L'horizon imprenable



من از خودم دلگيرم! نميخوام خودمو ببخشم... به خاطر اين حس لعنتي! نميخوام خودمو ببخشم!


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ




سوسوي فانوسِ نگاه ِ تو................ آرامش ِ اين راهِ تاريكه
ارابه ي شب عطرتو آوُرد............... يعني كه راه ِ خونه نزديكه!
از هر مسيرِ سرد و طوفاني............. انگار قبل از من گذر كردي
هر جا كه رفتم حرفي از گُل بود ...... شايد تو هم با من سفر كردي...
من ، واژه هاي آشتي با تو................... تو ، راز لبهاي فرو بسته
انكارِ حسم ديگه ممكن نيست ........... پلي كه از من به تو پيوسته
از معبر چشماي معصومت .............. بغض ِ تو مي رسه به خاموشي
تو صخره رو به روي بوراني........... تو ساكن ِ شهر فراموشي.....



بخشي از يك ترانه ي بلند ......
آهنگ از آقاي ثابت
اجراي آقاي علي لهراسبي.

نوشته شده در پنجشنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٥ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ توسط مونا برزویی|




باور میکنی هر آنچه مشتاقش هستی ، همینجا در دلت باشد نه در دنیای بیرون؟ و تو همیشه بیرون را جسته ای نه درون را.....
از کنار این آدمهای تیره میگذرم از همه ی شان دور بوده ام و به همه ی شان نزدیک .. بعضیهاشان را دوست میدارم .... آنها که زیبایی درونشان را فقط با یک نگاه و یک لبخند در نگاهم می ریزند و بی هیچ تمنایی زود میگذرند و تا همیشه ناپدید میشوند.. از اینکه متکبر بدانندم دلگیر میشوم.. ولی سلامها را بو میکنم بعد پاسخ میدهم.... بعضی اوقات بی آنکه بخواهم آدمها را بی نقاب میبینم و میترسم گاهی..

آنهایی که به طمعی به تن احساس میچسبند و سعی میکنند با شاخکهاشان رد خونم را بیابند و بمکند یا در آن حل شوند را زیر چکمه ام له کرده ام .. گاهی از زیر چکمه ام صداهایی میشنوی که فحاشند به زمین و زمان.. برای بعضیهاشان غصه میخورم که بدند... و برای بعضی یادم میرود که غصه بخورم که بدند..!
از محبت بی مورد می ترسم.. از محبت کلامی بیزارم.. و برای دخترکان بدبختی که مرا پله میبینند و می آیند و به دیوار میخورند افسوس خورده ام. من محبت را نگفته حس میکنم و گونه هایم سرخش میشود.. دوستانی کم ، ولی حقیقی دارم.. و چند روزی ست که یاد گرفته ام واژه ی ‹‹‌ دوست » مقدستر از آنست بشود برای دلخوش کردن و ترحم به دخترکان تهی مغزی که عاشق پوسترها میشوند به زبان بیاورم.. از دستان آویزان شونده ی طلبکار بیزارم.. ماندگاری را دوست ندارم .. هر چیز خوشی میپرد! .. خواب خوش ، عطر خوش و آوای پرنده ی من از اون رو خوش است که پرید...

هیچ چیز را به اندازه ی یک نگاه مثبت دوست ندارم... زیبایی تهی نه! زیبایی ذاتی آرامم میکند ... همان زیبایی که در چشمان همه ی مادران هست.. زیبایی آسمانی... آرامشم خداست.. گاهی قهر میکنم و کفر میگویم که خودت مطمئنی هستی ؟ ولی چنان دوستم دارد که دوباره آشتی میکنیم.. خدا بالای درخت سیب است.. از این پایین به او میگویم آن سیب نه!آن یکی را برایم بچین آنرا که سرختر است میخواهم .. و او میخندد! داد می زنم! آن را نخواستم! میخندد! سیب دیگری را در دامنم می اندازد" تو که نمیدانی کدام شیرینتر است!" .. بازهم سیب میچیند... آن شیرین نیست!آن یکی را میخواهم... و خدا میخندد.. " طعم تلخ از یادت میرود! '' و اینچنین اتفاقهای تلخ و شیرین به حکمتش می افتندو من دوستش دارم.
من نوازش کردن یک قاصدک را تمرین کرده ام. اما از باد، قاصدکی نمی گیرم.. یکبار خواب قشنگی دیده ام ..

کمی غریبه ام.. ولی آدمها را دوست دارم تماشا کنم و از دور دوست بدارم و برایشان دست تکان بدهم ولی اهل آبتنی در این استخر رنگی نیستم.. اگر به آب بزنم دریا باید باشد ... دریایی که مثل او باشد خود او باشد در او غرق خواهم شد..
عاشق اینم که روی قله ای گرم بنیشینم و نسیمی خنک موهایم را برقصاند و صدای هیچ مگسی نباشد و هیچ نفسی تا در خلوتم یک دل سیر گریه کنم....
من درخت گردو را از بوی خوبش در باد تشخیص میدهم و برگ درخت زردآلو و پسته و سیب و انجیر و توت و گلابی را اشتباه نمیکنم.. من صمغ درخت گیلاس را چشیده ام.. گلها مرا مجذوب نه! دیوانه میکنند! من سنگ صبور یک کاکتوس کوچک بوده ام و به خاطر غمهایش افسرده شده ام.. من عاشق ذرت و توت فرنگی ام! شاتوت را دوست ندارم ولی وقتی بچه تر! بودم برای سرخ کردن لبهایم زیاد چیده ام!
و بعد دستهایی که میخندیدیم که بی جرم سرخند! میخواستم آنقدر بزرگ شوم تا با دستان خودم خرما بچینم.. اما بزرگ که شدم یادم رفت.. نخلها خشک شد و حالا خرما را دوست ندارم.. من........


نوشته شده در شنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٥ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ توسط مونا برزویی|




" او[بزهكار] از درون اين چشم چنين مي گويد : (( من ِ من چيزي ست كه بر او چيره مي بايد شد، من ِ من مرا ننگِ بزرگ بشراست. )) .... اين دم كه او بر خويش داوري كرد، والاترين دم او بود. مگذاريد كه مردِ بلند گشته به افكندگي ِ خويش بازگردد. " *



امروز كانال پنج سه تا بزهكار رو از باندي به نام طوفان! نشون مي داد.. كه به زحمت راه ميرفتن احتمالا به خاطر زخم شلاق .. رو سرشون كلاه بوقي مسخره اي بود و براي تنبيه دور تا دور شهر ميگردوندنشون... مشخص بود از اينكار چه رنجي مي برن .. دلم براي چند تا بزهكار سوخت؟؟؟

ــ چقدر سرقت كرديد؟
ــ حدود سيصد هزار تومن..
ــ چرا ؟
ــ بدبختي.....



به خاطرتحقير چند زورگير متاسف شدم؟ به خاطر اجراي عدالت ؟
راستي امثال شهرام جزايري و رفيق دزدها چند دور، در خيابانهاي ايران گردونده شدند؟



_________________________________________

* نيچه

نوشته شده در جمعه ۱٠ آذر ۱۳۸٥ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ توسط مونا برزویی|





تسليت گفتن خيلي سخته...
هنوز دوست ندارم اين خبر ناگوارو باور كنم....
حتي دلم نمي ياد به زبون بيارمش ...


استاد بابك بيات..
روحشون شاد

نوشته شده در یکشنبه ٥ آذر ۱۳۸٥ساعت ۸:٤٢ ‎ب.ظ توسط مونا برزویی|

هر يك چندي يكي برآيد كه منـم ....... با نعمت و با سيم و زر آيد كه منـم
چون كارك او نظام گيـرد روزي ....... ناگه اجل از كمين برآيد كه منـم...



حكيم عمر خيام.


نوشته شده در پنجشنبه ٢ آذر ۱۳۸٥ساعت ٦:٤٩ ‎ب.ظ توسط مونا برزویی|


Design By : Mohsen Sh