L'horizon imprenable


ايستاده در باد
شاخه ي لاغر بيدي كوتاه
بر تنش جامه اي انباشته از پنبه و كاه
بر سر مزرعه افتاده بلند
سايه اش سرد وسياه


نه نگاهش راچشم
نه كلاهش را پشم
سايه ي امن كلاهش اما
لانه ي پير كلاغي كه با قال و مقال

قارو قار از ته دل ميخواند:
آنكه ميترسد
ميترساند.....




استاد قیصر امین پور.



نوشته شده در شنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸٥ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ توسط مونا برزویی|

کسی نیست که ایراداشو بگیره..
ببخشید من فکر میکنم نمیشه شعر رو ترجمه کرد.... البته اگه بشه اسم اینرو شعر گذاشت ..


je reve sur mes e'paules ton imperme'able
mais non, Je fais des chateaux de la sable

c'est pas vrai.... ca fait sorti de la tete
j'etais naiif avant , et je regrette

j'ai passe une nuit blanch et j'ai dis Si

: then U called me
"My Innocent Sweetie"








غم ؟
تعبیر قشنگ رفتن..
عاشق شمالم
ولی هنوز خواب بد میبینم
میدونم که هرگز هذیوونای تلخمو نمیخونی
میریم فقط همراه..
از درختای پلاک خورده
از بیتلز
از هفت برام بگو
ولی گریه هامو نشنیده بگیر
چون من به احساس متعهدم.

نوشته شده در جمعه ٢٥ فروردین ۱۳۸٥ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ توسط مونا برزویی|













یک مدت من رو عفو بفرمائید اگر جواب ایمیل ندادم.....

نوشته شده در یکشنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸٥ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ توسط مونا برزویی|



وقتي شب ستاره پوشه ، بذا دنيا زيروروشه
دستامو بگير برقصيم! دل يه عمره آرزوشه!

نگو بارونه! نگو شبه ! نگو ديره ! نـگـــــــو!!!!
زير بارون توي كوچه ! نگو دلگيره ! نـگــــــو!!!!
صداي قلبتـو ميشنوم! بهت نزديكم !!
تورو دارم مثه ماه ! حتي اگه تاريكم .........


فكر نميكنم اجازه داشته باشم اسم خواننده ي اين كار و اعلام كنم..

(( بيا برقصيم )) قرار بود ترانه ي شادي باشه ولي آقاي سعيد مدرس يك آهنگ پرغم زيبارو براش در نظر گرفتن..
انگار حق داشتن اين يك ترانه ي شاد نيست!

فكر ميكنم بازيگر ِ بدي شدم!

نوشته شده در پنجشنبه ۱٠ فروردین ۱۳۸٥ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ توسط مونا برزویی|

یه لاک پشت تو حیاط پشتیه.. همیشه از پنجره ی اتاقم نگاش میکنم.... صبح زود تصمیم میگیره بره اون سمت حیاط چند ساعت بعد که به مقصدش میرسه از خودش میپرسه : خوب ، میخواستم چیکار کنم اومدم اینور؟
وقتی یادش نمی یاد آروم و منطقی برمیگرده ! روزاش همینجوری میگذره.... در رفت و آمد! بدون اینکه یادش بمونه چرا!؟!


ـــــــــــــ

بیست و پنج صفحه ترجمه مونده و کلی کتاب که از هرکدوم چند ورق خوندم ....
چرا امروز هشتمه؟؟!






نوشته شده در سه‌شنبه ۸ فروردین ۱۳۸٥ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ توسط مونا برزویی|


Design By : Mohsen Sh