L'horizon imprenable

من اینکار رو نوشتم برای اینکه بهانه ای ساده باشه برای لبخند زدن کسی که فکر نمیکنم هنوز هم این کار رو شنیده باشه...

ولی حالا متوجه شدم خیلیها باهاش لبخند میزنن..

همین برام کافیه......

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

موج ِ دامنی که می رقصه تو باد

یه بغل موهای آزاد!

تبِ پیشونی ِ من امشب دستاتو می خواد!

تو آغوشِ امنت منو نگه دار

نفسامو بشنوه دیوار!

منی که رقصیدنم از یادم رفته انگار!

 

.

.

حالا دیگه این منم!

میخوام سکوتمو بشکنم

اگرچه تلخه حرفام.....

هی خودمو خط زدم

به تو مُـهر ِ "نباید " زدم!

ولی دیگه نمی خوام!

تا آخر ِ راه می یام!

با تو هر جای دنیا می یام

بخواب نزدیک ِ نبضم

رسوای عالم بشم!

بذار اهل ِ جهنم بشم!

می خوام با تو برقصم!

.

.

.

 

یه دامن ِ پُـر گل

دورش پُـر ِ خار!

بذار زخمی شه دستام اینبار!

تو رو می ذارم رو قلبم

می ریزه دیوار!

 

تو رو می بوسم حتی اگه گناهه!

خدا امشب نزدیک ِ ماهه!

اونی که قلبی رو شکسته رو سیاهه!!

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

چون بر اساس ملودی نوشتمش. بدون شنیدن ملودی نمیشه روش قضاوت کرد لینک دانلود

اجرا و موزیک و تنظیم و ویدئو از جناب آقای سعید مدرس .

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٦ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ توسط مونا برزویی|

 

 

 

 

 

 

 

 

 گـرفتاری که همیشه هست! ولی گاهی وقتا یه موضوع بـی اهمیت ذهنت رو بدجور درگیر میکنه! باعث میشه نصف شب بیدارشی ترجمه کنی بیخودی! این چند روز هی فکر میکردم ازیسته ( عنوان یکی از ترانه های جی لو!) اگه مشتق هزیتیت نیست پس چیه! که امشب یادم اومد ایراد از کونژوگزونمه (صرف فعلمه) ! از فعل اسر میاد دیگه!دوم شخص مفرد!!

hiciste => hacer!!

 

 

گفتم کشفم رو نصفه شبی با شما درمیون بذارم!و جاداره همینجا از خودم تشکر کنم! من هنوز ادیتش نکردم باشه واسه فردا الان واقعا خسته م. اما خوشحال میشم اگه پیشنهادهای بهتری داشتید مخصوصا شهرزاد عزیز. چه ترانه ی قشنگی هم هست! حالا با هم !

گــریـــه مـی کـــنــیـــــــــم!



Ayer nos dos soñabamos con un mundo perfecto
Ayer a nuestros labios les sobraban las palabras
Porque en los ojos nos espiabamos el alma
y la verdad no vacilaba en tu mirada
Ayer nos no metimos conquistar el mundo entero
Ayer tu me juraste que ese amor seria eterno
Por que una vez equivocarse suficiente
Para aprender lo que es amar sinceramente

 

دیروز ما هر دو رویای دنیایی ایده ال را می دیدیم

دیروز بر لبهایمان انبوهی از حرفها بود

چون در چشمهایمان روحهایمان را می دیدیم

و حقیقت در سیمای تو جای شک و تردید باقی نمی گذاشت

دیروز ما پیمان بستیم که همه ی دنیا را تسخیر کنیم

دیروز تو قسم خوردی که این عشق تا ابد باقی خواهد ماند

به خاطر اینکه اشتباه نباید دوبار تکرار شود

برای فهمیدن اینکه عشق خالصانه چیست


¿Qué Hiciste?

Hoy destruiste con tu orgullo la esperanza
Hoy empañaste con tu furia mi mirada
Borraste toda nuestra historia con tu rabia
Y confundiste tanto amor que te entregaba
Con un permiso para si romperme el alma

تو چه کار کردی؟؟

امروز تو امید را با غرورت خراب کردی!

امروز تو با عصبانیت سیمای مرا تاریک و کدر کردی

با خشمت همه ی داستانمان را پاک کردی

و همه ی عشقی که به تو ارزانی داشتم را زیرو رو کردی

( با این اجازه که) به خودت اجازه دادی روحم را بشکنی



¿Qué Hiciste?

Nos obligaste a destruir las madrugadas
Y nuestras noches las ahogaron tus palabras
Mis ilusiones acabaron con tus falsas
Se te olvido que era el amor lo que importaba
Y con tus manos derrumbaste nuestra casa

 

 

تو چه کار کردی!؟

تـو ما را مجبور کردی سپیده دم را نابود کنیم

و شبهامان با حرفهایی که زدی غرق شدند ( خفه شدند)

و توهمات من با ظاهر سازیهای تو خاتمه یافت

تـو مفهوم عشق را فراموش کردی

و با دستانت خانه ی مان را کوبیدی ( خراب کردی)




Mañana que amanezca un dia nuevo en mi universo.............          Mañana no vere tu nombre escrito entre mis versos
No escuchare palabras de arrepentimiento
Ignorare sin pena tu remordimiento

 

فردا بگذار روز تازه ای در جهان من آغاز شود...

فردا من اسم تو را نوشته شده در میان شعرهایم نخواهم دید

به اقرار پشیمانی تو گوش نخواهم داد

بدون اینکه برای پشیمانیت متاسف شوم ،  (تو را)  نادیده خواهم گرفت

Mañana olvidare que ayer yo fui tu fiel amante
Mañana ni siquiera habra razones para odiarte
Yo borrare todos tus sueños en mis sueños
Que el viento arrastre para siempre tus recuerdos

 

فردا از یاد خواهم برد که دیروز عاشق راستین تو بودم

فردا حتی دلیلی برای تنفر از تو وجود نخواهد داشت

من همه ی رویاهای تو را از رویاهایم پاک خواهم کرد

بگذار باد بوزد تا خاطراتت را فراموش کنم


 

¿Qué Hiciste?

 

 چه کار کردی!؟؟

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

به همه ی دوستان سر میزنم.

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه ٢٥ خرداد ۱۳۸٦ساعت ۳:٤۱ ‎ق.ظ توسط مونا برزویی|

 

من یک فلسفه بیشتر ندارم

که آنگونه که هستم پذیرفته شوم

با وجود همه ی چیزهایی که از دیگران میشنوم

همچنان به مبارزه ادامه میدهم.......

 

 

 

این ترانه ی امِل بنت هست!از آلبوم یه روز تابستان... فکر میکنم این کارو در 19 سالگی خوند!سال 2004 یا 2005 و با استقبال فراوانی هم روبرو شد.فوق العاده زیبا اجرا شده .. کلی هم با این کار خاطره دارم.. آهنگ و پیدا کردید حتما بشنوید! لینک دانلودشو برای منهم بفرستید لطفا! البته فکر نکنم برای دانلود باشه. اگه عکسی از امِل پیدا کردم میذارم الان باید برم..

 

 

 

Je n'ai qu'une philosophie
Être acceptée comme je suis
Malgré tout ce qu'on me dit
Je reste le poing levé

Pour le meilleur comme le pire
Je suis métisse mais pas martyre
J'avance le coeur léger
Mais toujours le poing levé

Lever la tête, bomber le torse
Sans cesse redoubler d'efforts
La vie ne m'en laisse pas le choix
Je suis l'as mais pas le roi
Malgré nos peines, nos différences
Et toutes ces injures incessantes
Moi je lèverai le poing
Encore plus haut, encore plus loin

Refrain:
Viser la Lune
Ça me fait pas peur
Même à l'usure
J'y crois encore et en coeur
Des sacrifices
S'il le faut j'en ferai
J'en ai déjà fait
Mais toujours le poing levé

Je ne suis pas comme toutes ces filles
Qu'on dévisage, qu'on déshabille
Moi j'ai des formes et des rondeurs
Ça sert à réchauffer les coeurs
Fille de quartier populair
Qui a apprit à etre fier
Bien plus d'amour que de misère
Bien plus de coeur que de pierre

Je n'ai qu'une philosophie
Être acceptée comme je suis
Avec la force et le sourire
Le poing levé vers l'avenir
Lever la tête, lever le torse
Sans cesse redoubler d'efforts
La vie ne m'en laisse pas le choix
Je suis l'as mais pas le roi

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱٧ خرداد ۱۳۸٦ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ توسط مونا برزویی|

 

 

 

The flower that smiles today

Tomorrow dies

All that we wish to stay

Tempts and then flies

What is this world 's delight

Lightning, that mocks the night

Brief even as bright

Virtue , how frail it is

Friendship , how rare

Love , how it sells poor bliss

For proud despair

But these though soon they fall

Survive their joy, and all

which ours we call

Whilst skies are blue and bright

Whilst flowers are gray

Whilst eyes that change ere night

Make glad the day

Whilst yet the calm hours creep

Dream thou-and from thy sleep

Then wake to weep

 

 

Percy Bysshe Shelley

 

باورم نمیشه!هنوز شوکه م! زندگی لوکس و آنچنانی.....سعادتهای بی بنیاد..

بعد از سه سال زندگی رویایی مشترک ...دیروز صبح بی هیچ سابقه ی بیماری یا علائم کسالتی فوت کرده به همین راحتی!.... چه دنیای بی رحمیه..میم همسن منه! نمی خوام ببینمش.. چطور میشه به کسی که یک روزه تقریبا تمام دنیاش و ازش گرفتن تسلیت گفت! .. اون همه چشم پر از حسرت و حسادت اقوام حالا بهش با ترحم خیره شدن.. چه امتحان وحشتناک و بی رحمانه ای!......نمی دونم الان چه حالی داره.....

گذشته ... آینده ....... حال!

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱٧ خرداد ۱۳۸٦ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ توسط مونا برزویی|

 

 

فواره های کوتاه و پررنگ سبز

روش گلای بنفش

تو هر کدوم یه زنبور

دورش سه تار قرمز

سه تار زرد

طوری که زعفرونارو لگد نکنم میدوئیدم !

دیر پا شدم ! زعفرون و باید قبل از آفتاب چید

تا زنبورا نیومدن!

چه بچه ی زشت بی دندونی ام!

همه جا تو عکسا چند تا علف رنگ و وارنگ گرفتم دستم

که بهشون می گفتم گل!

باغ بالاشون توت فرنگی و گردو داشت

با گلای کوکب زرشکی

شرط میبندم نمیتونی مث من گردو بشکنی!

باغ پایین گیلاس و سیب

با گلای رز درشتی که وقتی هر کدوم و میخواستی بو کنی همه ی صورتتو می پوشوند!

از اون رزا که تو هیچ گل فروشی پیدا نمیشه! با یه عطر غریب!

نزدیک چاه گلای وحشی صورتی در می یومد

گفته بودن اونجا نریم ولی من میرفتم!

یه بچه ی کم حرف لجباز زشت! که مصمم بود از اون علفای صورتی تو دست گلش داشته باشه

حتی به قیمت افتادن تو چاه! از اون سگ بزرگم(سبو) نمی ترسید!

تو حیاط درختا تو این فصل سال دونه های ریز سفید شبیه پنبه میریختن سرت!

یه بهشت واقعی بود ..

میتونم یه کتاب از قشنگیاش بنویسم!

کاش بر می گشتم.....

من خسته م.......

خسته م..................................

 

 

باز پیدایش نکردی بی گمان!

گوش کن! دارد به تو می خندد او

از صدای خنده اش پیداش کن

یا صدای آن النگوهای او!

یک بغل گلهای وحشی چیده ست

عطر گلها در هوا آمیخته

دستهایش کوچکند و گاه گاه

چند شاخه توی راهش ریخته

رد ِ گلها را بگیر.. او را بیاب

قبل از آنکه .............

 

 

 

 

 

___________________________________________________________________

توقع ندارم کسی واسه هذینانم کامنت بذاره! پس تورو خدا به دردسر نیوفتید! وقتی کامنتهای اغراق آمیز میخونم دلگیر میشم..

ولی مجبورم نظرات و باز کنم که کسانی که معتقدن وبلاگ قشنگی دارم و در ادامه به روز هستن با 8تا غزل ، 5تا ترانه، دو خاطره ،یک جوک! برای اطلاع رسانی مجبور نشن ایمیل بفرستن !

 

 داره بارون می یاد! خدارو شکر !

نوشته شده در شنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸٦ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ توسط مونا برزویی|

هیچی عذاب آورتر از گرفتن عکس پرسنلی نیست ..

چشماتو ببند بوی درخت توت می یاد!

دیگه گله نمیکنم. طرح نمیکشم

من مُردم؟ خیلی آرومم.. سرتا پا سفید .... کی اهمیت میده..

من قصه رو از بالا دیدم!

آروم شدم

دستم نمی رسه

برام چندتا دونه می چینی؟

بوی درخت توت می یاد

نوشته شده در سه‌شنبه ۸ خرداد ۱۳۸٦ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ توسط مونا برزویی|

مرسی از محبت همه دوستان.. آقا سیامک ، آقا علیرضا ، شهرزاد عزیز و دیگر دوستان.. آهنگ  پیدا شد! مرسی. 

 

 

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

امروز یه خانمی از کنارم رد شد و یه خاطره ی عجیب یادم اومد!

سر کلاس فیزیک 2 بود؟ دبیر بی انصاف بی سوادمون! تمام وقت کلاس و به تعریف کردن لطیفه وخاطره از شاهکارهای دخترش میگذروند.. هیچ چیز از تدریس نمیدونست و دل هم نمی سوزوند.. ما ازش متنفر بودیم.. از صدای نخراشیده ش.. از اون عقده ی کهنه ای که تو نگاهش موج میزد.. از اون لبخند تحقیر آمیزش که هنوزم به یادم مونده.......

وقتی سئوال می پرسیدیم یا خواهش میکردیم یک بار دیگه توضیح بده امکان نداشت قبول کنه.. یه روز یه سری مسئله ی سخت و حل کردو توش موند و یه جوری سمبل کاری کرد و رفت نشست.. یکی از بچه ها ازش خواست یه بار دیگه توضیح بده.. همه خواستیم !شروع کرد به سرزنش کردن که اشکال از شماست.. نمی فهمید! و مثل همیشه رفت پای یک سخنرانی طولانی و حق به جانب شد ، معمولا کلاس رو تا شنیدن صدای زنگ با همین حرفها به پایان می برد...

اونروز همه مون کلافه شده بودیم....

یکی از بچه ها بی تفاوت به حرفهای تکراری دبیر، شروع کرد با خودکارش ضربه زدن روی نیمکتش.. دبیر حرفشو قطع کرد و گفت نکن! ولی اون ادامه داد... دبیرمون صداشو برد بالا! با توام!

نمیدونم چی شد صدای دو سه تا خودکار دیگه اضافه شد.. چند ثانیه بعد همه داشتیم با خودکارامون ضربه می زدیم رو نیمکت !! اکثرا از شدت عصبانیت و ناراحتی سرامونو پایین گرفته بودیم.. یه کم جیغ و داد کرد و وحشتزده از کلاس رفت بیرون

اون ترم دبیر فیزیک نداشتیم.. بقیه ی کتاب و خودمون خوندیم و با نمرات کم قبول شدیم.. اما یه حسی باعث شد اون روز یکی از بهترین روزای دوران تحصیلیم باشه..

 

 

نوشته شده در یکشنبه ٦ خرداد ۱۳۸٦ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ توسط مونا برزویی|


Design By : Mohsen Sh