L'horizon imprenable

عکسم مچاله شد
در دستهای تو
دور از نگاه من
حتما مچاله را باز میکنی
امشب بدون من پرواز میکنی
پرواز بی شماره و
مقصد به ناکجا
گفتی : بیا به بدرقه اما جلو نیا
حرفی نزن که دلم قهر میکند...
من آمدم کنار حقایق نشسته ام......
چیزی نگفته ام
من عهد بسته ام!


رد میشوی و دوباره بوق میزند
دستان مضحکی که تو را لمس میکنند
ـــ این چیست ؟ در بیار!
ـــ قلبی ست رنگ خاک ! ارزانی شما.....


قلبت کنار صندلی و چشمت به نیمه راه
با اشک و وان یکاد
من پشت شیشه ها
پرواز میکنی....







نوشته شده در یکشنبه ٢۱ خرداد ۱۳۸٥ساعت ۳:۱۱ ‎ق.ظ توسط مونا برزویی|

توي يه كابوس با يه لباس دستو پاگير ولي بي نظير .. از ميون يه راهرو پر از عتيقه جات شكستني و ظرفاي نقره با وحشت راه ميري و مرتب لباست گير ميكنه به اشياء و اونارو با سرو صدا ميندازه يا ميشكنه ..... از ته راهرو يه وحشت غريب هر لحظه نزديكتر ميشه.. هر بار كه چيزي ميشكنه خودتو ملامت ميكني انگار متعلق به تو بوده و تو عمدا خطا كردي....
چي كار ميكني ؟بر ميگردي همه ي تيكه ها رو جمع كني؟ لباستو پاره ميكني؟ بي اعتنا ميري جلو؟ جرات ميكني و مي ايستي يا از خواب بيدار ميشي؟



من از خواب بیدار شدم ولی هنوز صدای شکستن می یاد!
نوشته شده در جمعه ۱٩ خرداد ۱۳۸٥ساعت ۳:٢٦ ‎ق.ظ توسط مونا برزویی|

قول ميدم بعد از امتحانا ايميلارو جواب بدم.

اين روزا تمام تلاشمو ميكنم كه سارا رو خوشحال كنم.. اين اضطراب كنكورش ديگه داره كلافه م ميكنه! كلي زحمت ميكشم و اميدوارش ميكنم يه ساعت بعد يادش ميره. آخه مدركِ كيلويي چه ارزشي داره؟ وقتي ميشه پول داد و پيشوند دكتر مهندس خريد! وقتي ليسانسا بي سوادن، واسه هيچ كس تو رشته ي خودش كار نيست.. ديگه اين همه اضطراب چه معني داره؟ هر چي بهش ميگم موسيقي و ادامه ميدي و موفق ميشي انگار نه انگار! شايد گفتن ديگه فايده نداره.. بايد صبر كنم كه خودش به اين حرفا برسه.. چرا ما بايد همه چيزو خودمون تجربه كنيم تا باور كنيم!......

اينجا شبيه دفتر يادداشت شده.. با اين كه درسام مونده دلم نمي ياد گهگاهي چند خطِ بي ربط توش ننويسم.. خيلي خسته م ! کار بدون تیتراژ داره پخش میشه با اینکه شعر من مجوز گرفته بود! ولی خوب محبت کردن و... راستي تو خوبي؟


نوشته شده در چهارشنبه ۱٧ خرداد ۱۳۸٥ساعت ۱:٤۸ ‎ق.ظ توسط مونا برزویی|


فتاديم
فتاديم!
بدان سان كه نخيزيم
ندانيم
ندانيم!
چه غوغاست خدايا!
نه دامي ست ، نه زنجير
همه بسته چراييم؟
چه بند ست؟ چه زنجير؟
كه برپاست خدايا؟

نوشته شده در چهارشنبه ۱٠ خرداد ۱۳۸٥ساعت ٤:٢٢ ‎ب.ظ توسط مونا برزویی|

اي نگاهت موجي ازطيف بهار
تو كه چشمان مرا ميخواهي!
و مرا ميبيني زيبا تر از اين آينه ها!
خواب مي ديدم در راهي با همان اسب سپيد
و دو كالسكه ی رز!
سوي اين قلعه ي خاموش و سياه
من حريري از قاصدك پوشيدم
روي لبهايم شاتوت
روي مژگانم سرمه تاريك تر از غمهايم
تو مرا بوسيدي؟يادم نيست
و مرا دزديدي؟
يادم نيست!!
صبح شد
بستر من
عطر روياي تو را در خود داشت
روي لبهايم مرد
مرغ پركنده ي كاش....
نوشته شده در دوشنبه ۱ خرداد ۱۳۸٥ساعت ٧:٥٩ ‎ب.ظ توسط مونا برزویی|


Design By : Mohsen Sh