L'horizon imprenable




گفته بودم بخشی از اپرای نتردام رو که سال 1999 در((پَلِـس دِ کنگقه)) در پاریس اجرا میشده رو مینویسم.... به نظر من شعر رو نمیشه ترجمه کرد.. کاستی ها رو میبخشید.

صحنه ی آخر اپرا
کازیمودو (گوژپشت نتردام) در حالی که پیکر بی جان اِسمِقالدا (دخترک کولی) رو در آغوش گرفته ... براش میخونه



Quand les années auront passé
On trouvera sous terre
Nos deux squelettes enlacés
Pour dire à l'univers


Combien Quasimodo aimait
Esmeralda
Lui que Dieu avait fait si laid
Pour l'aider à porter sa croix
Pour l'aider à porter sa croix


Manger mon corps, buvez mon sang
Vautours de Montfaucon
Que la mort au-delà du temps
Unisse nos deux noms


Laissez mon âme s'envoler
Loin des misères de la terre
Laissez mon amour se mêler
A la lumière de l'Univers
A la lumière de l'Univers


Danse mon Esmeralda
Chante mon Esmeralda
Danse encore un peu pour moi
Je te désire à en mourir


Danse mon Esmeralda
Chante mon Esmeralda
Laisse moi partir avec toi
Mourir pour toi n'est pas mourir


Danse mon Esmeralda
Chante mon Esmeralda
Viens t'endormir dans mes bras
Je te désire à en mourir


Danse mon Esmeralda
Chante mon Esmeralda
Laisse moi partir avec toi
Mourir pour toi n'est pas mourir







سالها خواهند گذشت
و زمانی مردم اسکلت من و تو را از زیر خاک
در حالیکه در آغوش هم پیچیده شده ایم خواهند یافت
و اینگونه همه ی دنیا پی می برند کازیمودو چه اندازه عاشق اِسمـِقالدابوده
کازیمودویی که خدا آنقدر زشتش آفرید تا صلیب را بر دوش بـِکشد

بدنم را بدرید ! خونم را بنوشید
ای لاشخورهای مونتــفکن!
چرا که مرگ برای همیشه
نام من و او را درکنارهم جاودان خواهد کرد
بگذارید روحم از اینجا پرواز کند
به مکانی عاری از عذاب این زمین
بگذارید عشق من به روشنایی دنیا بپیوندد
به روشنایی دنیا

برقص اسمقالدای من!
آواز بخوان اسمقالدای من!
کمی به خاطر من برقص!
من تو را تا سرحد مرگ میخواهمت
( نا امیدانه)...

برقص اسمقالدای من
بخوان اسمقالدای من
بگذار من هم با تو بیایم
مردن به خاطر تو مرگ نیست ..
بیا در آغوش من بخواب
من تو را تا سرحد مرگ می خواهم
برقص اسمقالدای من
بخوان اسمقالدای من
مرا هم با خود ببر
بخاطر تو مردن من ...... مــرگ نیست



کازیمودو بعد از اینکه فریاد می زنه موقیق (مرگ) همونطور که اسمقالدا رو در آغوش کشیده میمیره...
به قولا دلش از اون دلای قدیمیه.. از اون دلا!

نوشته شده در چهارشنبه ٢۸ تیر ۱۳۸٥ساعت ٦:٥۱ ‎ب.ظ توسط مونا برزویی|

باز اشکامو می شوری
آروم می شم اینجوری
رفتی ، چون تقدیر اینه !
کی می گه از من دوری؟

این اتاق
تـا ابـد
از عطر تو سرشاره
پشت این پنجره
بارون هر شب بیداره
لمس ِ آغوش ِ گرمت
انگار خواب و رویا نیست!
دیدمت صدبار امروز
گرچه جسمت اینجا نیست...
...
...
...
...
هنوزم چشمات
توشبای غمناکم فانوسه
سایه ی لبهات
توی خوابم پلکامو می بوسه.....



ترجیع بندش رو نمی نویسم....
بر اساس ملودی گفتم ... به خاطر همین عجیب غریب نوشتمش! :)


امروز بخش نظرات فعال شد.. هم از پاسخ دادن به ایمیل خسته شدم هم از (( با )) تنهایی حرف زدن
اپرای نتردام از لوک پلامندن رو حتما ببینید! عجب معرکه ای بود! بعدا راجع بهش می نویسم!


نوشته شده در دوشنبه ۱٩ تیر ۱۳۸٥ساعت ۳:٤٦ ‎ق.ظ توسط مونا برزویی|


يكبار ديگه ميگم شرمنده ام براي چند ايميل محبت آميزي كه بي پاسخ مي مونن.. چرا از محبت ميترسم؟



ديشب خواب ديدم لب يه پرتگاه گلاي بنفش مي چيدم! ( خوابام شاعرانه شدن!! ) چه روياي شيريني بود ... :)
وقتي بچه بودم هميشه در حال گل چيدن بودم.. وقتي گل پيدا نميشد علفاي زنگوله دار يا عجيب غريب ميچيدم و خوش بودم..
چه روزايي بود... دلم براي اون درخت توت كه نصف بارشو مي ريخت تو آب استخر تنگ شده.....
هم درخت و كندن ، هم استخر براي هميشه خالي شد...
خدا رحمت كنه پدرجونو.... (( ديگه هيچوقت روزگار اونجوري با صفا نشد! ))




نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳ تیر ۱۳۸٥ساعت ٢:٢٤ ‎ق.ظ توسط مونا برزویی|




Listen to the reed how it tells a tale, complaining of seprations
___
Saying,"ever since I was parted from the reed-bed,my lament hath caused man and woman to moan
I want a bosom torn by severance,that I may unfold ( to such a one ) the pain of love-desire
Every one who is left far from his source whishes back the time when he was united with it
In every company I uttered my wailful notes, I consorted with the unhappy and them that rejoice
Every one became my friend from his own opinion,none sought out my secrets from within me
My secret is not far from my plaint , but ear and eye lack the light ( whereby it should be apprehended)......



ترجمه ی نیکلسون ..
از حضرت مولانا.




از تمام دوستان با محبت چشمهای نادیده که محبتشون رو این روزها بی پاسخ گذاشتم عذر میخوام ...
حالم خوبه.. ایمیلهارو هم چک میکنم! گوشیم هم خراب نیست!
فقط لطفا یک فرصت برای تنهایی به من بدید...

نوشته شده در جمعه ٢ تیر ۱۳۸٥ساعت ٢:٤٩ ‎ق.ظ توسط مونا برزویی|


Design By : Mohsen Sh