L'horizon imprenable

 

 

 

 

با موضوع ناشنوایان و به سفارش صدا و سیما .

 

 

 

قاصدکای نقره ای . خوش خبر اما بی صدان

 

ائینه های قصه گو . بی گفتگو . بی ادعان .....

 

صدای قلب عاشق و  از تو نگاش میشه شنید

 

روی سکوت ورقا . میشه نوشت و نت کشید

 

دست تو فانوس شبه . جادوئی از اغوش ماه

 

از واژه ها طرحی بکش . با هر اشاره  هر نگاه

 

می خونم از چشمای تو .حتی اگه تو نشنوی

 

با من بیا با گوش دل . تا اخر این مثنوی

 

سکوت تو اوج صداست . از خاطره با من بگو

 

از غربت اهنگ اه . از لحن اشک ارزو

 

پای سفر داری اگر . مهتاب و بردار و بیا

 

فریاد کن هر واژه رو با دستهای بی ریا ............

 

 

 

این ترانه رو براساس ملودی نوشتم . نامش هست قاصدکای نقره ای .

 

با اجرای جناب اقای مجید اخشابی .

 

 





نوشته شده در دوشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٤ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ توسط مونا برزویی|

 

 

 

 

برگزیده ای از یکی از اخرین نامه های ویولتا ری مندوسا ، برای تنها فرزندش.

 

 

اینها را فقط تو بدان  کیمیای  حقیقی من ، اگر حتی لحظه ای خدارا به تو نشان داده ام ، از من راضی باش . که روزوشبم بر این بود که در سیاه چال مردانه ی نگاهت ، با ناخنهای عاجز کلامم ، روزنه ای به سوی نور باز کنم. اینگونه بعد از من ، راه گریز از هر ترس و بی پناهی و نفرت را خواهی یافت ، حتی اگر تائید و حمایت پدرت را هم گم کنی . .

 پسرم، دستهایت را به سمت نور بگیر ، تا گرمای امنیت را در پرتو الهی لمس کنی . اگر ذره ای از محبت خدا گرم شده ای  انگاه از من راضی باش که من روزی سردو گرم  مثل یک تکه روزنامه ی بی ارزش فراموش شده ،  مچاله خواهم شد . نور چشمانم یخ خواهد بست و موهایم کدر خواهد شد و تمام تیترهای پر هیاهوی سالهای زندگیم رنگ خواهد باخت ..... به تو معبودی هدیه داده ام که فنا نشود و هیچگاه از اغوشش نخواهدت راند ، اگر خدا را اینگونه یافتی پس از من راضی باش که خود نیز اینچنینش نخواهم داشت اگر ترا رنجانده باشم.

 

سبکسرانه به پرتگاه شهوت نمی روم ، که این زورازمائی عطشناک در توان روح کهنسالم نیست. و زانوانم دیگر ازشوق نخواهد لرزید اگرچه تن جوانم ، چشمان خیره ای را جلب کند. من روح خواهم ماند تا روحی به اغوشم کشد. بی رمق تر از شماره ی سالهایمم ، انگشتانم خاک هوسی را لمس نکرده ، تو می دانی! میدانی که هرگز همراه گله ها به چراگاه  نرفته ام ، تو می دانی. من سنگیم که باد مرا میجنباند از صخره های پوسیده.اگر از تو کنده میشوم چون  تو در اغوش پروردگارم امنی.

 

فرزندم ، تنها تو بدان پرخروش ترین موج را اگر در سطلی زندانی کنی ، می گندد. با سطل از دریا موج نگیر، بگذار امواج ازادانه خود را به ساحل بکوبندو تقاص خود را پس بگیرند،حتی به قیمت محو شدن ، بگذار بروم . حتی اگرفنا شوم، از من موج دیگری زاده خواهد شد . پس از من راضی باش حتی اگر هیچ گاه ساکن نبوده ام که تکیه گاهت باشم. دیگر کودک نیستی که نوازش بطلبی ،اغوش من خسیس و تنگ نشده ، تو بزرگ شده ای!اگرحسرت یک نوازش را دردلت گذاشتم و رفتم چون درسیمای تو به مردی مینگرم که مغرورم میکند ازانچه همیشه مال من است و دیگر مال من نیست . 

 

هرگز نگو او رفت و تهمتها ، ثابت شد. هرگز نگوبه ما خیانت کرد و وفادار نماند،اجازه نده سرزنشهای دیگران غرور مردانه ات را خدشه دار کند. قضاوت عادلانه ی تو مرا ارام میکند. من معصومیتم را روزی با خونم امضا خواهم کرد. وتوانروز باید پابرجا و مومن بمانی. چون تو میشناسی ام ،  من راه را طوری نشانت داده ام که چشم بسته بپوئیش حتی بی من. حال از تو فاصله میگیرم و می دانم تو اوج میگیری . اگربعد از این جدائی زمین بخوری حتی به رغم دلسوزی مادرانه سر نخواهم جنباند. یقین دارم که به تو اموخته ام مثل کوه مغرور ومحکم وتنها باشی. هر گاه اشکارا گریستی ، بدان که دیگر پسرم نیستی، هرگاه زانو زدی، بدان که ناامیدم کرده ای و هرگاه با خوشبختی ات لج کردی بدان که شکستی ام ، ولی به سرچشمه ای  سپرده ام تورا ،  که حتی درگرفتاریت هم  برای تیمار به سراغت نخواهم امد.

 

 هرجا دلت  لرزید چشمانت را ببند و به دلت بگو: برخیز برویم هر چه جلوتر و بالاترحوریان زیباترند. و چون دلت سربه راه شد و با تو امد ، ارام در گوشش بخوان تماشای هیچ فرشته ای ارزش ماندن و راکد شدن را ندارد وبه دلت بگو که ناچار شدم که با وعده ی بهتربه راهت بکشانم ..... از هر سحری که تورا به کام بی تفاوتی و لاقیدی میکشاند بگریز و از هر شبی که خواب را برتو حرام کند. سالها بعد خواهی فهمید که چراعشق مقدس مادرانه ام  را از خودم و تو دریغ کرده ام .

 

همیشه به دنبال اصل باش ، فرع وبدل لایق من و تو نیست . نمیرنجم از قضاوت کسی اگر تو حرفهایم را باور داشته باشی. پس ازمن راضی باش که من بخشی از جوانیم را به خاطر به ثمر رسیدنت به اتش کشیدم و پشیمان نیستم . چون تو ثابت کردی و خواهی کرد که اصلی . 

 

 گاهی لازم است دلت را با رویا سرگرم کنی. بعداز من ، نشانه ای بگیر اما نه انسانی را ، و نه شهرت را ، و نه پول و قدرت و هوس و عبث را نه!!! اگر اینها هدفت بود میمیرد ، یا تورا میکشد .. هدفی بگیر نه از جنس  خاک ، .. وبا ذره ذره ی وجودت بسمتش برو ، خوشبختی رسیدن به هدف نیست بلکه رفتن به سوی هدف است.

 

یادت باشد هرگز عاطفه ی مادری درمانده را زیر سئوال نبری . من نمیخواهم عروسک خواب الوده ای باشم ، در پناه سینه ای که به خودم تکیه دارد . یا حتی  نمیخواهم یاداور فرشته ای فداکار ومعصوم باشم که همیشه نامش ، اشکت را در چشمانت بگدازد. یا الهه ای که ترا ساخت وبتی که پرستیدییش وشیطانی که در بیابان رهایت کرد .

می خواهم خودم باشم ، سعی کن بفهمی .

 

 

 

de : . LA ULTIMA CENA .

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه ٢۸ خرداد ۱۳۸٤ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ توسط مونا برزویی|


Design By : Mohsen Sh