L'horizon imprenable





ابروی تراشیده؟ دخترانِ ایرانی؟!؟
رو به روی مسجد هم این همه خیابانی؟

در سیاه شهر من ، عاشقان رجز خوانند
در لجن فرو رفتند .. تا کجا.. نمی دانند

شل شده ست تمبانها ! کس کمر نمی بندد!
در طویله زندانیم ! غیرِ خر نمی خندد

هم مرامها خشکید ، هم سبیل ! و زیر ابرو!
مــرد هم نمیگویم! عنصر مذکر کو؟



نوشته شده در جمعه ٢۸ مهر ۱۳۸٥ساعت ٥:۱٦ ‎ب.ظ توسط مونا برزویی|





هـاش!
بيدار ميشود !
آرام!!

تازه خفته كودك گريانم
كودكي كه منم سالها پيش
مانده با من چرا !!
نمي دانم

مي دويده
كه ناگهان با سر
روي آسفالت غم
زمين خورده

زانو و كنار پيشانيش
قد يك ستاره چين خورده

هاش !
بيدار ميشود!
ساكت!!

باز هم ياد جاده مي افتد!
در عجب مانده ام
كه كودك معصوم
به تلنگري
چه ساده ميافتد


من به زخمهاي طولاني
عادتي هميشگي دارم
بايد او بخوابد آسوده
من براي گريه بيدارم .



نوشته شده در شنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٥ساعت ٦:٠٩ ‎ب.ظ توسط مونا برزویی|


و من تو را دوست دارم.
به همين سادگي..
و تو هم ميخواستي آنشب همين رابه من بگويي .. نه؟آن نيمه شب غمناك!! و چرا نشد ؟ چرا قشنگترين لحظه ي زندگيم را از من دريغ كردي؟ درست همان لحظه كه تاج خوشبختي يك ثانيه با سرم فاصله داشت از خواب پرانديم. لعنت به من كه از تو پرسيدم چرا اين وقت شب ؟ لعنت به من كه تو را وقتي كه با تمام وجود عاشق بودي عاقل كردم..
گريه آرامم نميكند.. تو آرامم كن. تو بگو .. بگو چه چيز تو را آنشب تا من رساند و يك لحظه دوباره دورت كرد؟
تو كه اينجا را هرگز نخوانده اي... و فكرش را هم نميكني من مغرور كم حرف مزخرف روزي آنقدر درمانده شوم كه رازم را جايي ثبت كنم. چطور ميتواني عاشقم باشي و بي من سر كني؟ چطور ميتواني از من بگذري؟ چقدر نقش بازي كنم؟ چقدر خوددار و آرام بمانم؟ چقدر مونايي باشم كه نيستم. آرام و بي تفاوت و سنگ .
من كودكانه تو را دوست دارم.. و مثل ديوانگان اعتراف ميكنم... و روزي هزاربار دلم در مشتم مچاله ميشود.. به همه لبخند ميزنم و براي همه مهربان مي مانم.... ولي خودم را شكنجه ميكنم و سعي ميكنم از تو متنفر باشم. و اين ديوانه ام ميكند. مثل همه ي ديوانگاني كه به شكل غمناكي مسخره اند.


منِ مسخره دوستت دارم .. به همين سادگي اثبات ميشود .. نگاه كن........................



نوشته شده در پنجشنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٥ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ توسط مونا برزویی|

..

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٥ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ توسط مونا برزویی|


نه خزون ، نه بهار
انگاری روزگار!
تو رو از دل من میرنجوند

اینکه تو هر قدم
میگذشتی ازم
قلبمو می لرزوند

آخرین لحظه ها
یاد تو از پاهام قدرت رفتن و میگیره
زندگی جاریه بی حضورت ولی
شکل یه راه تیره







نوشته شده در سه‌شنبه ۱۱ مهر ۱۳۸٥ساعت ٦:٤٦ ‎ب.ظ توسط مونا برزویی|







تو سفر يه فرشته ي كوچولوي چهار پنج ساله ديدم... بلافاصله ازش عكس گرفتم! داشت قرآن ميخوند و با وجود ابراز احساسات من سرش و از خوندن بلند نميكرد. همش فكر ميكردم نكنه عكسارو ظاهر كنم و تو عكسا نباشه!... مثِ همه ي فرشته ها كه توي عكسا نامرئي ميشن







اذان گفت
قبول باشه









نوشته شده در دوشنبه ۳ مهر ۱۳۸٥ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ توسط مونا برزویی|


Design By : Mohsen Sh