L'horizon imprenable



با اداي احترام به پل ورلن .... البته نمیخواستم در این شعر دست ببرم ولی اگر من مینوشتمش اینطوری میشد......


Sont-ils noisetiers ou verts, tes yeux ?je n'en sais rien mais j'aime leur clarte' profonde



ـــــــ

امروز یکی از دوستان لطف کردن چهره مو طراحی کردن....تا حالا خودتو با چشمای دیگران دیدی؟ نمیدونستم انقدر خشن و بی روحم !

نوشته شده در یکشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٥ساعت ٢:٢٠ ‎ق.ظ توسط مونا برزویی|





میدونم که جاده ها منتظرن
اومدن که دلخوشیمو ببرن
رهگذر نبودی تو! ساده نرو!
چرا گریه هام برات بی اثرن؟

چشم تو دوباره سوسو میزنه
دل من یه بار دیگه رو میزنه
بمون اینجا گرچه رویای سفر
تو چشات ستاره جارو میزنه......



راستی بنده رو عفو بفرمایید ... از جواب دادن به ایمیل معذورم .... تو امتحانا شرمنده ی دوستانم ... سه فصل دیگه مونده نشسته م وبلاگ آپدیت میکنم!!!!! دل ِ خوش ِ دیگه !! باید یه کم از اضطراب شب امتحان سارا رو من داشتم !

راستیها! عجب هوایی بود !! آسمون داشت سر آدمای بد داد میزد!!
یادی از ما کرد! خدارو شکر که این وبلاگ اینقدر خلوته....میشه هذیون گفت رسمی حرف نزد! میشه خندید!...انقدر تاریکه که وقتی شالت بره عقب دستاپاچه نمیشی که بگیریش...... کاش فقط یه پنجره داشت!آخه هوا اون بیرون خیلی قشنگه........

این آهنگ جاده ها رو انگار واسه گریه کردن ساختن....من چه اندازه خیالم تنهاست......

نوشته شده در پنجشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٥ساعت ٢:٠٥ ‎ق.ظ توسط مونا برزویی|

طوفان شد!
تمام توتای درخت و پاشید تو حیاط!
همه ی سنجاقکارو ـ که اینجا نداریم !!! ـ ولی همه ی پشه هارو کوبید به پنجره !
زغالو با بارون رو ورق پخش کرد! کارم صد باره شد!
دلم میخواست مثه موهام موج می خوردم و پرواز میکردم
خوش به حال پرنده ها

بازم هذیون!!

نوشته شده در یکشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٥ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ توسط مونا برزویی|

(( شبيه من فراوونه ..... تو اين زمونه....... ))


گاهي وقتا يه جمله آدمو به درد مي آره!
متاسفانه نميدونم شعر از كيه..
به دلم نشست....

نوشته شده در جمعه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٥ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ توسط مونا برزویی|



× ساده خنديدي و× مردابِ غمم غرق ِ نيلوفر شد
پاگشا كردي گل نارنج و لاله عاشقتر شد......


نوشته شده در پنجشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٥ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ توسط مونا برزویی|

شد بیست و دو!!! داره زود میگذره.. نمیدونم امسال مفید بودم یا نه .. خیلی چیزها یاد گرفتم.. خیلی چیزها از یادم رفت..عادت کردم به عادت کردن.. خیلی خسته م ولی اصلا اهلی نشدم! همونقدر لجباز و یکدنده .. همون دیوونه ی دوستداشتنی و نداشتنی!
دوست دارم از شر بعضی چیزها خلاص شم مثل اس ام اس .. مثل اینترنت..
و مهمتر ! تعریف، تشویق، تملق ، توقع ، تنفر و توهم دیگران

خوب یادمه پارسال وقتی شمعارو فوت میکردم آرزوم چی بود .. و امسال میخوام آرزو کنم که........

فقط میخوام در کنار خانواده م آروم و سلامت باشم :




مثل هر سال نوزده اردیبهشت فقط همین شعر یادم می یاد ......

آرزوهایم با من
رازهایم با من
شعرهایم با من
یکسال بزرگتر شد
آن شب..

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸٥ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ توسط مونا برزویی|

اینجا چه خلوت خوبيه..حیف که تاریک و یه کم غمناکه....


اون روز به بچه ها گفتم قبل از اينکه برگرديم تهران من برم تو باغ گل بچینم..
نشد!بهونه بود.. نمیخواستم گلی و از اون تابلوی قشنگ پاک کنم ..ولی عجب هوايی بود برای هق هق..........تو اون سبزی و عطر علف و باد و بارون عاشق میشدی!
نه از دلتنگی.. نه از غم.. گاهی وقتا از ديدن زيبايی زياد دوست دارم گریه کنم....اونم تو اردیبهشت!! گاهی وقتا دوست داری یه اسم و فریاد بزنی..... اینجا نمیشه! همه میگن دیوونه ست! اگه خودت باشی نمیذارن زندگی کنی..
موقع برگشتن هرچی التماس کردم که يک کم بذاريد تو لاک خودم باشم کسی توجه نکرد!
خوبه آدم دوستای همیشه خوشحال! داشته باشه:)که به زور ببرنت بیرون که روحیت عوض شه.....
حالم خوبه فقط
نذاشتن گریه کنم..................................



نوشته شده در یکشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸٥ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ توسط مونا برزویی|



سرسام گرفتم از این ترانه های منفی ...
رسالت شعر سیری چند!!!؟ عاشقانه های ما بوی لجن گرفته! و ما عادت کردیم کورکورانه پیرو باشیم..

نه به عنوان کسی که شعر مینویسه، به عنوان عضوی از این جامعه ی خاکستری بیمار، با این جریان مخالفم. این ترانه ها مسمومه! چه چیز رو با آهنگ به ذهن مردم تزریق میکنیم!؟
جالب اینجاست که چشمهامونو بستیم و نمی بینیم کارهای موندگار در نهایت اونهایی هستن که عاشق طالب ست و معشوق مطلوب.. عاشقانه های لطیف .. خواستنهای پر عطش..نه نفرین و تحقیر و تهدید و رجز خوانی!

ترانه ی منفی باید باشه ولی نه به صورت غالب ! چرا به این توجه نمیکنیم که کلام ما اگر سرزنشهای زنانه ست اجبارا قراره توسط یک آوازه خون مذکر! اجرا بشه.. 
نمیدونم . هر کسی روشی داره..... زمان بهتر از ما قضاوت خواهد کرد.

نوشته شده در دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٥ساعت ۸:٥۱ ‎ب.ظ توسط مونا برزویی|

این تعبیر همان خوابی ست که وقتی شش ساله بودم می دیدم!با همان پیراهن صورتی دنباله دار ! چشمان رنگی و دستانی که طراحی میکردند.. دختری که لبخند میزد!
میخواهید در آینده چه کار شوید...و من با آبرنگ دختر خوشرویی را کشیده بودم که نقاش بود.
همه ی نقاشیهای دوران مهدکودک را نگه داشته ام... والبته این یکی را بیشتر از همه دوست دارم...................



"لحظاتی را که نقاشی میکنیم تنها لحظاتی هستند که زندگی کرده ایم."
سالوادور دالی

نوشته شده در چهارشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸٥ساعت ٧:٢٢ ‎ب.ظ توسط مونا برزویی|


روح باران گذرد ز چشم صحرائي ِتو
اشك ِ بيتاب شدم !
به دلاويزي ِ آوازه ي دريا پريان
خوانديم ، خواب شدم






نوشته شده در یکشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۸٥ساعت ۳:۱۸ ‎ب.ظ توسط مونا برزویی|


Design By : Mohsen Sh