L'horizon imprenable

 

 

به تازگی گفتگویی داشتم با مجله ی

 " موسیقی قرن 21 " ،

 که در شماره ی اخیر این نشریه منتشر شده..

*

 

 

تشکرمی کنم از سرکار خانم لیا شیرازی

عزیز سردبیر محترم مجله ،

برای دعوت و محبتشون

*

 

 

_____________________________________

 

 

 

خداحافظ هشتاد شش عزیزم ! میبوسمت و مثل یک پیرهن بلند سپید و صورتی می ذارمت ته یک صندوقچه ی بزرگ
مرسی بابت چهارم فروردینت .. من باقی چای تلخ زندگیمو با شیرینی همون یک جمله سر می کشم..

اینکه گفتم تلخ ، نه اینکه بنده ی ناسپاسی باشم.. منظورم این بود که اساسا (( بودن )) طعم گوارایی نیست.. ولی « بودن به از نبود شدن خاصه در بهار .. »

 ـــــــــ

سالی پر از سلامتی .. دلخوشی .. و آشتی و انسانیت برای همه آرزو میکنم.. راستی اگر کسی از من دلخوره بهم بگه :) من از کسی دلخور نیستم چون کینه به دل نمیگیرم .. دوروئی هارم میبخشم البته فراموش نمیکنم..:)

ـــــــــــــــــــــــــــ

 امسالم نشد هفت سین بچینیم

دوتایی با هم دورش بشینیم... 

عیدت مبارک .. من دارم می رم

شاید اینجوری کم شه تقصیرم......

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

هر سه اثر متعلق هست به Andrée Desrochers

نوشته شده در دوشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٦ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ توسط مونا برزویی|

 

تا ابد نمیشه با توهمات زندگی کرد.. یه وقتایی باید از روی ابرا بیای پایین ..بلافاصله لبخندت مثل یه تیکه یخ آب بشه و چشم تو چشم یکی از رئالترین تصاویر دنیا صداتو قورت بدی .. بعد تصدیق کنی که باید منطقی بود و این تخیلات عجیب غریب صادقانه مال آدم بزرگا نیست. و در همچین لحظاتی من هیچ پنجره ای برای فرار پیدا نمیکنم..چون هر چی پنجره دارم همشو خودم با قلموی حس و تخیلم روی دیوارا مثل ((آخرین برگ))ها ..کشیدم..که اگر پنجره های خیالی نمیساختم سالها پیش می مردم..و وقتی منو صدا میکنی به دنیای واقعیت همه ی پنجره هامو ازم میگیری..و این ((عاقل باش)) برای من یعنی ((برو بمیر))!

اینجا قرنها دور از تو .... بدون کوچکترین امید دیداری ...توی دادگاهم همیشه قاضی و دادستان و متهم و شاهدو شاکی..خودمم..و جدی تر از اونم که حتی احساسم بتونه نجاتم بده ..

و حقیقت اونقدر عریانه که حتی از فکرشم یخ میزنم.یه روز دیدم واقعیتو نمیتونم تحمل کنم .. بدم میاد از جوابهای حدس زدنی و تکراری.. دیدم با این دنیا اینجور که هست نمیتونم کنار بیام..نمیتونم قصه رو چون تموم شده تموم کنم ..زدم به بیابون دیوونگی!اونجوری همه چیز موجه میشد. و انصافا دیوانه ی خوبی هم بودم ! اما حالا میبینم حالم با هیچ دیوونگی توجیه پذیر نیست.

روی یه صندلی توی یه اتاق تاریک نشستم..سرمو تا مرز شکستن گردنم ! انداختم پایین..به تاسف انگیزترین نقطه ی زمین خیره شدم و نمیدونم دارم چه بلایی سر خودم میارم..موهام پخش شده و صورتمو پوشونده ولی بازهم حس میکنم شیاطین کوچک از این بین تارهای سیاه، درموندگی چهره مو میبینن و موذیانه میخندن و با صدایی که من بشنوم از هم میپرسن این چشه دوباره؟..و من از خودم هیچ سئوالی نمیپرسم و به خودم هیچ جوابی نمیدم.. دلم برای خودم نمی سوزه.. و هیچ فکری از ذهنم جرات عبور نداره...اتاق تاریکه تاریکه و تنها نوری که از بالا ، روی من و گوشه ای از صندلی پخش شده.. از امتداد درخشان چشمهای نگران خداست..

 

باید سکوت کنم.. اونقدر حرف زدم که لازمه قرنها سکوت کنم..

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

این روزها ترانه ی جدیدی ننوشتم.. از روی ابرها اومدم پایین و زندگی رو بدون حضور تخیلات رنگی میگذرونم. افسرده نیستم.. ولی همیشه دلتنگم.. یه دلتنگی خوش.. مثل روزای آخر سال

این یکی از اون ترانه هاست که دلم نمی خواد واگذارش کنم

بین من و تو فاصله ست

 اما فقط یک صندلی

موهامو وا کردم یه شب

زخماتو می بندم ولی

دور پرستوهای اشک

 قفس نمیکشم چرا؟

من و بغل کن و ببین!!!

نفس نمی کشم چرا !!؟

 

نوشته شده در یکشنبه ٥ اسفند ۱۳۸٦ساعت ٤:٠٤ ‎ق.ظ توسط مونا برزویی|


 Dieu comme l'air est doux au toucher
Comme la lumiere est bonne a voir

خداوند چون هوا ملایم است در تماس 
و چون نور برای تماشا خوب است.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
 
هذیونامو تایپ میکنم ولی قبل از اینکه کلید ارسال و بزنم پنجره رو می بندم.. این پنجره های مجازی رو باید بست!..
وقتی یک پنجره ی واقعی رو مثلا رو به باغ باز میکنی دنیا رو میریزی توی چشمات..نفس میکشی و روحت پر از روح باغ میشه.. اما اینجا نه ! پنجره رو باز میکنی که خودتو بریزی بیرون! و ما....
ما چی داریم برای بیرون ریختن؟ بهتره اشاره ای نکنم .. دلسرد کننده ست....

ولی من باید بنویسم! باید بلند بلند فکر کنم! اگر اشتباه نکنم این سخن از استاد یدالله رویایی ست که ((به منظور اندیشیدن است که می نویسم.. برای یاد گرفتن اندیشه....))
و منم نیاز دارم الان فکر کنم! یه رگ قرمز از گوشه ی سمت چپ چشم چپم به طور افقی ادامه پیدا کرده تا گوشه ی سمت راست چشم راستم! اینو الان موقع مسواک زدن دیدم! انگار دو تا خورشید تیره دارن توی دو تا دریای سفید با موجای سرخ غروب میکنن!! باور کن من حالم خوبه! فقط دریا زده شدم یه کم!
نمیتونم اینهمه فکرو خیال و تو پرونده های رنگی توی قفسه ی بایگانی طبقه بندی کنم فقط همین! چه دنیای دو دو تا چارتاییه ! برای من که به جای ایکس معادله همیشه به دنبال یه اتفاق محال! یه معجزه ام!
If U Want A Miracle,, Be A Miracle
 
راستی من اون روز با ضمیرم حرف میزدم... وقتی تو دامن طبیعتم .. ضمیر خفته ی خسته ی ناتوانم بیدار میشه ..حرفامو میشنوه.. برام بال و پر می سازه.....دست میکشه روی سرم .. و میگه : از اول شروع کن...

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٦ساعت ٤:٥٦ ‎ب.ظ توسط مونا برزویی|


Design By : Mohsen Sh