L'horizon imprenable



A man woke up early in order to pray the Fajr prayer in the masjid. He got dressed, made his ablution and went out

On his way, the man fell and his clothes got dirty. He got up, brushed himself off, and headed home. At home, he changed his clothes, made his ablution, and was, again ,


at the same spot he fell again ! He, again, got up, brushed himself off and headed home. At home he, once again, changed his clothes, made his ablution and was on his way to the masjid.
This time he met a man holding a lamp. He asked the man of his identity and the man replied "I saw you fall twice on your way to the masjid, so I brought a lamp so I can light
your way." The first man thanked him profusively and the two went on

Once at the masjid, the first man asked the man with the lamp to come in and pray Fajr with him. The second man refused. The first man asked him a couple more times and, again, the answer was the same. The first man asked him why he did not wish to come in and pray. man replied "I am Satan

The man was shocked at this reply. Satan went on to explain, "I saw you on your way to the masjid and it was I who made you fall.

When you went home, cleaned yourself and went back on your way to the masjid, Allah forgave all of your sins. I made you fall a second time, and even that did not encourage you to stay home, but rather, you went back on your way to the masjid

Because of that, Allah forgave all the sins of your family . I was afraid if i made you fall one more time, then Allah will forgive the sins of the people of your village, so i made sure that you reached the masjid safely."


So do not let Satan benefit from his actions.Do not put off a good that you intended to do as you never know how much reward you might recieve from the hardships you encounter while trying to achieve that good


Especial thanx to Rana

نوشته شده در شنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٤ساعت ٥:٢۸ ‎ب.ظ توسط مونا برزویی|



I swear by Almighty God, that the evidence I shall give is the truth,the whole truth, and nothing but the truth,
so help me God

نوشته شده در شنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٤ساعت ٥:۱۳ ‎ب.ظ توسط مونا برزویی|



یه استاد داشتیم که میگفت : اگر یه چوب دستتون بگیرید و بایستید سر راه یه گله بز..
اولی از روش میپره... دومی همینطور و الی آخر.....
بعد از مدتی اگر چوب رو کنار ببرید می بینید بزهای بعدی بازم وقتی به اون نقطه میرسن میپرن بی اینکه چوبی سر راهشون باشه!!!!!!....
وقتی زنگ خورد سه نفر تو حیاط بایستید و با تعجب آسمونو نگاه کنید.. تو یه چشم به هم زدن عده ای میان دورتون جمع میشن و آسمونو نگاه میکنن بی اینکه بدونن چرا..... ولی جمع میشن...... یا پنج شش نفر دور دوتا ماشین یا یه دستفروش وبگیرید اونوقت........


چند وقت پیش شنیدم ــ اگر اشتباه نکنم ــ در ترکیه یه گله گوسفند دستجمعی خودکشی کردن!.... اولی از دره پرید پایین.. همینطور دومی...سومی و صدها گوسفند مردن!!!



ـــــــــ
خدایا مپسند ! که ساده بپذیرم و چشم بسته بپویم.

نوشته شده در دوشنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٤ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ توسط مونا برزویی|


امروز نسیم و دیدم! دلم پرکشید.. گفت ترم پیش کلاس به حد نصاب نرسیده و تشکیل نشده! خیلی خوشحال شدم.. بازم بچه هارو می بینم!بهاره.. شهرزاد و روژیا..
نسیم تو دانشگاه پیانو تدریس میکنه یه کتابم راجع به موسیقی در دست ترجمه داره..
یه دختر با اصالت .. یه هنرمند متواضع و دوستداشتنی....
تا گاندی با هم اومدیم.. وقتی حرف میزد احساس کردم خیلی خوشبختم که همچین دوستایی دارم...خیلی..

نوشته شده در یکشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٤ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ توسط مونا برزویی|



وقتی که از سکوت
برخاست عطر دود
بستم دریچه را
حتما کسی نبود!


.......

نوشته شده در یکشنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٤ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ توسط مونا برزویی|



they dressed the maiden as though for her death and carried her to the hill with greater sorrowing that if it had been to her tomb. but psyche herself kept her courage." You should have wept for me before," she told them,” because of the beauty that has drawn down upon me the jealousy of Heaven. now go, knowing that I am glad the end had come."




adapted from E Hamilton...
Psyche...

نوشته شده در شنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٤ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ توسط مونا برزویی|


...... ای کاش دستای تو .. تو خواب برده بودم
..............توی بهار چشمات ای کاش مرده بودم..






ترانه ای قدیمی با اجرای جناب آقای آهنگرانی.

نوشته شده در جمعه ۱٤ بهمن ۱۳۸٤ساعت ۱:٥۸ ‎ق.ظ توسط مونا برزویی|


پیانو بی آوازتو تلخه..
میدونی؟

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸٤ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ توسط مونا برزویی|

امتحانا تمومی ندارن!یه اتاق پراز کتاب و نمونه سئوال! یه ذهن پر از کارایی که به بعد از امتحان موکول شدن ! یه لیست پراز شماره ی دوستایی که یکی دو ماهه فراموش شدن..کلی ثبت نام..خرید.. گردگیری!........

نوشته شده در چهارشنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸٤ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ توسط مونا برزویی|


No way back................Desaparecida
The Devastated heart....El corazon partido
Don't Let Me Get Used To You......... No dejame quedar contigo
The Stranger To Tears........No sabe llorar
Lost Letters........Las cartas perdidas
The Phantom.......Fantasma
Selfish Hearts............. Los creidos


نوشته شده در چهارشنبه ٥ بهمن ۱۳۸٤ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ توسط مونا برزویی|

چقدر قشنگه!!


بدخواه كسان هيچ به مقصد نرسد.................يك بد نكند تا به خودش صد نرسد
من نيك تو خواهم و تو خواهي بد من..............تو نيك نبيني و به من بد نرسد..((خيام))



نوشته شده در دوشنبه ۳ بهمن ۱۳۸٤ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ توسط مونا برزویی|


Design By : Mohsen Sh