

گویا باید پنج نفرو هم دعوت کنم.. هر کسی دوست داشت دعوته :)

 ___________________

پ ن ١  _  چند سال پیش که آی دی هام حک شدن به یکباره به این نتیجه رسیدم که

دنیای بدون یاهو دنیای آرامتری ست برام.. از اون تاریخ تنها راه ارتباطیم با

دنیای مجازی همین وبلاگ هست و جی میلی که فراموش شده..

ممنونم از همه دوستانم..گویا مشکل برطرف شد. فقط بازهم

اشاره کنم به اینکه عضو یاهو ٣۶٠ یا سایتهای مختلف نیستم

و در آینده هم پروفایل نمیسازم.

٢_ نمیدونم چه بلایی سر لینکها اومد اما مجبور شدم از اول تک تک

تا اونجا که یادم بود تقریبا به همون ترتیب اسامی رو اضافه کنم..

 

٣_ نویسنده ی این وبلاگ رو نمیشناسم از لینک ورودشون به آدرس رسیدم. شاید این داستان و خونده باشید

http://www.mbm2.mihanblog.com/post/440

من خوندمش و برای چند نفر تعریف کردم.. و وقتی داستان میرسید به قسمت

باز کردن کادوی تدی بی اختیار صدام هربار لرزید .

شاید من زیادی احساساتی ام! اما همش به این فکر میکنم که  

ما در قبال آدمها چقدر مسئولیم.. و با بی توجهیمون چه جنایت ها که مرتکب نمی شیم !

۴_ خیلی جالبه سطرها مرتب بهم میریزه! و منهم اصرار دارم هر بار

مرتبش کنم !    

 

 

نوشته شده در یکشنبه ۸ دی ۱۳۸٧ساعت ۸:٥٠ ‎ب.ظ توسط مونا برزویی|

 

من دیر دنیا اومدم ! .. دستای تو تنها نبود..

دنیا زیادی خوب شد!! تردید من بیجا نبود

 

پرواز میکردم ولی راه ِ رسیدن بسته بود..

خوردم به سقف آسمون .. دنیا به شب پیوسته بود..

 

اونکه تو رو داره عجب خوشبخت و رویایی شده

حتما قشنگه .. عاشقه.. با تو تماشایی شده!!

 

اما چرا حتی یه بار.. همرقص و همراهت نبود؟

موهای رو شقیقه هات خاکستری شده چه زود!

 

چشمات هزار و یک شبه اما پر از افسانه نیست..

رو گونه هات عطر خوش ِ نوازشی زنانه نیست

 

مرداب ِ چشمای منو بازم پر از گل میکنی..

دیدم که تنهایی ته درد و تحمل میکنی

 

بین منو تو فاصله ست.. اما فقط یک صندلی

موهامو واکردم یه شب.. زخماتو می بندم .. ولی

 

دور  ِ پرستوهای اشک قفس نمیکشم چرا ؟

منو بغل کن و ببین!! نفس نمیکشم چرا !؟

__________

فکر میکنم تا ٢۵ شعر ننویسم اینجا.. مرور خاطراتم بد نیست گاهی :)

 _______________________

اسم وبلاگ و عوض کردم وچون هیچ اسمی به نظرم نمیرسید فعلا اسم خودمو نوشتم تا یه عنوان دیگه پیدا کنم.. گرچه به نظرم چشمهای نادیده اونقدرها هم بد نبود بهش عادت کرده بودم.. :(

این بار دومی ست که کسی در وبلاگش با نام من و عده ای دیگه برای خودش کامنت تقدیر و تشکر آنچنانی میذاره.. نمیدونم چه واکنشی باید نشون داد..

بیش از اونکه دلخور بشم دلم سوخت.. یعنی انقدر به تعریف و تمجید شنیدن نیاز داریم که حاضریم از نام دیگران سواستفاده کنیم؟تشویق دیگران چه اهمیتی داره؟

راحت میشه از طریق پرشین بلاگ با چنین کاربرانی برخورد کرد..اما .....

خب به هر جهت یک خواهش از دوستانم دارم.. من در هیچ وبلاگی کامنت نمیذارم.. در صورتی که نظری با نام من دیدید لطفا پاک کنید و بهم اطلاع بدید. ممنون.

 _______________

روزای دلگیرو میشه با دلخوشیای ساده خوش بود.. 

  

نوشته شده در سه‌شنبه ۳ دی ۱۳۸٧ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ توسط مونا برزویی|


Design By : Mohsen Sh