L'horizon imprenable

به یک دوست خوب قول دادم که شعر شاد بنویسم و برای جامعه ی تاریکم ، یک قدم به سمت نور بردارم..
سخته برای من، اما تلاشم رو میکنم..



تو برگریز اشکات ، چشامو خبر کن
به جادوی لبخند غم و بی اثر کن!
صدات مثله صبحه ، یه صبحه بهاری
تو میتونی بارونو اینجا بیاری
من و تو یه آهنگ ، یه رویای شادیم
که دنیای خوب و بهم هدیه دادیم
غروبای غربت چه شعرا نوشتیم!
هنوزم یه جاده به اردیبهشتیم
فقط عطر عشقه که می مونه باقی
یه فرش از بنفشه ، یه سقف از اقاقی
یه کلبه میون یه صحرا× شقایق
یه لیلای معصوم ، یه مجنون عاشق


ترانه ای با اجرای جناب آقای علی لهراسبی.

نوشته شده در پنجشنبه ٢٩ دی ۱۳۸٤ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ توسط مونا برزویی|


گله کم کن پر شکسته!! که نمرده شوق پرواز!
هنوز آسمونو داری!!! با دو بال من کن آغاز !
قانون زندگی اینه ! با کسی شوخی نداره!
کمر همت و بستی ؟!؟ حالا یا علی!! دوباره!!.......


ترانه ی فصل پرواز
که بر اساس ملودی نوشتم
با اجرای زیبای جناب آقای مجید اخشابی .

نوشته شده در جمعه ٢۳ دی ۱۳۸٤ساعت ۸:٠٧ ‎ب.ظ توسط مونا برزویی|



هق هق اين پيانو
بي تو شنيدني نيست
بيا ببين حالمو
با اينكه ديدني نيست....





نوشته شده در پنجشنبه ٢٢ دی ۱۳۸٤ساعت ۱:۱٢ ‎ب.ظ توسط مونا برزویی|

همیشه انگیزه نیست، وقتی ام انگیزه نباشه از خودت می پرسی چرا زنده ای؟ چرا نفس میکشی ؟ به جای اونها که میتونستن موثر باشن و فرصت زندگی خوشبختی ازشون دریغ شد. خیلی تاریکم... ایندفعه بدتر از همیشه! انقدر دردناکم که فکر نمیکنم به سر صمیمی ترین دوستم چی اومده که پنج شش روزه ناپدید شده...

خیلی وقتا به خاطر روزای تعطیل تابستون زندگی کردم ، گاهی به شوق شب استقبال فرودگاه!! گاهی به خاطر یه گل کاکتوس زندگی کردم.. یا چاپ کتابم.. گاهی برای گل من! گاهی به شوق رسیدن روزی که .... اما بسه دیگه !امروز شوقی ندارم..

مرده ای که نفس میکشه ..

نوشته شده در شنبه ۱٧ دی ۱۳۸٤ساعت ٩:۱٠ ‎ب.ظ توسط مونا برزویی|

روزگار اغلب بهترین تصمیم ها را درهم میشکند..
ودنارگ




باز هم تنها ماندم اينجا
انتظاري بيجا
طعم خوشبختي كال
من بي ماه، من بي سال

تَرَك برداشته ديوار
ترك خورده نگاه من
تركها بازتر بايد شود
از سوز و آه من


برايم زندگي سلول تاريك است
برايم مرگ نزديك است
برايم معني هر واژه تاريك است


خدايم را كجا گم كرده ام آخر؟
خدايي كه ميان بوي گلها بود
با ما بود، تنها بود، زيبا بود...

خدايي را كه صدها بار
غفلت كردم و با خود نبردم توي زنبيل دلم باشد!
و او چون ماه بالاي سر من بود

و من گاهي فراموشش كه ميكردم
به من آرام ميخنديد
وجودش گرم و روشن بود

و هنگامي كه درها بسته ميشد
او كليدي داشت
نمي دانم چرا من غافل از او بودم و
او دوستم مي داشت!

برايش شعر ميخواندم
و او لبخند مي زد تا بفهمم دوستم دارد
برايش گريه ميكردم
و او لبخند مي زد باز
بهانه ميگرفتم
كفر ميگفتم
قهر مي كردم گاه!

و او لبخند ميزد تا بدانم دوستم دارد!
و من هرگز نفهميدم
چرا با آن همه خوبي
خدايم مثل اين مهتاب
مثل اين خورشيد
مثل اين نقطه .

نه اينها نه!

خدايم
مثله خود
تنهاي تنها بود!

خدايم را نميدانم چرا گم كرده ام آخر؟
خدايم را نميدانم كجا گم كرده ام آخر!
خدايي را كه زيبا بود
تنها بود ، تنها بود ، تنها بود............


چشمهاي ناديده،
1382






باز هم یادآوری میکنم ایمیلم حک شده.
نوشته شده در پنجشنبه ۱٥ دی ۱۳۸٤ساعت ٥:٠٥ ‎ب.ظ توسط مونا برزویی|

يه آهنگ کوتاه .. يه لبخند بی حس
دوباره من و تو!! دوباره sms! .....







نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳ دی ۱۳۸٤ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ توسط مونا برزویی|







id یاهوم حک شده! خواهش میکنم mona_b248 رو پاک کنید...
id جدید هم ندارم.












نوشته شده در پنجشنبه ۸ دی ۱۳۸٤ساعت ٦:٢٧ ‎ب.ظ توسط مونا برزویی|



اسمشو گذاشتم لو وِ قت! خيلي قشنگه !
شب يه گوشه از اتاق ، يه ظرف شيشه اي گذاشتم روش كه فرار نكنه. صبح پاشدم ديدم شيشه رو بلند كرده و واسه خودش قدم ميزنه! كلي سرش داد زدم كه چرا از اعتمادم سواستفاده كرده!!( وقتي داد ميزنم عادت داره مثه لاك پشت جمع شه و غصه بخوره، خجالت بكشه! يكي ام كه ميگم صدتا جواب نميده!توجيح و تهديدم بلد نيست، تو دلش ميگه چشم، تكرار نميشه!)

مجبور شدم زندونيش كنم كه وقتي ميرم كلاس از اتاقم فرار نكنه... دو روزه بعد تماما تحت مراقبت ويژه بود ولي بيكار نمي نشست ! به هر قيمتي بود از بندو زنجير و جعبه هاي محكم! فرار ميكرد . هربارياد ديويد كاپرفيلد ميافتادم و كلي ميخنديدم... ولي خوب كه نگاه كردم ديدم تمام تلاشش واسه آزاديه!! هيچي نميخورد فقط سعي ميكرد خودشو خلاص كنه...دلم گرفت! ديدم زندانباني دل سنگ ميخواد! گذاشتمش تو تراس ..كه بره...
مثله كسي كه از حبس ابد و زندون انفرادي گذاشته باشنش كنار دريا!! بي حركت وايساده بودو هاج و واج نگاه ميكرد! منم كه ميترسيدم پشيمون شم و بيارمش تو خونه ، صحنه رو ترك كردم!!! نگران نبودم كه از گرسنگي بميره يا گرفتار گربه اي چيزي بشه... مهم اين بود كه آزاده حتي اگه بميره....


خلاصه ديگه نرفتم سراغش ، مطمئن بودم همون لحظه فرار كرده...فرداي اونروز بارون اومدغصه ميخوردم كه الان كجاست!! رفتم تو تراس و بيرون و تماشا كردم يهو ديدم چند قدم اونورتر چسبيده به جعبه ي خرمالو!! سردش بود،افسرده شده بود!! هيچكي باهاش حرف نزده بود! هم دلم سوخت هم خوشحال شدم كه بهم عادت كرده ...دلش نيومده بود بره.... ياد مهربونياي من افتاده بود!!!!!!!!!!!!

فقط ژله دوس داره!با طعم تمشك! توت فرنگي نــه!!
نوشته شده در پنجشنبه ۸ دی ۱۳۸٤ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ توسط مونا برزویی|



تاب مي آورم اين سيلي را
خشمش اينبار بميرد شايد!
ميرود اما باز
پي آزردن من مي آيد
نفرين به غرورم
نفرين!
كاش زانو بزنم
با شكستم ، اشكم ، آهم
عقده اي بگشايد
كاش!
زانو بزنم...


نوشته شده در سه‌شنبه ٦ دی ۱۳۸٤ساعت ٦:۳٥ ‎ب.ظ توسط مونا برزویی|






مثلث ........... کوچه های هر دو بن بست
بمون ! قلب منم تا آخرش هست
مثلث ............ بادبون قایق من!
تو داری می ری و من می رم از دست......




 


نوشته شده در یکشنبه ٤ دی ۱۳۸٤ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ توسط مونا برزویی|


Design By : Mohsen Sh